{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ماشین در سکوت پیش می‌رفت. تو هر یک دقیقه، نفسی عمیق می‌کش

ماشین در سکوت پیش می‌رفت. تو هر یک دقیقه، نفسی عمیق می‌کشیدی؛ انگار هوای داخل ماشین برایت کم می‌آمد. صدای دم و بازدمت، منظم اما سنگین، حتی بیشتر از صدای موتور به گوش می‌رسید.

تهیونگ متوجه بود. نگاهش گه‌گاه رویت می‌لغزید. لب‌هایش کمی فشرده می‌شد اما باز حرفی نمی‌زد. فقط فرمون را محکم‌تر می‌گرفت و آهسته‌تر رانندگی می‌کرد.

دستت روی شکمت مانده بود. انگار با هر نفس عمیق، آرامش را از بچه‌ها طلب می‌کردی.

تهیونگ بالاخره کوتاه گفت:
– راحت نیستی، درسته؟

اما تو هیچ پاسخی ندادی. فقط نگاهت را به پنجره دوختی و نفس عمیق دیگری کشیدی. شیشه بخار گرفت و باز آرام پایین رفت.

تهیونگ کمی به سمتت خم شد، ولی باز چیزی نگفت. تنها دستش را از روی دنده برداشت و آرام روی دستت گذاشت. گرمای کف دستش روی انگشتانت نشست.

ماشین همچنان در سکوت جلو می‌رفت؛ فقط صدای نفس‌هایت و تیک‌تیک چراغ راهنما فضا را پر می‌کرد.

دوباره یک نفس خیلی عمیق کشیدی، آن‌قدر که صدایش در سکوت ماشین پیچید. انگار قفسه‌ی سینه‌ات برای لحظه‌ای پر از وزنی نامرئی شد و بعد آرام خالی شد.

تهیونگ نیم‌نگاهی بهت انداخت، دستش هنوز روی دستت بود. انگشتانش کمی بیشتر فشارت دادند، بی‌آنکه چیزی بگوید. فقط چشم‌هایش برق نامحسوسی داشت، ترکیبی از نگرانی و مراقبت.

هوای داخل ماشین کمی سنگین شده بود؛ و تو همچنان هیچ کلامی نگفتی، فقط تکرار کردی... یک نفس عمیق دیگر.

تهیونگ نگاهش را از جاده برنداشت اما پشت سر هم پرسید:
– بوی خاصی اذیتت می‌کنه؟
– سرت گیج میره؟
– ویار داری ....بچه ها چیزی دلشون میخواد خودت چین؟
– نفس‌هات چرا اینطوریه؟

صدایش آرام اما پی‌درپی بود، آن‌قدر که فضای ماشین پر شد از نگرانی‌اش. تو اما دوباره یک نفس عمیق کشیدی. قفسه‌ی سینه‌ات بالا و پایین رفت و ناگهان برای اولین بار صدایت را بلند کردی:

– «حرف نزن!»

دوباره نفس خیلی عمیق

سکوتی خشک روی همه‌چیز نشست. دست تهیونگ که روی دستت بود، تکان نخورد. فقط همان‌جا ماند. انگار برای اولین بار، او هم نمی‌دانست چه جوابی بدهد.
دیدگاه ها (۱)

p18تهیونگ برای چند ثانیه کاملاً بی‌حرکت ماند.«پارک ماریا.»هم...

𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟕تهیونگ به عمارت آمده بود.الین...

جنگل نفرین شده پارت ۲۱

فاصله یک لبخند تا جنون

تالار در سکوت فرو رفته بود.سوکونا روی تخت سنگی نشسته بود و ب...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۷: فاصله‌ای که نباید شکسته شودسوآ هنوز جل...

راز خون پارت سوم

سناریو ریندو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط