ما بی نام در افسانه ها
🌙
پارت آخر – "ما، بینام در افسانهها"
از زبان آرورا
سالها گذشته.
درختها قد کشیدهاند.
رودخانهی نور هنوز آواز میخواند.
اما ما... ما در دل این سرزمین ممنوعه، افسانهای شدهایم که کسی آن را باور نمیکند.
میگویند در اعماق جنگلی که زمان را فراموش کرده، دو روح در کنار هم میزیند.
یکی از خون سایهها، دیگری از نورِ شعلهها.
و عشقشان آنقدر ژرف است که حتی خدایان هم به آن حسادت میورزند.
من هنوز هر صبح با بوسهی او بیدار میشوم.
دستانم را در موهای طلاییاش گم میکنم.
و چشمان طوسی آبیاش... دریایی که هنوز غرقم میکند.
گاهی لبخند میزند و میگوید:
«اگر دنیا دوباره ما را خواست، نمیگذارم از دستت بدزدد.»
و من در دل میگویم:
دیگر دنیایی وجود ندارد جز تو.
از زبان دراکو
او همان معجزهای بود که هیچ طلسمی نمیتوانست بیافریند.
وقتی به چشمان آرورا نگاه میکنم، هنوز همان دخترِ بیباک را میبینم که دستم را گرفت و با من از میان مه گریخت.
در این خانهی ساختهشده از جادو و عشق، هر لحظه جاودانه است.
میدانم که سرنوشت گاهی بیرحمانه است.
اما ما دیگر با آن نمیجنگیم.
ما آن را با عشق رام کردیم.
گاهی شبها زیر نور ماه، در سکوت کنار رودخانه مینشینیم.
آرورا سرش را روی شانهام میگذارد.
من بوسهای بر موهایش میزنم.
و آن لحظه... هیچ نبردی در دنیا مهم نیست.
فقط یک زمزمه میماند:
«دوستت دارم.»
از زبان آرورا
اگر کسی این داستان را بخواند، شاید بگوید پایانش باورکردنی نیست.
که دشمنان کهن نمیتوانند چنین عاشق شوند.
که نفرینها شکسته نمیشوند.
اما من به آنها خواهم گفت:
ما از افسانهها هم کهنتریم.
و عشق، کهنترین جادوی جهان است.
دست در دست هم، در دل این سرزمین ممنوعه، با هر طلوع نو میشویم.
شاید دنیا ما را فراموش کند.
شاید نامهای ما از کتابها پاک شوند.
اما این عشق...
در تار و پود جهان خواهد ماند.
برای همیشه.
برای همیشه.
✨ . ✨
انگار که سالها بعد در کتابخانهی هاگوارتز، جایی در لابهلای صفحات یک کتاب ممنوعه این جمله:— یادگاری از دراکو و آرورا.
"آنان که عشق را بر تیغ دشمنی نشاندند، جهان را آموختند که قدرتمندترین جادو، قلبیست که میبخشد و میماند."
— آخرین جملهی حکشده در سنگ مرمریِ تالار قدیمی هاگوارتز، بیامضا
اما همه میدانند... آن جمله از آنان است:
دراکو و آرورا.
پارت آخر – "ما، بینام در افسانهها"
از زبان آرورا
سالها گذشته.
درختها قد کشیدهاند.
رودخانهی نور هنوز آواز میخواند.
اما ما... ما در دل این سرزمین ممنوعه، افسانهای شدهایم که کسی آن را باور نمیکند.
میگویند در اعماق جنگلی که زمان را فراموش کرده، دو روح در کنار هم میزیند.
یکی از خون سایهها، دیگری از نورِ شعلهها.
و عشقشان آنقدر ژرف است که حتی خدایان هم به آن حسادت میورزند.
من هنوز هر صبح با بوسهی او بیدار میشوم.
دستانم را در موهای طلاییاش گم میکنم.
و چشمان طوسی آبیاش... دریایی که هنوز غرقم میکند.
گاهی لبخند میزند و میگوید:
«اگر دنیا دوباره ما را خواست، نمیگذارم از دستت بدزدد.»
و من در دل میگویم:
دیگر دنیایی وجود ندارد جز تو.
از زبان دراکو
او همان معجزهای بود که هیچ طلسمی نمیتوانست بیافریند.
وقتی به چشمان آرورا نگاه میکنم، هنوز همان دخترِ بیباک را میبینم که دستم را گرفت و با من از میان مه گریخت.
در این خانهی ساختهشده از جادو و عشق، هر لحظه جاودانه است.
میدانم که سرنوشت گاهی بیرحمانه است.
اما ما دیگر با آن نمیجنگیم.
ما آن را با عشق رام کردیم.
گاهی شبها زیر نور ماه، در سکوت کنار رودخانه مینشینیم.
آرورا سرش را روی شانهام میگذارد.
من بوسهای بر موهایش میزنم.
و آن لحظه... هیچ نبردی در دنیا مهم نیست.
فقط یک زمزمه میماند:
«دوستت دارم.»
از زبان آرورا
اگر کسی این داستان را بخواند، شاید بگوید پایانش باورکردنی نیست.
که دشمنان کهن نمیتوانند چنین عاشق شوند.
که نفرینها شکسته نمیشوند.
اما من به آنها خواهم گفت:
ما از افسانهها هم کهنتریم.
و عشق، کهنترین جادوی جهان است.
دست در دست هم، در دل این سرزمین ممنوعه، با هر طلوع نو میشویم.
شاید دنیا ما را فراموش کند.
شاید نامهای ما از کتابها پاک شوند.
اما این عشق...
در تار و پود جهان خواهد ماند.
برای همیشه.
برای همیشه.
✨ . ✨
انگار که سالها بعد در کتابخانهی هاگوارتز، جایی در لابهلای صفحات یک کتاب ممنوعه این جمله:— یادگاری از دراکو و آرورا.
"آنان که عشق را بر تیغ دشمنی نشاندند، جهان را آموختند که قدرتمندترین جادو، قلبیست که میبخشد و میماند."
— آخرین جملهی حکشده در سنگ مرمریِ تالار قدیمی هاگوارتز، بیامضا
اما همه میدانند... آن جمله از آنان است:
دراکو و آرورا.
- ۱.۶k
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط