یادم باشد فردا ، چای را دم بکنم
یادم باشد فردا ، چای را دم بکنم
و در ایوان حیاط ، سفره را پهن کنم
در جوار گل یاس ، نان و چایی بخورم
ناز گل را بکشم ، حق به شب بو بدهم
بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری
ببرد این دل ما را با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست
یاد من باشد فردا حتماً
باور این را بکنم ، که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم ، مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست که نیست ، پس از آن فردایی
مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت...
و در ایوان حیاط ، سفره را پهن کنم
در جوار گل یاس ، نان و چایی بخورم
ناز گل را بکشم ، حق به شب بو بدهم
بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری
ببرد این دل ما را با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست
یاد من باشد فردا حتماً
باور این را بکنم ، که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم ، مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست که نیست ، پس از آن فردایی
مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت...
- ۷۰۰
- ۱۹ شهریور ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط