پارت ۴ : خشم ارباب تاریکی و شفقت ناخواسته

ولدمورت، ایستاده بالای سر هری که بی‌حال بر زمین افتاده بود، نفسی عمیق کشید. موجی از خشم، نه بر هری، بلکه بر خود، وجودش را فرا گرفت. این درد، این شکنجه، بیش از حد طولانی شده بود. هری، این پسرک لجوج، تا یک قدمی مرگ رفته بود، اما هنوز روحش تسلیم نشده بود. و این، برای ولدمورت قابل تحمل نبود. او می‌خواست هری را بشکند، نه اینکه او را نابود کند. نابودی هری، پیروزی او را بی‌معنی می‌کرد.

“احمق!” با خشم غرید، و نگاهش بر زخم پیشانی هری افتاد که حالا به نظر می‌رسید عمیق‌تر شده نیاز به فردی داشت که بتواند این وضعیت را جبران کند. کسی که دانش لازم برای نجات جان هری را داشته باشد،با عجله، از جادوی تاریکش استفاده کرد تا سیگنالی به اسنیپ بفرستد. چند دقیقه بعد، صدای آشنای قدم‌هایی که با اکراه نزدیک می‌شدند، شنیده شد. اسنیپ، با چهره‌ای که همیشه سعی در پنهان کردن احساساتش داشت، وارد سرداب شد. اما این بار، در نگاهش چیزی متفاوت بود.

“سرورم…” اسنیپ با صدایی که کمی لرزش داشت، شروع کرد.
ولدمورت حرفش را قطع کرد. “این را ببین، اسنیپ. پسر برگزیده‌ در آستانه‌ی مرگ.نجات اش بده .... هرکاری لازمه انجام بده“
اسنیپ، با چشمانی که ابتدا بر چهره‌ی برافروخته‌ی ولدمورت، و سپس بر پیکر بی‌حال هری افتاد، نفسش را حبس کرد. او بارها هری را دیده بود، اغلب با تحقیر، گاهی با بی‌تفاوتی، اما همیشه او را با جیمز پاتر، آن پسر مغرور و دردسرساز، مقایسه می‌کرد. اما حالا، در این وضعیت، نگاهش به هری، متفاوت بود.
اسنیپ، با احتیاط به سمت هری رفت. زانو زد و دست لرزانش را به سمت زخم پیشانی هری دراز کرد. با لمس کردن پوست سرد و تب‌دار هری، متوجه شد که وضعیت از آنچه تصور می‌کرد، وخیم‌تر است. لبه‌ی زخم، به طرز نگران‌کننده‌ای قرمز و متورم شده بود. اسنیپ، نفس عمیقی کشید. “ زخمش… عمیق‌تر از آن چیزی است که فکر می‌کردم. نیاز به درمان فوری دارد.” او با ترس به ولدمورت نگاه کرد، و در چشمانش، ترکیبی از نگرانی، وظیفه، و شاید، اندکی ترحم نسبت به هری موج می‌زد. “اجازه بدهید او را به مکانی امن‌تر منتقل کنم. در سرداب، نمی‌توانم او را به درستی درمان کنم.”

ولدمورت، با بی‌تفاوتی سری تکان داد. “هر طور که می‌خواهی. اما مطمئن شو که زنده بماند. من هنوز کارم با او تمام نشده است.”

اسنیپ، با دقت و ظرافت، هری را بلند کرد. سنگینی بدن بی‌جان هری، و درد و رنجی که در چهره‌اش نمایان بود، باعث شد تا اسنیپ، برای لحظه‌ای، مسیر آینده‌ی خود و ارتباطش با هری را، متفاوت از قبل، تصور کند.
...............................................
اسنیپ، یکی از اتاق‌های بلااستفاده‌ی عمارت را انتخاب کرد. اتاقی که گرد و غبار روی وسایلش نشسته بود، اما نسبتاً تمیز و دور از چشم بود. با ملایمت، هری را روی تختخواب کهنه انداخت. تاریکی اتاق، با نور کم‌رمق شمعی که روشن کرده بود، در هم آمیخته بود و فضایی وهم‌آلود ایجاد می‌کرد.
او به چهره‌ی رنگ‌پریده‌ی هری خیره شد. دیگر خبری از غرور یا سرکشی جیمز پاتر در آن نبود. فقط خستگی، درد، و آسیب. برای اولین بار، اسنیپ احساس کرد که دارد هری را، نه به عنوان پسر دشمن قدیمی‌اش، بلکه به عنوان موجودی آسیب‌پذیر، و به طرز غم‌انگیزی شبیه به خودِ دوران کودکی‌اش، “هری پاتر، پسر یتیم”، می‌بیند. پسری که بار سنگینی را به دوش می‌کشید.او تنها پسرکی یتیم را می‌دید که توسط تاریک‌ترین جادوگر جهان، شکنجه شده است. پسری که شباهت‌های زیادی به خودش داشت.
ابتدا، به سراغ زخم پیشانی هری رفت. با دقت، موهای اطراف زخم را کنار زد.او هم با چشم خود دیده بود، زخم عمیق‌تر شده بود. لبه‌های آن قرمز و ملتهب به نظر می‌رسید و به وضوح، بخشی از موهای اطرافش، که قبلاً قهوه‌ای تیره بودند، حالا سفید و بی‌جان شده بودند. این سفید شدن، نشانه‌ی شوک شدید جادویی و آسیب به سلول‌های بدن بود، چیزی که اسنیپ در موارد بسیار نادر دیده بود. او می‌دانست که این فقط یک زخم سطحی نیست؛ این نشانه‌ای از تجاوز قدرت تاریک به جوهر وجود هری بود.
نفس عمیق بکش، هری.” اسنیپ زیر لب گفت، صدایش کمی بم‌تر از همیشه بود.
او شروع به آماده‌سازی معجون‌ها و طلسم‌های شفابخش کرد. طلسم‌هایی که از دانش عمیق او در دفاع در برابر جادوی سیاه ناشی می‌شد. در حین کار، نگاهش دوباره به هری افتاد. این پسر، با تمام دردها و سختی‌هایش، هنوز هم مانند خود او، تنها بود. و این فکر، باعث شد تا اسنیپ با دقت و مهربانی بیشتری کار کند.

با استفاده از یک طلسم تثبیت‌کننده، شروع به بستن جادویی زخم کرد. درد خفیفی در چهره‌ی هری ظاهر شد، اما اسنیپ با سرعت عمل، آن را کاهش داد. سپس، با استفاده از معجونی که خودش آماده کرده بود، سعی در بازگرداندن رنگ به پوست هری و آرام کردن تب او داشت.
دیدگاه ها (۰)

| - #حـَضرت‌‌امیر -می‌دانی عمار ؛ چیزی که دارد قلب‌م را متلا...

✲ " پسری که هیچ انتخابی نداشت... "👇👇👇✍️ : دریکو مالفوی از نظ...

از میان ۱۲۰۰ نفر، سهم من فقط چند ثانیه بود؛چند ثانیه از نگاه...

🎥 ترامپ در خدمت نتانیاهو؛ خشم آمریکایی‌ها از جنگ به‌خاطر اسر...

🚨⚠️ هشدار جدی: مراقب ویدئوهای «دیپ-فیک» باشید! همراهان عزیز،...

هشدار وحشدناک غمگین#تک‌ـ‌پارتی﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋او را زمانی دید ...

📍آمریکا برخلاف ظاهرش آسیب‌پذیر و در معرض خطر است📌در روزهای ا...

The Fairy's - Monster's wrong love

گربه ای در نیمکت کناری...

مادری روی زمین نشسته تا هم‌قد دست‌های پسرش شود.آب را که روی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط