{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی

𓆩 پــارت چــهار 𓆪 🖤🥀

ات با تعجب به مرد خیره شد.

ـ «منظورت چیه؟»

مرد لبخند زد.

ـ «خودت هیچ‌وقت از گذشته‌ات نپرسیدی؟»

جیمین با صدای سردی گفت:

ـ «حرف اضافه نزن.»

مرد نگاهش را از ات گرفت و به جیمین دوخت.

ـ «تو فکر می‌کنی هوانگ ات رو اتفاقی پیدا کردی؟»

ات آرام گفت:

ـ «جیمین...»

جیمین دستش را گرفت.

ـ «به حرفاش گوش نده.»

مرد خندید.

ـ «همیشه همین‌طوری ازش محافظت کردی. حتی وقتی خودش نمی‌دونست چرا.»

ات دستش را از دست جیمین بیرون کشید.

ـ «من حق دارم بدونم.»

جیمین سکوت کرد.

ـ «جیمین، گذشته‌ی من چیه؟»

مرد قبل از جیمین جواب داد:

ـ «گذشته‌ای که خیلی‌ها حاضرن برای پنهان موندنش هر کاری بکنن.»

ات با نگرانی پرسید:

ـ «تو منو می‌شناسی؟»

مرد سرش را کمی کج کرد.

ـ «بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی.»

جیمین قدمی جلو رفت.

ـ «اسمش رو نیاور.»

مرد لبخندش را حفظ کرد.

ـ «پس هنوز هم می‌ترسی حقیقت رو بفهمه.»

جیمین چیزی نگفت.

ات با صدای آرامی گفت:

ـ «تو از چی می‌ترسی، جیمین؟»

چند ثانیه سکوت برقرار شد.

جیمین به چشمانش نگاه کرد.

ـ «از اینکه حقیقت، تو رو از من بگیره.»

مرد از پشت سرش لبخند زد.

ـ «پس بهتره زودتر حقیقت رو بهش بگی... چون من دیگه قرار نیست ساکت بمونم.»
دیدگاه ها (۶)

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت چهل‌وششم 𓆪 🖤🥀اتاق در سکوت فرو رفته بود.اسما ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط