فیک کوک

𝕸𝖞 𝖒𝖆𝖋𝖎𝖆¹²⁸


دوباره توسط مادرش به آغوش کشیده شد.
هیچی نمیگفت. هیچ کاری نمیکرد. فقط نفس می‌کشید. عطر مادرشو تنفس میکرد و ساکت بود.
بعد چند دقیقه احساس کرد یکی از سمت چپ خودشو انداخته روشون.
دخترش بود. اونم داشت گریه میکرد.
+: مامانی چرا گریه میکنی نفس من.
محکم دخترشو تو بغلش کشید. از یه طرف هم توسط مادرش به آغوش کشیده شد.
*: باورم نمیشه که نوه دار هم شدم. از لحظه‌ای که دیدمش فهمیدم چه نسبتی باهام داره.
+: مامان. تو کجا بودی؟
*: از پدرت جدا شدم. ولی اینکه اون راجب من به تو چیگفت.. خب میبینی که. من زندم. و تا دنیا اومدن نوه دومم و بزرگ شدنشونو نبینم جایی نمیرم.
جئون با تعجب و بلند پرسید.
_: مگه خبریه. مینا، جریان نوه دوم چیه؟
خندید.
+: وای قربونت برم. نترس خبری نیست.
*: عای داماد، هوای دخترمو داشته باشا!
_: رو جفت چشام.
*: آها. حالا شد.

ویو مینا
یه چهره خوابیده دخترکم توی بغلم نگاه میکردم.
و بعد نگاهی به خودم، توی بغل پسرم نگاه کردم.
نگاهش بهم گره خورد.
لبخند گرمی بهم زد.
_: جون دلم؟
+: همه‌چی بلاخره تموم شد.
بوسه‌ای روی لبم گذاشت و توی فاصله کم باهام حرف زد.
_: آره، همه اتفاقات بد تموم شد، و الان شروع زندگی جدید و بی دنگ‌‌و‌فنگ ماعه.
+: الان دیگه میتونم کل زندگیمو راحت کنار تو و این کوچولو بگذرونم.
_: اهوم، میگم، به‌نظرت بهتر نیست یه کوچولو دیگه هم..
+: هی!
_: عه نشد دیگه! من کمتر از سه‌تای دیگه راضی نیستم!
+: خیلی بی‌انصافی!
_: عه خب بابا گفت هرکدومتون بیشتر بچه بیارین سهم بیشتری بهتون میرسه.
+: الان سر رقابتت با جیمین منو میخوای پاره کنی؟ مگه چقدر دیگه مونده اموالش؟ همشو دادیم خیریه و بیمارستان و مدرسه دیگه!
_: اووو انقدر زیاده که حالت حالا تموم نمیشه. ولی دور از این حرفا، من این دختر قرتی که دیدم، یه داداش میخواد.
+: خب جانی هست دیگه.
_: نه اتفاقا درمورد جانی یه داداش میخواد.
آروم خندید.
+: وای اونا فقط بچن. بذا بزرگ بشن من خودم درستش میکنم
_: بهت تا پای جونم اعتماد دارم.
+: تو که خودت جون منی.
_: وای بیب. این دختر بابا خسته میشه بغلت. بیا ببریمش تو اتاق خودش. بعدشم برگردیم به تخت خوشگل خودمون.
+: فک کن! امشب میخوام در برم.
_: اوکی امشبو در برو ولی من فردا برات دارم.
+: دوست دارم.
_: ولی من عاشقتم.
+: من بیشتر.
_: نخیر.
+: چرا.
_: نه.
وسط همین بحث به صورت یوری نگاه انداختم.
میتونستم آرامششو حس کنم. و لبخندی به چهره خندون دخترم توی خواب زدم.
و این شد زندگی ما، با کلی اتفاق تلخ و شیرین:))



من یک‌سال با این فیک خندیدیم.. گریه کردم..
شبی که شروع به نوشتنش کردمو یادمه..
اصلا حالم خوب نبود..
اما الان خیلی فرق کردم..
میتونم بگم واقعا بزرگ‌شدم..
و الان بعد از یه مدت طولانی بلاخره میتونم اینو بگم:
پایان:))

ممنونم🫂
دیدگاه ها (۱۸)

کپشن به شدت مهم *دوستان همین چند لحهظ پیش داشتم گریه میکردم ...

عه بازم یه سال بزرگتر شدم🙂🙏🏻مرسی از همه کسایی که تو این یه س...

+نه بابا اخه ببی ( بوق بوق گوشی رو قطع کرد) دید ات وای چکار...

بازگشت.

...

Part ³⁶ویو جونگکوکرسیدیم عمارت پیاده شدم و درو واسه فسقلی با...

کپشن و حتمی بخون سلام سلام یه خبر خوب برا همتون دارم من بعد ...

ترند یویو :)https://wisgoon.com/n.yoyoببینید این دختره عن سم...

𝙿𝚊𝚛𝚝𝟸[View مری]همین که حرف جین رو شنیدم، یکم تعجب کردم.یعنی ...

ببین این سومین باره داری این پست و گذارش میکنی تا الان بهت ف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط