{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝖬𝗒 𝖯𝖺𝗋𝖺𝗆𝗈𝗎𝗉

𝖬𝗒 𝖯𝖺𝗋𝖺𝗆𝗈𝗎𝗉
𝖯𝖺𝗋𝗍:③

فردا صبح با چشمایِ پُف کرده و قرمز بیدار شدم..
نتونستم درست بخوابم..
یه چیزی خوردم و دوباره رفتم تو اتاقم خودمو مشغول کتاب خوندن کردم تا یه ذره هم که شده از واقعیت دور بشم..

نزدیکایِ غروب شده بود ، پدرم صدام زد ، رفتم پیشش..

جانگ رو به ربکا گفت:
«دخترم .. اینا یعنی .. جئون اینا زنگ زدن گفتن که شب .. میان خواستگاری!»

ربکا با تعجب لب زد:
«چی؟! این مردک مثل این که دیوونه شده .. ما مگه داریم عاشقانه باهم ازدواج می‌کنیم که خواستگاری دارن میان؟!
بهشون بگو که ما نیستیم!»

جانگ جدی لب زد:
«لطفا دخترم یکم مراعات کن!»

بدون گفتن حرفی رفتم تو اتاقم ، انقدر که گریه کرده بودم دیگه رمقی به ادامه دادن نداشتم.

مامانم اومد تو اتاقم..
با بغض یه لباسِ خیلی شیک گذاشت رو تختم و رفت بیرون که تنها باشم.

لباسمو پوشیدم صورتم بی‌روح بود به زور یه آرایش ملایم کردم رفتم پایین ، همه آماده بودن.

یه ربع گذشت و زنگ در به صدا در اومد به زور یه لبخند زدم به گفته‌ی بابام ، خانوادش خبر نداشتن که به اجبار دارم باهاش ازدواج میکنم ، گویا فقط می‌دونن که بابام بدهکاری رو داده.

درو باز کردم..
پدرش اومد داخل ، بغلم کرد مادرش هم همین‌طور ، احوال‌پرسی کردن با خانوادم.
حیف که اون عوضی همچین پدر و مادرِ خوبی داره.

اومد داخل حتی نمی‌خواستم تو صورتِ نحسش نگاه کنم ، گونمو بوسید حالم داشت بهم میخورد ، بغلم کرد من به زور بغلش کردم یه دسته گل داد دستم ، لبخند زوری و فیک زدم..

همه اومدن داخل نشستن ، پذیرایی کردیم.
تو این مدت نگاهِ خیره‌شو رو خودم احساس می‌کردم ولی من اصلا بهش توجه نمی‌کردم..

آقایِ جئون رو به پدرم لب زد:
«خب همین‌طور که می‌دونید برایِ اَمر خیر مزاحم شدیم»

𝗅𝗂𝗄𝖾:⁶⁵
𝖼𝗈𝗆𝗆𝖾𝗇𝗍:⁴⁵
𝗋𝗉:³⁵
𝖿𝖺𝗅𝗈𝗐𝖾𝗋𝗌:⁵³⁰

#جونگکوک #فیک #کمپانی_ویکتور
دیدگاه ها (۷۰)

ملکه ی آدمیزاد وسه پادشاه خوناشام

By necessity پارت 1ویو بورام با صدای الارم بیدار شدم رفتم سر...

part ⁶ویو جونگکوک:وقتی بابام تلفن و قطع کرد چند ثانیه به گوش...

کپشن مهمه🎀🐥عروسک من😈🔞پارت دوازدهم رفتم پایین سرمو دور تا دور...

bts

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط