دزدان به قافله ای حمله کرده و آن را غارت کردند. وقتی اموا

دزدان به قافله ای حمله کرده و آن را غارت کردند. وقتی اموال دزدی را جمع کردند، یک بقچه ای را باز کردند. دیدند کاغذی داخل آن است. رئیسشان کاغذ را برداشت دید بسم الله نوشته. خدم و حشم را صدا کرد که صاحب بقچه را بیاورید. پیرزنی آمد. گفت: چرا این را نوشتی؟ گفت: نوشتم تا بسم الله اموالم را حفظ کند. رئیس دزد ها گفت: «خوب حفظ کرد، ببندید و به او پس بدهید تا برود». راهزنان اعتراض کردند که ما جان مان را به خطر می اندازیم که یک پولی گیرمان بیاید، تو حالا پس می دهی. رئیس رو به آنها کرده و می گوید: «ما دزد مال هستیم، دزد عقیده که نیستیم. اگر این بقچه را می گرفتم، عقیده اش از بسم الله سلب می شد»
دیدگاه ها (۱۱)

بقائی: وزیر خارجه آمریکا ایران را به چیزی متهم می‌کند که خود...

بسم الله الرحمن الرحیم امام شهید، خامنه‌ای حکیم :کسانی که دم...

خَسف | قصه بیست و نهم: ابوحنیفه و مالک (بخش اول)شاگردانی که ...

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم 🇮🇷🇮🇷🇮🇷 هجدهم مهرماه، روز جهانی بهداشت...

خبر فوری امیررضا کبودوند در اتاق جنگ

پیام مهم حضرت آیت‌الله جوادی آملیعالم ربانی،صاحب نفس ملکوتی ...

خسف | قصه بیست و سوم: حضرت زینب (س) بخش دوم (قسمت اول)

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت سوم :ب)- شاید توبه کرده باشن...

بسیار مهم.اولین لبیک به مردی که قیام نکرد.نماز مغرب و عشا را...

خسف | قصه سی ام: امام کاظم (ع) (بخش اول)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط