سلام
سلام
و من میخوام رمان جدید بزارمممم😁
چون ریدم تو قبلی نصفه میزارمش رمان جدید هم اول هاش شبیه همون قبلی هست. ( یچه ها کاور و بعدیش هر دوشون یه نفرن به نام اشلی که من این شخصیت رو خلق کردم یه پست برای معرفیش گزاشتم. داستان از زبون اونه )
اما دیگه نمیرزنم بهش.
بریم که شروع کنیم:
مثل هر روز.
ساعت داشت نزدیک هشت شب میشد و من با علاقه به آشپزی کردنم ادامه میدادم.
فقط چند روز دیگه تا شروع مدرسه مونده بود و این باعث شده بود خیلی ناراحت و افسرده باشم. زیر قابلمه رو خاموش کردم و روی مبل نشستم منتظر پدرم. ( اشلی فقط پدر داره ) چند دقیقه گذشته بود که زنگ در به صدا در اومد.
دویدم و در رو باز کردم.
اما پدر و مادرم نبودن. پیتر ( پسر طبقه بالایی همسایه که دو سال از اشلی بزرگ تره و اشلی ازش متنفره و یه پست برای معرفیش گذاشتم همون چاش هاچرسون )
پیتر: امروز نوبت شماهاست که راه پله رو تمیز کنید، دیشب ما کردیم.
خسته و کوفته جارو و طی رو از تو انباری برداشتم و هاودی بابام که کنار در آویزون بود رو پوشیدم. با آسانسور به بالا ترین طبقه رفتم و شروع به جارو زدن کردم.
بارون میزد و همینطور که خیس میشدم به جارو زدن ادامه میدادم. آب بارون خاک های روی پله رو گل کرده بود و نمیشد تمیزشون کرد. خیلی احساس بدی داشتم. هوا تازه تاریک شده بود. خیلی میترسیدم. یهو صدای چلق چلق قفل در اومد. انگار یکی سعی میکرد از پشت در وارد راه پله بشه.
همون لحظه رعد و برق وحشتناکز زد، ویگه جلوی خودم رو نگرفتم و جیغ بلندی زدم، همون موقل در باز شد. چشمامو بستم و عقب رفتم اما اون باز به سمتم اومد و دستم رو گرفت.
خوبی ا/ت؟
به بالا نگاه کردم. پیتر بود.
خیلز ازش بدم مزومد اما واقعا ترسیده بودم سریع رفتم تو بغلش.
( از از بچه گی تا سن ۶ سالگی با هم دوست بودن اما فشار درس و خوانواده ها اونا رو از هم دور کرده بود و بعد از یه جر و بهث کوچیک دیگه هم رو فراموش کرده بودن مگر این که با اتفاق روز مجبوری با هم حرف میزدن.)
خیلی گرم بود. چسبیدم بهش و صورتم رو تو شکمش فشار دادم. انکشتام از سرما قرمز شده بود و میلرزید. دستمو جسبوندم به دست گرمش.
بعد از چند دقیقه آروم آروم شروع به کار کردیم با هم دیگه.
اون جلو جارو میکرد و من مشتش طی میکشیدم.
حالا جفتمون خیس خیس شده بودیم.
اما به هر سختی ای که بود هر چهار طبقه رو تمیز کردیم و رسیدم با پایین.
پیتر: من برم لباسامو عوض کنم، خداحافظ.
با این که دلم نمیخواست بره، خداحافظی کردم و به سمت خونمون رفتم.
وای کلید😱
خدای من...
اهان! شاید پدرم اومده بود خونه! اون کلید داره!
خواستم زنگ بزنم که یاد داشتی بالای دکمه ی زنگ دیدم.
:::
من برای دو هبته با سفر بسیار واجبی میرم، اما قول میدم سر دوهفته برگردم.
خداحافظ فرشته خانوم.
از طرف بابایی
کنار در زانو زدم و گریه کردم.
خیس خیس بودم و اشک هام هم به خیس موندن لباسام کمک میکردن.
با صدای بلند گریه میکردم که در راه مله ی واحدمون باز شد.
برق ها به خواطر طوفان قطع ده بود.
پیتر چراغ قوه به دست وارد شد.
حالت خوبه؟
ات: هق، هق😭😄
پیتر: چی شده؟
ات: پدرم به سفر دوماهه رفته و من کلید ندارم😭😭😭
پارت دو؟
بچه ها اینجوری نبینید جالب میشه اشلی و پیتر جادوگرن و میرن هاگوارتز.
بای بای تا پارت بعدی👋
و من میخوام رمان جدید بزارمممم😁
چون ریدم تو قبلی نصفه میزارمش رمان جدید هم اول هاش شبیه همون قبلی هست. ( یچه ها کاور و بعدیش هر دوشون یه نفرن به نام اشلی که من این شخصیت رو خلق کردم یه پست برای معرفیش گزاشتم. داستان از زبون اونه )
اما دیگه نمیرزنم بهش.
بریم که شروع کنیم:
مثل هر روز.
ساعت داشت نزدیک هشت شب میشد و من با علاقه به آشپزی کردنم ادامه میدادم.
فقط چند روز دیگه تا شروع مدرسه مونده بود و این باعث شده بود خیلی ناراحت و افسرده باشم. زیر قابلمه رو خاموش کردم و روی مبل نشستم منتظر پدرم. ( اشلی فقط پدر داره ) چند دقیقه گذشته بود که زنگ در به صدا در اومد.
دویدم و در رو باز کردم.
اما پدر و مادرم نبودن. پیتر ( پسر طبقه بالایی همسایه که دو سال از اشلی بزرگ تره و اشلی ازش متنفره و یه پست برای معرفیش گذاشتم همون چاش هاچرسون )
پیتر: امروز نوبت شماهاست که راه پله رو تمیز کنید، دیشب ما کردیم.
خسته و کوفته جارو و طی رو از تو انباری برداشتم و هاودی بابام که کنار در آویزون بود رو پوشیدم. با آسانسور به بالا ترین طبقه رفتم و شروع به جارو زدن کردم.
بارون میزد و همینطور که خیس میشدم به جارو زدن ادامه میدادم. آب بارون خاک های روی پله رو گل کرده بود و نمیشد تمیزشون کرد. خیلی احساس بدی داشتم. هوا تازه تاریک شده بود. خیلی میترسیدم. یهو صدای چلق چلق قفل در اومد. انگار یکی سعی میکرد از پشت در وارد راه پله بشه.
همون لحظه رعد و برق وحشتناکز زد، ویگه جلوی خودم رو نگرفتم و جیغ بلندی زدم، همون موقل در باز شد. چشمامو بستم و عقب رفتم اما اون باز به سمتم اومد و دستم رو گرفت.
خوبی ا/ت؟
به بالا نگاه کردم. پیتر بود.
خیلز ازش بدم مزومد اما واقعا ترسیده بودم سریع رفتم تو بغلش.
( از از بچه گی تا سن ۶ سالگی با هم دوست بودن اما فشار درس و خوانواده ها اونا رو از هم دور کرده بود و بعد از یه جر و بهث کوچیک دیگه هم رو فراموش کرده بودن مگر این که با اتفاق روز مجبوری با هم حرف میزدن.)
خیلی گرم بود. چسبیدم بهش و صورتم رو تو شکمش فشار دادم. انکشتام از سرما قرمز شده بود و میلرزید. دستمو جسبوندم به دست گرمش.
بعد از چند دقیقه آروم آروم شروع به کار کردیم با هم دیگه.
اون جلو جارو میکرد و من مشتش طی میکشیدم.
حالا جفتمون خیس خیس شده بودیم.
اما به هر سختی ای که بود هر چهار طبقه رو تمیز کردیم و رسیدم با پایین.
پیتر: من برم لباسامو عوض کنم، خداحافظ.
با این که دلم نمیخواست بره، خداحافظی کردم و به سمت خونمون رفتم.
وای کلید😱
خدای من...
اهان! شاید پدرم اومده بود خونه! اون کلید داره!
خواستم زنگ بزنم که یاد داشتی بالای دکمه ی زنگ دیدم.
:::
من برای دو هبته با سفر بسیار واجبی میرم، اما قول میدم سر دوهفته برگردم.
خداحافظ فرشته خانوم.
از طرف بابایی
کنار در زانو زدم و گریه کردم.
خیس خیس بودم و اشک هام هم به خیس موندن لباسام کمک میکردن.
با صدای بلند گریه میکردم که در راه مله ی واحدمون باز شد.
برق ها به خواطر طوفان قطع ده بود.
پیتر چراغ قوه به دست وارد شد.
حالت خوبه؟
ات: هق، هق😭😄
پیتر: چی شده؟
ات: پدرم به سفر دوماهه رفته و من کلید ندارم😭😭😭
پارت دو؟
بچه ها اینجوری نبینید جالب میشه اشلی و پیتر جادوگرن و میرن هاگوارتز.
بای بای تا پارت بعدی👋
- ۸.۱k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط