{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝙿𝚊𝚛𝚝𝟸

𝙿𝚊𝚛𝚝𝟸

[View مری]

همین که حرف جین رو شنیدم، یکم تعجب کردم.

یعنی چی میخواست بهم بگه؟!

نکنه نمره امتحانم بد شده بود؟
نه بابا... من که امتحانو خوب داده بودم.

کیفمو برداشتم و پشت سر جین راه افتادم.

_: «استاد جین، کجا میریم؟»

یه نگاه کوتاه بهم انداخت و گفت:

_: «یه کافه نزدیک اینجاست. اونجا راحت‌تر میتونیم حرف بزنیم.»

با شنیدن کلمه کافه، بیشتر کنجکاو شدم.

یعنی موضوعش انقدر مهم بود؟!

چند دقیقه بعد وارد یه کافه کوچیک شدیم.

یه جای دنج و خلوت بود.

جین نشست و منم روبه‌روش نشستم.

_: «خب... استاد، حالا میگید موضوع مهم چی بود؟»

جین خندید.

_: «یکم صبر کن خانم هوانگ، هنوز قهوه‌مون نرسیده.»

با اخم الکی گفتم:

_: «من الان از فضولی میمیرم!»

خندید.

_: «اینقدر کنجکاوی؟»

_: «آره خب... شما گفتید موضوع مهمه.»

چند لحظه ساکت شد.

بعد نگاهش رو ازم گرفت و به میز خیره شد.

_: «مری...»

برای اولین بار اسمم رو اینجوری صدا زد.

قلبم یهویی تندتر زد.

_: «بله؟»

_: «امروز آخرین روز کلاس بود.»

_: «خب؟»

_: «از این به بعد دیگه من استاد تو نیستم.»

با تعجب نگاهش کردم.

_: «خب اینو که خودمم میدونم!»

دوباره خندید.

_: «میدونم. فقط میخواستم مطمئن بشم خودتم اینو میدونی.»

ابروهام رفت بالا.

_: «استاد، دارید منو میترسونید!»

_: «نه بابا.»

چند ثانیه سکوت کرد.

_: «فقط... بعضی حرفا هست که بهتره وقتی کلاس تموم شده گفته بشن.»

قلبم دوباره تند زد.

ولی جین چیزی نگفت.

فقط قهوه‌ش رو برداشت و یه جرعه خورد.

منم با حرص گفتم:

_: «خب؟!»

_: «خب چی؟»

_: «شما منو تا اینجا آوردید که بگید "خب"؟!»

خندید.

_: «فعلاً آره.»

با اخم نگاش کردم.

اصلاً معلوم نبود توی سرش چی میگذره...

اما یه چیزی رو مطمئن بودم.

این آخرین دیدار من و استاد جین نبود.

ادامه دارد... 🖋📚

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امیدوارم دوستش داشته باشید✨💎
دیدگاه ها (۱)

𝙿𝚊𝚛𝚝𝟹سه ماه بعد...همه چیز خیلی عادی پیش میرفت.کلاس زبان تموم...

بچها دوتا ایده دارم بگید کدوم بزارم1 _دختری که عاشق مانهوا و...

وقتی معلم زبانته | چندپارتی𝙿𝚊𝚛𝚝𝟷هر روز زیبا تر از دیروز به ا...

« لایک نکنید شب میام تو خوابتون🙄🌗»وقتی طراح لباسشی و اون عاش...

پارت ۴#تو راز شب های منیروز بعد، سوآ و جی‌هون توی کلاس منتظر...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐| پسرِ کافه‌ی طبقه‌ی دومبعد از آن روز، یونگی را چند با...

پارت سوم | بدون شکرسه روز گذشته بود.لیانا طبق معمول وارد کاف...

سناریو

چند پارتی پارت ۱ | چرا از من متنفری؟ 🖤از وقتی تهیونگ وارد کل...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 210♡⁠。⁠)فقط صدا...

پارت ۱۱بعد از حرفی که جونگکوک زد، هر دو چند لحظه ساکت موندن....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط