{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شاید بیایی...

شاید بیایی...
اما نه از آن راهی که چشم‌هایم هر شب به انتظارش می‌مانند؛
شاید بیایی، اما تنها در خواب‌هایم،
آنجا که فاصله معنایی ندارد
و دست‌های خیال، تو را از من دریغ نمی‌کنند.
وَ
شاید بیایی...
در رؤیایی که صبح، بی‌رحمانه تمامش می‌کند،باز هم شب را به انتظار خواهم نشست؛
چون گاهی آدم،
به جای رسیدن،
به همان رؤیایی دل می‌بندد
که در آن، برای یک‌بار هم که شده،
کسی که دوستش دارد،
می‌ماند...
دیدگاه ها (۲)

چه بگویم که دگر حوصله ای نیست مرادگر از دست کسی هم گله ای نی...

در نگاه خلق، از ديوانگان كم نيستم فكر زخمى دیگرم، دنبال مرهم...

تو را می‌خواهم،نه برای امروز و فردا؛تو را می‌خواهم برای تمام...

نیستی و من، میانِ این همه سکوتنمی‌دانم با دلم چه کنم…هر شب ت...

باباجونم«می‌پرسم از این شب‌های بی‌سحر:این دل که تنگ است، به ...

࣪˖ ִֶָ🍊شاید عشق واقعی، آن کسی نباشد که زندگی را برایت آسان م...

«بعضی شعرها را که می‌خوانی، انگار کسی از پشتِ پرده‌های غبارآ...

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

لبخندِ تورا،دیر زمانیست ندیدم ..💔اولین سالروز ولادت شماست که...

عاشقانه های شبنم

⁨ ⁨ گاهی دوست داشتن، خودش زخمى ست كه هيج وقتخوب نمى شود.دوست...

»»» آیه ی روز :**************(ارسال شده توسط برنامه ی «قلم ق...

گاهی یک شب....برای یک خانواده تا آخر عمر تمام نمیشود...مادری...

✦ اولین گناه ✦فصل هشتم: صبحی که هیچ‌کس انتظارش را نداشت---نی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط