گربه ای در نیمکت کناری...
ادامه پارت اول...
یونگی سرش را بلند کرد.
«بودم.»
«بودم؟»
«الان دیگه بازی نمیکنم.»
آرنیکا خندید.
«منظورم امروز صبحه.»
«آره.»
دوباره سکوت.
آرنیکا به تخته نگاه کرد.
چند لحظه بعد، بدون اینکه نگاهش کند گفت:
«خیلی کم حرفی، نه؟»
یونگی خودکارش را میان انگشتانش چرخاند.
«تو زیادی حرف میزنی.»
آرنیکا با تعجب برگشت سمتش.
«من؟»
یونگی نگاهش کرد.
گوشهی لبش کمی بالا رفت.
«آره.»
آرنیکا چند ثانیه به صورتش خیره ماند.
آن لبخند...
چیزی در آن بود که باعث شد برای لحظهای حرفش یادش برود.
بعد سریع نگاهش را برگرداند.
«خب... حداقل من جواب میدم.»
یونگی لبخندش را پنهان کرد.
آرنیکا دوباره نگاهش کرد.
«تو شبیه گربهای.»
یونگی ابرو بالا انداخت.
«این دیگه از کجا اومد؟»
«نمیدونم.»
آرنیکا با دقت به صورتش نگاه کرد.
«فقط شبیه گربهای.»
«و تو شبیه خرگوشی.»
آرنیکا چند لحظه ساکت ماند.
«تو هم فهمیدی؟»
یونگی خیلی ساده گفت:
«سخت نبود.»
آرنیکا خندید.
برای اولین بار، لبخند یونگی واضحتر شد و گوشهی لبهایش بالا رفت.
آرنیکا ناخودآگاه مکث کرد.
لبخندش لثهای بود.
اما عجیب این بود که به نظرش قشنگ میآمد.
خیلی بیشتر از چیزی که انتظار داشت.
سرش را برگرداند و زیر لب گفت:
«گربهی عجیبی هستی.»
یونگی شنید.
«خرگوش پرحرف.»
آرنیکا لبخند زد.
«فکر کنم از همین الان ازت خوشم نمیاد.»
یونگی دوباره مشغول نوشتن شد.
«منم همینطور.»
اما هر دو میدانستند که هیچکدام واقعاً جدی نگفتهاند.
آن روز، هنوز چیزی میانشان نبود.
نه دلبستگی.
نه علاقه.
حتی دوستی هم نه.
فقط یک نیمکت مشترک بود و دو آدم کاملاً متفاوت که اتفاقی کنار هم نشسته بودند.
اما بعضی داستانها از اتفاقهای بزرگ شروع نمیشوند.
گاهی فقط از یک نیمکت شروع میشوند.
از یک «سلام».
از یک لبخند کوتاه.
و از آدمی که هنوز نمیدانی قرار است چند ماه بعد، حضورش در زندگیات چقدر برایت مهم باشد.
یونگی سرش را بلند کرد.
«بودم.»
«بودم؟»
«الان دیگه بازی نمیکنم.»
آرنیکا خندید.
«منظورم امروز صبحه.»
«آره.»
دوباره سکوت.
آرنیکا به تخته نگاه کرد.
چند لحظه بعد، بدون اینکه نگاهش کند گفت:
«خیلی کم حرفی، نه؟»
یونگی خودکارش را میان انگشتانش چرخاند.
«تو زیادی حرف میزنی.»
آرنیکا با تعجب برگشت سمتش.
«من؟»
یونگی نگاهش کرد.
گوشهی لبش کمی بالا رفت.
«آره.»
آرنیکا چند ثانیه به صورتش خیره ماند.
آن لبخند...
چیزی در آن بود که باعث شد برای لحظهای حرفش یادش برود.
بعد سریع نگاهش را برگرداند.
«خب... حداقل من جواب میدم.»
یونگی لبخندش را پنهان کرد.
آرنیکا دوباره نگاهش کرد.
«تو شبیه گربهای.»
یونگی ابرو بالا انداخت.
«این دیگه از کجا اومد؟»
«نمیدونم.»
آرنیکا با دقت به صورتش نگاه کرد.
«فقط شبیه گربهای.»
«و تو شبیه خرگوشی.»
آرنیکا چند لحظه ساکت ماند.
«تو هم فهمیدی؟»
یونگی خیلی ساده گفت:
«سخت نبود.»
آرنیکا خندید.
برای اولین بار، لبخند یونگی واضحتر شد و گوشهی لبهایش بالا رفت.
آرنیکا ناخودآگاه مکث کرد.
لبخندش لثهای بود.
اما عجیب این بود که به نظرش قشنگ میآمد.
خیلی بیشتر از چیزی که انتظار داشت.
سرش را برگرداند و زیر لب گفت:
«گربهی عجیبی هستی.»
یونگی شنید.
«خرگوش پرحرف.»
آرنیکا لبخند زد.
«فکر کنم از همین الان ازت خوشم نمیاد.»
یونگی دوباره مشغول نوشتن شد.
«منم همینطور.»
اما هر دو میدانستند که هیچکدام واقعاً جدی نگفتهاند.
آن روز، هنوز چیزی میانشان نبود.
نه دلبستگی.
نه علاقه.
حتی دوستی هم نه.
فقط یک نیمکت مشترک بود و دو آدم کاملاً متفاوت که اتفاقی کنار هم نشسته بودند.
اما بعضی داستانها از اتفاقهای بزرگ شروع نمیشوند.
گاهی فقط از یک نیمکت شروع میشوند.
از یک «سلام».
از یک لبخند کوتاه.
و از آدمی که هنوز نمیدانی قرار است چند ماه بعد، حضورش در زندگیات چقدر برایت مهم باشد.
- ۲.۷k
- ۱۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط