بچه ها بیشتر حمایت کنید
پارت ۵
ویو آتسو
با صدای جیغ مادر بلند شدم بی توجه به آن جیغ به سمت اتاق رفتم لباسم را عوض کردم که دیدم انگشتام هنوز درد داره تا اومدم بانداژ کنم خدمتکار جیغ کشید به سرعت به بیرون رفتم که رایحه قویی از آتش به مشامم خورد «همون رایحه» به سمتش دویدم و دویدم پدر بیهوش و زخمی و مادر داره گریه میکنه و پدر شوهر آیندهام تو بغل اون امگا افتاده و اون امگا داره گریه میکنه و اون آلفا داره یکی از بادیگارد ها رو میزن
آتسو:چخبرههههه؟
م.اکو:هق..رایحهات هق آزاد کننننن (مثلاً داره گریه میکنه 🤣)
که همون لحظه اون آلفا اومد سمتم از ترس حجم زیادی از رایحه ام رو آزاد کردن که اون آلفا افتاد رو پام و من افتادم رو زمین و برای اینکه رو انگشتم افتاده جیغی از درد کشیدم همین باعث گریم شد بعد دیدم یه گله آلفای بی امگا دارن بخاطر رایحه ام میان سمتم مادر شوهر آیندهام تا این رو دید سریع شوهرش رو بیدار کرد منم از ترس زیر جسم بی جون آلفا قایم شدم از شدت ترس بی اختیار گریه میکردم ولی بوی آروم آتیش به مشامم خورد آرومم کرد شبیه بوی آتیش شبانه است کمکم با اون بو آروم شدم همون لحظه صدای دعوای آلفا ها با پدر شوهر آیندهام رو شنیدم سریع شروع به بیدار کردن آلفا که...
ویو اکو
بیدار شدم دیدم اون امگا با ترس زیرم قایم شده
اکو: داری چه غل....
تا اومدم دعوای کنم دیدم حجم زیادی از آلفا ها میان دارن با پدرم میجنگن و مادر گریه میکنه و رایحه این امگا همه جا رو گرفته همون موقع فهمیدم چه اتفاقی افتاده شروع کردم با دعوا کردن با اونا بعد ۱۶ دقیقه تموم شدن رفتم پیش بابا
اکو:بابا چه اتفاقی افتاده
پ.اکو:نمیدونم فقط یادمه تو از کنترل خارج....
پدرم حرفش موند چون دیده بود مادرم و اون امگا دارن تو بغل هم گریه میکنن منم تا این رو دیدم با پدرم رفتیم سمتشون دیدم انگشت اون امگا شکسته
م.اکو: ممنونم ممنونم آتسوشی ...وایسا انگشت
آتسو : درد میکنه درد میکنه ایسی می ترسم
«دردش باید برام خوشایند باشه چون زندگیم رو نابود کرده ولی نیست چرا»
همش به این فکر میکردم که مادرم اونو درحالی گریه میکرد داد به من
م.اکو : چون رایحه های هم دیگه رو حس کردیم مارک شدین لطفاً برای آروم شدنش رایحه ات رو آزاد کن
آهی کشیدم و رایحه ام رو آزاد کردم کمکم تو بغلم آروم شد و به خواب رفت به انگشتش نگاه کردم های بد شکسته بود مادرش اومد انتظار داشتم گریه کنه برای بچه اش ولی گفت
م.اتسو : هی بیدار شو بیدارشو پدرت رو ببر بچه داخل
اکو:چی الان داری میگی یکی که بدنش آسیب داره بره ؟ خودت ببرش
م.اکو : راست میگه نگاش کن بیهوش شده
اون لبخندی به زور زد و رفت
اکو: مادر اونا خاندان آلفا درستی هستن من فکنم اونا این بچه رو میزنن
پ.اکو : بی راه نمیگی
م.اکو : ...
اگه خوب حمایت نکنین شرط میزارماااااااااا
ویو آتسو
با صدای جیغ مادر بلند شدم بی توجه به آن جیغ به سمت اتاق رفتم لباسم را عوض کردم که دیدم انگشتام هنوز درد داره تا اومدم بانداژ کنم خدمتکار جیغ کشید به سرعت به بیرون رفتم که رایحه قویی از آتش به مشامم خورد «همون رایحه» به سمتش دویدم و دویدم پدر بیهوش و زخمی و مادر داره گریه میکنه و پدر شوهر آیندهام تو بغل اون امگا افتاده و اون امگا داره گریه میکنه و اون آلفا داره یکی از بادیگارد ها رو میزن
آتسو:چخبرههههه؟
م.اکو:هق..رایحهات هق آزاد کننننن (مثلاً داره گریه میکنه 🤣)
که همون لحظه اون آلفا اومد سمتم از ترس حجم زیادی از رایحه ام رو آزاد کردن که اون آلفا افتاد رو پام و من افتادم رو زمین و برای اینکه رو انگشتم افتاده جیغی از درد کشیدم همین باعث گریم شد بعد دیدم یه گله آلفای بی امگا دارن بخاطر رایحه ام میان سمتم مادر شوهر آیندهام تا این رو دید سریع شوهرش رو بیدار کرد منم از ترس زیر جسم بی جون آلفا قایم شدم از شدت ترس بی اختیار گریه میکردم ولی بوی آروم آتیش به مشامم خورد آرومم کرد شبیه بوی آتیش شبانه است کمکم با اون بو آروم شدم همون لحظه صدای دعوای آلفا ها با پدر شوهر آیندهام رو شنیدم سریع شروع به بیدار کردن آلفا که...
ویو اکو
بیدار شدم دیدم اون امگا با ترس زیرم قایم شده
اکو: داری چه غل....
تا اومدم دعوای کنم دیدم حجم زیادی از آلفا ها میان دارن با پدرم میجنگن و مادر گریه میکنه و رایحه این امگا همه جا رو گرفته همون موقع فهمیدم چه اتفاقی افتاده شروع کردم با دعوا کردن با اونا بعد ۱۶ دقیقه تموم شدن رفتم پیش بابا
اکو:بابا چه اتفاقی افتاده
پ.اکو:نمیدونم فقط یادمه تو از کنترل خارج....
پدرم حرفش موند چون دیده بود مادرم و اون امگا دارن تو بغل هم گریه میکنن منم تا این رو دیدم با پدرم رفتیم سمتشون دیدم انگشت اون امگا شکسته
م.اکو: ممنونم ممنونم آتسوشی ...وایسا انگشت
آتسو : درد میکنه درد میکنه ایسی می ترسم
«دردش باید برام خوشایند باشه چون زندگیم رو نابود کرده ولی نیست چرا»
همش به این فکر میکردم که مادرم اونو درحالی گریه میکرد داد به من
م.اکو : چون رایحه های هم دیگه رو حس کردیم مارک شدین لطفاً برای آروم شدنش رایحه ات رو آزاد کن
آهی کشیدم و رایحه ام رو آزاد کردم کمکم تو بغلم آروم شد و به خواب رفت به انگشتش نگاه کردم های بد شکسته بود مادرش اومد انتظار داشتم گریه کنه برای بچه اش ولی گفت
م.اتسو : هی بیدار شو بیدارشو پدرت رو ببر بچه داخل
اکو:چی الان داری میگی یکی که بدنش آسیب داره بره ؟ خودت ببرش
م.اکو : راست میگه نگاش کن بیهوش شده
اون لبخندی به زور زد و رفت
اکو: مادر اونا خاندان آلفا درستی هستن من فکنم اونا این بچه رو میزنن
پ.اکو : بی راه نمیگی
م.اکو : ...
اگه خوب حمایت نکنین شرط میزارماااااااااا
- ۱۸.۸k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط