میتسورا
*من یه گربه ام به اسم میتسوری*
#پارت۴
*فردای آن شب*
میتسوری کم کم چشم هاش رو باز میکنه اول همه چی تاره، ولی کم کم میتونه دور و بر رو ببینه، نور زیاد اتاق چشم هاش رو اذیت میکنه، روی تخت میشینه، نمیدونه کجاست انگار که هنوز گیجه! یه خدمتکار رو کنار تختش میبینه، وقتی خدمتکار متوجه میشه اون بهوش اومده با ذوق میگه: بالاخره بهوش اومدی!
داد میزنه: ارباب، ارباب کجایید اون بهوش اومده!
و میدوئه و از اتاق میره بیرون، میتسوری هنوز یکم گیجه، دور و برش رو نگاه میکنه یه اتاق بزرگ که تقریبا توش همه چی طلایی رنگ هست! دقیقا بر عکس جایی که دیشب اونجا بود. یک لحظه....کل خاطرات دیشب از جلوی چشم هاش رد میشه و دقیقا روی اون صحنه ای که مادرش غرق در خون بود اِستُپ میشه!
همون لحظه در اتاق باز میشه، شینجی که انگار هول کرده وارد اتاق میشه، میتسوری رو نگاه میکنه و میگه: میتسوری حالت خوبه؟
میتسوری از اینکه اون پسر اسمش رو میدونه تعجب میکنه، فکر میکنه، نکنه اون هم یکی از نوچه های باباش باشه، پس بلند میشه، پنجه هاش رو تیز میکنه و حالت دفاعی به خودش میگیره! شینجی تا این صحنه رو میبینه میگه: بابت اتفاقی که برای مادرت افتاده واقعا متاسفم.
میاد سمت میتسوری و اون رو بغل میکنه.
میتسوری که درکی از این آغوش گرم نداره فکر میکنه که شینجی میخواد اون رو بگیره پس دست اون رو گاز میگیره...چند قطره خون روی ملافه سفید رنگ میریزه،...ولی شینجی میتسوری رو ول نمیکنه و همینجوری اون رو توی بغلش نگه میداره. اون کوسش رو فعال میکنه و میفهمه که میتسوری داره به چی فکر میکنه، به میتسوری میگه: هیس...آروم باش کوچولو، من کاری باهات ندارم من فقط یه دوستم... آخ....واقعا دندون های تیزی داری....باید ازت معذرت خواهی کنم چون...چون به کمک کوسم فهمیدم که چه بلایی سرت اومده، مطمئن باش که من یکی از آدم های اون لعنتی نیستم.
میتسوری که حالا تقریبا فهمیده که اون پسر یکی از نوچه های پدرش نیست، آروم میشه، و یواش یواش دست شینجی رو ول میکنه، سرش رو میندازه پایین و میگه: چیزه..من...من متاسفم.
شینجی با اون یکی دستش، این دستش رو نگه میداره و میگه: من کاملا درکِت میکنم من هم دو سال پیش مادرم رو از دست دادم!
در اتاق باز میشه و یه خدمتکار میاد داخل، اول با تعجب به اون صحنه نگاه میکنه، ولی یکدفعه داد میزنه: ارباب دستتون...چه اتفاقی براش افتاده؟
شینجی داد میزنه: دهنت و ببند! اینقدر سر و صدا نکن، زود باش بیا دست من رو با یه چیزی ببند.
خدمتکار یه چشم میگه و سریع میاد تا دست شینجی رو پانسمان کنه.
شینجی به خدمتکار میگه: برو برای این کوچولو، صبحانه بیار، زودباش.
خدمتکار از اتاق میره بیرون و با یه سینی برمیگرده اون رو جلوی میتسوری میزاره و میگه: خانم بفرمایید میل کنید.
میتسوری به شینجی نگاه میکنه انگار که میخواد از اون اجازه بگیره.
شینجی متوجه نگاه اون میشه و با تعجب میگه: الان داری از من اجازه میگیری؟
میتسوری سرش رو به نشانهی آره تکون میده.
شینجی: نیاز نیست اجازه بگیری هر چقدر که میخوای بخور.
میتسوری که انگار یه دنیا رو بهش دادن با ذوق شروع میکنه به غذا خوردن...
*یک هفته بعد....
اولین چیزی که باید بگم اینه که میتسوری بدون اینکه به شینجی چیزی بگه با همون چاقویی که از مادرش گرفته بود، موهاش رو برید و کوتاه کرد، شینجی اولش خیلی تعجب کرد و عصبانی شد و بعدش میتسوری به اون گفت : داداشی میخواستم موهام شبیه موهای تو باشه، تا بقیه باور کنن که ما خواهر و برادریم، دوست ندارم کسی ناراحتت کنه.
شینجی بعد از این حرف میتسوری گفت: ازت ممنونم میتسوری.
میتسوری دیگه الان خیلی سرحال شده. بیشتر حرف میزنه. اون حالا دیگه شینجی رو صاحب خودش میدونه چون اون خیلی بهش لطف کرده. شینجی از میتسوری خواسته تا اون رو داداش صدا کنه.
شینجی: میتسوری بهت گفتم که میخوام چند نفر رو بهت معرفی کنم اون ها قراره الان بیان اینجا، بیا بریم تا ازشون استقبال کنیم.
میتسوری: چشم...داداش.
اون ها به سمت در اصلی میرن و در رو باز میکنن.
لایک یادت نره😉
#پارت۴
*فردای آن شب*
میتسوری کم کم چشم هاش رو باز میکنه اول همه چی تاره، ولی کم کم میتونه دور و بر رو ببینه، نور زیاد اتاق چشم هاش رو اذیت میکنه، روی تخت میشینه، نمیدونه کجاست انگار که هنوز گیجه! یه خدمتکار رو کنار تختش میبینه، وقتی خدمتکار متوجه میشه اون بهوش اومده با ذوق میگه: بالاخره بهوش اومدی!
داد میزنه: ارباب، ارباب کجایید اون بهوش اومده!
و میدوئه و از اتاق میره بیرون، میتسوری هنوز یکم گیجه، دور و برش رو نگاه میکنه یه اتاق بزرگ که تقریبا توش همه چی طلایی رنگ هست! دقیقا بر عکس جایی که دیشب اونجا بود. یک لحظه....کل خاطرات دیشب از جلوی چشم هاش رد میشه و دقیقا روی اون صحنه ای که مادرش غرق در خون بود اِستُپ میشه!
همون لحظه در اتاق باز میشه، شینجی که انگار هول کرده وارد اتاق میشه، میتسوری رو نگاه میکنه و میگه: میتسوری حالت خوبه؟
میتسوری از اینکه اون پسر اسمش رو میدونه تعجب میکنه، فکر میکنه، نکنه اون هم یکی از نوچه های باباش باشه، پس بلند میشه، پنجه هاش رو تیز میکنه و حالت دفاعی به خودش میگیره! شینجی تا این صحنه رو میبینه میگه: بابت اتفاقی که برای مادرت افتاده واقعا متاسفم.
میاد سمت میتسوری و اون رو بغل میکنه.
میتسوری که درکی از این آغوش گرم نداره فکر میکنه که شینجی میخواد اون رو بگیره پس دست اون رو گاز میگیره...چند قطره خون روی ملافه سفید رنگ میریزه،...ولی شینجی میتسوری رو ول نمیکنه و همینجوری اون رو توی بغلش نگه میداره. اون کوسش رو فعال میکنه و میفهمه که میتسوری داره به چی فکر میکنه، به میتسوری میگه: هیس...آروم باش کوچولو، من کاری باهات ندارم من فقط یه دوستم... آخ....واقعا دندون های تیزی داری....باید ازت معذرت خواهی کنم چون...چون به کمک کوسم فهمیدم که چه بلایی سرت اومده، مطمئن باش که من یکی از آدم های اون لعنتی نیستم.
میتسوری که حالا تقریبا فهمیده که اون پسر یکی از نوچه های پدرش نیست، آروم میشه، و یواش یواش دست شینجی رو ول میکنه، سرش رو میندازه پایین و میگه: چیزه..من...من متاسفم.
شینجی با اون یکی دستش، این دستش رو نگه میداره و میگه: من کاملا درکِت میکنم من هم دو سال پیش مادرم رو از دست دادم!
در اتاق باز میشه و یه خدمتکار میاد داخل، اول با تعجب به اون صحنه نگاه میکنه، ولی یکدفعه داد میزنه: ارباب دستتون...چه اتفاقی براش افتاده؟
شینجی داد میزنه: دهنت و ببند! اینقدر سر و صدا نکن، زود باش بیا دست من رو با یه چیزی ببند.
خدمتکار یه چشم میگه و سریع میاد تا دست شینجی رو پانسمان کنه.
شینجی به خدمتکار میگه: برو برای این کوچولو، صبحانه بیار، زودباش.
خدمتکار از اتاق میره بیرون و با یه سینی برمیگرده اون رو جلوی میتسوری میزاره و میگه: خانم بفرمایید میل کنید.
میتسوری به شینجی نگاه میکنه انگار که میخواد از اون اجازه بگیره.
شینجی متوجه نگاه اون میشه و با تعجب میگه: الان داری از من اجازه میگیری؟
میتسوری سرش رو به نشانهی آره تکون میده.
شینجی: نیاز نیست اجازه بگیری هر چقدر که میخوای بخور.
میتسوری که انگار یه دنیا رو بهش دادن با ذوق شروع میکنه به غذا خوردن...
*یک هفته بعد....
اولین چیزی که باید بگم اینه که میتسوری بدون اینکه به شینجی چیزی بگه با همون چاقویی که از مادرش گرفته بود، موهاش رو برید و کوتاه کرد، شینجی اولش خیلی تعجب کرد و عصبانی شد و بعدش میتسوری به اون گفت : داداشی میخواستم موهام شبیه موهای تو باشه، تا بقیه باور کنن که ما خواهر و برادریم، دوست ندارم کسی ناراحتت کنه.
شینجی بعد از این حرف میتسوری گفت: ازت ممنونم میتسوری.
میتسوری دیگه الان خیلی سرحال شده. بیشتر حرف میزنه. اون حالا دیگه شینجی رو صاحب خودش میدونه چون اون خیلی بهش لطف کرده. شینجی از میتسوری خواسته تا اون رو داداش صدا کنه.
شینجی: میتسوری بهت گفتم که میخوام چند نفر رو بهت معرفی کنم اون ها قراره الان بیان اینجا، بیا بریم تا ازشون استقبال کنیم.
میتسوری: چشم...داداش.
اون ها به سمت در اصلی میرن و در رو باز میکنن.
لایک یادت نره😉
- ۲۳۰
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط