بخش هایی از کتاب:
بخش هایی از کتاب:
...و ما فهمیدیم ای داد و بیداد که زدیم به کاهدون و پوتین های جناب فرمانده را بجای پوتین های خودمون اشتباهی برداشتتیم . حالا ما مثل شاگرد های خطاکار کلاسهای درس یه لنگه پا ، گوشه ای ایستادیم و برادران در گوشی دارند به جناب فرمانده گزارش می کنند . وقتی گزارش دادن تموم شد ، فرمانده با افسوس سرش را تکان داد و رفت . وقتی فرمانده رفت یکی از برادران که فکر کنم فرمانده یکی از گردانها بود به من گفت :
-از کدوم گردان هستی ؟
جواب دادم :
- گردان امام علی .
پرسید :
- چه انگیزه ای داشتی ؟
من هم از بس هول شده بودم جواب دادم :
- انگیزه ام مبارزه با دشمن کافر است .
و او در حالیکه سعی می کرد جلوی خنده اش را بگیرد گفت :
- تو اینجا دشمن کافر می بینی ؟!
به دور دستها اشاره کردم و گفتم :
- اینجا که نه ولی اونجا حتما" دشمن وجود داره !
معلوم بود که از این جوابم حسابی جا خورده بود برای همین پرسید :
-تو همیشه برای مبارزه با دشمن کافر پوتین می دزدی ؟
من هم جواب دادم :
- نه بردار ، دزد کجا بود ؟ من اومدم پوتین هام را بردارم و برم همین !
یکی از اطرافیان به اون پاسدار گفت :
- بردار دهقان فکر کنم ایشون دارند مزاح می کنند ، بله اخوی مزاح می کنید ؟
من هم با جدیت جواب دادم :
-نه برادر من کی باشم که با شما شوخی کنم ؟! واقعیت امر همین بود که براتون گفتم !
همون برادر نگاهی مشکوک به من انداخت و پرسید :
-گفتی از گردان عمار هستی ؟
جواب دادم :
-نه اخوی از گردان امام علی هستم ...
خیلی زود فهمیدم که بدجوری به من مشکوک شدند و ناگهان بیاد دستکاری شناسنامه و رضایت نامه های قلابی افتادم و با خودم گفتم ای دل غافل اگر من را شناسایی کنند و بفهمند شناسنامه را دستکاری کردم و به قول بچه ها از همون جا با پست هوایی یک راست ما را می فرستند یزد و ما می مونیم و یک دنیا شرمندگی ! برای همین تصمیم گرفتم به هیچ وجه اسم واقعی ام را بروز ندهم .
...و ما فهمیدیم ای داد و بیداد که زدیم به کاهدون و پوتین های جناب فرمانده را بجای پوتین های خودمون اشتباهی برداشتتیم . حالا ما مثل شاگرد های خطاکار کلاسهای درس یه لنگه پا ، گوشه ای ایستادیم و برادران در گوشی دارند به جناب فرمانده گزارش می کنند . وقتی گزارش دادن تموم شد ، فرمانده با افسوس سرش را تکان داد و رفت . وقتی فرمانده رفت یکی از برادران که فکر کنم فرمانده یکی از گردانها بود به من گفت :
-از کدوم گردان هستی ؟
جواب دادم :
- گردان امام علی .
پرسید :
- چه انگیزه ای داشتی ؟
من هم از بس هول شده بودم جواب دادم :
- انگیزه ام مبارزه با دشمن کافر است .
و او در حالیکه سعی می کرد جلوی خنده اش را بگیرد گفت :
- تو اینجا دشمن کافر می بینی ؟!
به دور دستها اشاره کردم و گفتم :
- اینجا که نه ولی اونجا حتما" دشمن وجود داره !
معلوم بود که از این جوابم حسابی جا خورده بود برای همین پرسید :
-تو همیشه برای مبارزه با دشمن کافر پوتین می دزدی ؟
من هم جواب دادم :
- نه بردار ، دزد کجا بود ؟ من اومدم پوتین هام را بردارم و برم همین !
یکی از اطرافیان به اون پاسدار گفت :
- بردار دهقان فکر کنم ایشون دارند مزاح می کنند ، بله اخوی مزاح می کنید ؟
من هم با جدیت جواب دادم :
-نه برادر من کی باشم که با شما شوخی کنم ؟! واقعیت امر همین بود که براتون گفتم !
همون برادر نگاهی مشکوک به من انداخت و پرسید :
-گفتی از گردان عمار هستی ؟
جواب دادم :
-نه اخوی از گردان امام علی هستم ...
خیلی زود فهمیدم که بدجوری به من مشکوک شدند و ناگهان بیاد دستکاری شناسنامه و رضایت نامه های قلابی افتادم و با خودم گفتم ای دل غافل اگر من را شناسایی کنند و بفهمند شناسنامه را دستکاری کردم و به قول بچه ها از همون جا با پست هوایی یک راست ما را می فرستند یزد و ما می مونیم و یک دنیا شرمندگی ! برای همین تصمیم گرفتم به هیچ وجه اسم واقعی ام را بروز ندهم .
- ۱۲.۶k
- ۲۵ فروردین ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط