{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تالار در سکوت فرو رفته بود.

تالار در سکوت فرو رفته بود.

سوکونا روی تخت سنگی نشسته بود و با همان نگاه سرد و سنگین همیشگی‌اش تو را زیر نظر داشت.

چند بار خواستی حرف بزنی، اما صدایت درنمی‌آمد.

بالاخره نفس عمیقی کشیدی.

«سوکونا...»

ابرویش کمی بالا رفت.

«چی می‌خوای؟»

چند قدم جلو رفتی.

«من... باید یه چیزی بهت بگم.»

خنده‌ی کوتاهی کرد.

«پس بگو. حوصله‌ی بازی ندارم.»

دست‌هایت را به هم فشردی.

«من ازت می‌ترسم.»

لبخندش بیشتر شد.

«طبیعیه.»

«ولی...»

مکث کردی.

قلبت آن‌قدر محکم می‌زد که حس می‌کردی خودش هم می‌تواند صدایش را بشنود.

«با این حال، دوستت دارم.»

سکوت.

برای اولین بار، لبخند از روی صورت سوکونا محو شد.

چند ثانیه فقط نگاهت کرد.

بعد از جا بلند شد.

آرام به سمتت آمد.

«دوباره بگو.»

صدایش این بار عجیب آرام بود.

نگاهش کردی.

«دوستت دارم.»

یک قدم دیگر نزدیک شد.

«با اینکه می‌دونی من چه موجودی‌ام؟»

«آره.»

«با اینکه می‌دونی ممکنه از من آسیب ببینی؟»

گلویت را صاف کردی.

«آره.»

سوکونا درست مقابلت ایستاد.

سرش را کمی خم کرد و با نگاهی که نمی‌توانستی معنایش را بخوانی، پرسید:

«پس چرا؟»

لبخند کوچکی زدی.

«نمی‌دونم... شاید چون قلبم قبل از عقلم تصمیم گرفته.»

چند لحظه سکوت کرد.

بعد خیلی آرام گفت:

«احمقی.»

اما برخلاف همیشه، لحنش خشن نبود.

دستش را بالا آورد و انگشتش را زیر چانه‌ات گذاشت تا مجبور شوی نگاهش کنی.

«حالا که اعتراف کردی...»

لبخند کمرنگی گوشه‌ی لبش نشست.

«دیگه نمی‌تونی وانمود کنی هیچ احساسی نداری.»

و همان لحظه فهمیدی شاید اعتراف کردن به سوکونا، ساده‌ترین قسمت ماجرا بوده باشد.
دیدگاه ها (۰)

چندپارتی جیهوپ

آخرین بحث پارت ۲۲

🎭 آخرین نقشپارت ششملیانا هنوز به دست تهیونگ نگاه می‌کرد.— دس...

از همان روز اولی که باجی را دیدی، فهمیدی قرار نیست هیچ‌چیز د...

چند پارتی پارت ۴ | فقط وانمود کن دوست‌پسرمیباران آرامی می‌با...

پارت دوازدهم | اعترافعصر روز بعد...پارک کنار رودخانه‌ی «هان»...

قسمت هفده

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط