part:9
شرایط پارت بعد 50 لایک 20 کامنت 15 بازنشر
اسم فیک:زخم های رقم خورده .
``دیوانگی بر پایه حسادت``
_بالاخره اون مهمونیه مسخره تموم شد.
&میتونم یه سوال بپرسم.
_هوم میشنوم.
&میرا درحالی که کیفش رو روی لبه ی میز گذشته بود سرش را به سوی دیگر چرخاند نمیدانست پرسیدن این سوال مناسب هست یانه اما بعدش جرئتشو جمع کرد.
&چطوری اتقدر دل وا پس اون دختر شدی که بعد رفتنش هنوز هم فراموشش نکردی.
تهیونگ برای لحظه ای مکث کرد داشت سعی میکرد کلمه ای را پیدا کند که حسش را بیان کند اما هیچ کلمه ای به ذهنش خطور نمیکرد.
&جوابی نمیخوای بدی مشکلی نیست من میرم پیش سان(پسرشون)
_از کدوم حسم حرف بزنم.
&منظورتو متوجه نمیشم.
_از اینکه هروقت به چشماش نگاه میکردم ذهن بهم ریختم به حالت اولیه خودش برمیگشت و آروم میشد یا از اون لبخندش که زانوهام رو به لرزه درمیارد.
&اما اون الان رفته.
_قطعا برمیگرده اون کینه ایه چیزی که بخواد رو حتما به دست میاره و اون موقعی که پسرمون جهیون تو آتش سوزی مرد و من کنارش نبودم قطعا یه نفرتی از من تو دلش هست.
&اگه اون برگرده واقعا منو از خونه بیرون میکنی.
_نمیشه اسمش رو گذاشت پرت کردن از خونه تو یه کشور دیگه برات خونه میخرم و ماهیانه پول میفرستم.
میرا اینبار به چشم های تهیونگ خیره شد نمیتونست حرفای تهیونگ رو هضم کنه درسته این هم فکر آنچنان بدی نبود اما دیگه کنارش تهیونگ نبود از همین میترسید.
&تهیونگ من بدون تو نمیتونم .
تهیونگ که کمی جا خورده بود گفت.
_یعنی چی که نمیتونم از این بهتر.
&تهیونگ میدونم برات مهم نیست اما من خیلی سعی کردم احساساتم نسبت بهت رو خاموش نگه دارم ولی......
حرف میرا با سیلی که از تهیونگ خورد قطع شد .
_تو خودتو تو چه سطحی دیدی که عاشق من شدی من فقط مجبور بودم که باهات ازدواج کردم و گرنه هیچ حسی بهت ندارم.
&لطفا داد نزن سان خوابیده ممکنه بیدار بشه.
_این یکم بار رو میبخشم بار دیگه بفهم همچین جمله ای رو به زبون آوردی اونقدر میزنمت که نفسی برات نمونه.
تهیونگ رفت سمت اتاقش .
میرا دستش رو محکم روی سرامیک سرد حال فشار میداد چشماش از شدت گریه می سوخت.
&نه.نه عمرا بذارم همچین اتفاقی بیوفته قسم میخورم تهیونگ اگه اون زن بیاد تو این خونه از به دنیا اومدن پشیمونش میکنم من نمیذارم مرد منو ازم بگیرن.
هیچ کسیو ندارم برای هیچکس مهم نیستم اما تو تهیونگ تورو از دست عمرا بدم همه چی درست میشه فقط کمی زمان میخواد آره.
گریه میرا کم کم به قهقهه تبدیل شد با خودش بلند حرف میزد کسی جز خودش داخل حال نبود انگاری میخواست به دیوارها هم بفهموند که او حالا حالاها اینجا ماندگار است و کسی نمیتواند باعث خراب شدن زندگیش شود حداقل نمیخواست زندگیش از این بدتر شود.
حسادت عقل میرا را ازش گرفته بود و همین حسادت ممکن بود بدترین چیزهارو برای تهیونگ و خانواده اش رقم بزند.
ادامه دارد.........
اسم فیک:زخم های رقم خورده .
``دیوانگی بر پایه حسادت``
_بالاخره اون مهمونیه مسخره تموم شد.
&میتونم یه سوال بپرسم.
_هوم میشنوم.
&میرا درحالی که کیفش رو روی لبه ی میز گذشته بود سرش را به سوی دیگر چرخاند نمیدانست پرسیدن این سوال مناسب هست یانه اما بعدش جرئتشو جمع کرد.
&چطوری اتقدر دل وا پس اون دختر شدی که بعد رفتنش هنوز هم فراموشش نکردی.
تهیونگ برای لحظه ای مکث کرد داشت سعی میکرد کلمه ای را پیدا کند که حسش را بیان کند اما هیچ کلمه ای به ذهنش خطور نمیکرد.
&جوابی نمیخوای بدی مشکلی نیست من میرم پیش سان(پسرشون)
_از کدوم حسم حرف بزنم.
&منظورتو متوجه نمیشم.
_از اینکه هروقت به چشماش نگاه میکردم ذهن بهم ریختم به حالت اولیه خودش برمیگشت و آروم میشد یا از اون لبخندش که زانوهام رو به لرزه درمیارد.
&اما اون الان رفته.
_قطعا برمیگرده اون کینه ایه چیزی که بخواد رو حتما به دست میاره و اون موقعی که پسرمون جهیون تو آتش سوزی مرد و من کنارش نبودم قطعا یه نفرتی از من تو دلش هست.
&اگه اون برگرده واقعا منو از خونه بیرون میکنی.
_نمیشه اسمش رو گذاشت پرت کردن از خونه تو یه کشور دیگه برات خونه میخرم و ماهیانه پول میفرستم.
میرا اینبار به چشم های تهیونگ خیره شد نمیتونست حرفای تهیونگ رو هضم کنه درسته این هم فکر آنچنان بدی نبود اما دیگه کنارش تهیونگ نبود از همین میترسید.
&تهیونگ من بدون تو نمیتونم .
تهیونگ که کمی جا خورده بود گفت.
_یعنی چی که نمیتونم از این بهتر.
&تهیونگ میدونم برات مهم نیست اما من خیلی سعی کردم احساساتم نسبت بهت رو خاموش نگه دارم ولی......
حرف میرا با سیلی که از تهیونگ خورد قطع شد .
_تو خودتو تو چه سطحی دیدی که عاشق من شدی من فقط مجبور بودم که باهات ازدواج کردم و گرنه هیچ حسی بهت ندارم.
&لطفا داد نزن سان خوابیده ممکنه بیدار بشه.
_این یکم بار رو میبخشم بار دیگه بفهم همچین جمله ای رو به زبون آوردی اونقدر میزنمت که نفسی برات نمونه.
تهیونگ رفت سمت اتاقش .
میرا دستش رو محکم روی سرامیک سرد حال فشار میداد چشماش از شدت گریه می سوخت.
&نه.نه عمرا بذارم همچین اتفاقی بیوفته قسم میخورم تهیونگ اگه اون زن بیاد تو این خونه از به دنیا اومدن پشیمونش میکنم من نمیذارم مرد منو ازم بگیرن.
هیچ کسیو ندارم برای هیچکس مهم نیستم اما تو تهیونگ تورو از دست عمرا بدم همه چی درست میشه فقط کمی زمان میخواد آره.
گریه میرا کم کم به قهقهه تبدیل شد با خودش بلند حرف میزد کسی جز خودش داخل حال نبود انگاری میخواست به دیوارها هم بفهموند که او حالا حالاها اینجا ماندگار است و کسی نمیتواند باعث خراب شدن زندگیش شود حداقل نمیخواست زندگیش از این بدتر شود.
حسادت عقل میرا را ازش گرفته بود و همین حسادت ممکن بود بدترین چیزهارو برای تهیونگ و خانواده اش رقم بزند.
ادامه دارد.........
- ۷.۱k
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط