شاید بیایی...
شاید بیایی...
اما نه از آن راهی که چشمهایم هر شب به انتظارش میمانند؛
شاید بیایی، اما تنها در خوابهایم،
آنجا که فاصله معنایی ندارد
و دستهای خیال، تو را از من دریغ نمیکنند.
وَ
شاید بیایی...
در رؤیایی که صبح، بیرحمانه تمامش میکند،باز هم شب را به انتظار خواهم نشست؛
چون گاهی آدم،
به جای رسیدن،
به همان رؤیایی دل میبندد
که در آن، برای یکبار هم که شده،
کسی که دوستش دارد،
میماند...
اما نه از آن راهی که چشمهایم هر شب به انتظارش میمانند؛
شاید بیایی، اما تنها در خوابهایم،
آنجا که فاصله معنایی ندارد
و دستهای خیال، تو را از من دریغ نمیکنند.
وَ
شاید بیایی...
در رؤیایی که صبح، بیرحمانه تمامش میکند،باز هم شب را به انتظار خواهم نشست؛
چون گاهی آدم،
به جای رسیدن،
به همان رؤیایی دل میبندد
که در آن، برای یکبار هم که شده،
کسی که دوستش دارد،
میماند...
- ۱.۹k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط