شاید بیایی

شاید بیایی...

شاید بیایی...
اما نه از آن راهی که چشم‌هایم هر شب به انتظارش می‌مانند؛
شاید بیایی، اما تنها در خواب‌هایم،
آنجا که فاصله معنایی ندارد
و دست‌های خیال، تو را از من دریغ نمی‌کنند.
وَ
شاید بیایی...
در رؤیایی که صبح، بی‌رحمانه تمامش می‌کند،باز هم شب را به انتظار خواهم نشست؛
چون گاهی آدم،
به جای رسیدن،
به همان رؤیایی دل می‌بندد
که در آن، برای یک‌بار هم که شده،
کسی که دوستش دارد،
می‌ماند...
دیدگاه ها (۲)

آدم‌ها فکر می‌کنند رفتن، نقطه‌ی پایانِ یک رابطه است؛ اما حقی...

«بعضی شعرها را که می‌خوانی، انگار کسی از پشتِ پرده‌های غبارآ...

فیک جونگکوک خواب های واقعی

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

رمان: آخرین رقص در قصر#𝗧𝗵𝗲_𝗟𝗮𝘀𝘁_𝗗𝗮𝗻𝗰𝗲_𝗶𝗻_𝘁𝗵𝗲_𝗣𝗮𝗹𝗮𝗰𝗲Part_4فصل...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_67فصل سی‌ام | د...

گاهی دوست داشتن، خودش زخمی‌ست که هیچ‌وقت خوب نمی‌شود.دوستش د...

یه داستان جدید اوردم با وایب فانتزی!

»»» آیه ی روز :**************(ارسال شده توسط برنامه ی «قلم ق...

{ باند ویلن } بلاخره پیداش کرد! دستاش از خوشحالی میلرزید. ول...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط