موضوع وقتی اسمشون رو تتو میزنی
موضوع وقتی اسمشون رو تتو میزنی
در حالی که داشتی لباس عوض میکردی، جیمین با همون نگاهِ نافذ و مقتدرش وارد شد. اما به محض اینکه چشمش به تتو روی قلبت افتاد، جوری خشکش زد که انگار زمان ایستاد. با لحنی تند و پر از تعجب پرسید: «این چیه؟ ، این کارِ احمقانه رو با کی کردی؟»
تو با لرزشِ صدا، مستقیم به چشماش نگاه کردی و گفتی: «این اسم خودته، جیمین... اسم توئه.»
سکوتِ سنگینی اتاق رو پر کرد. جیمین شوکه شده بود؛ انگار تمامِ اون دیوارهای غرور و دوری که بینتون بود، با این جمله فرو ریخت. نگاهِ خشنش ناگهان به یه نگاهِ تشنه و تاریک تبدیل شد. دستشو با لرزش روی تتو گذاشت و با صدایی بم و مالکانه زمزمه کرد:
**«پس بالاخره تسلیم شدی؟... میدونی که با این کار، دیگه هیچ راه برگشتی نداری؟»**
و بعد، بدون هیچ حرف اضافهای، تو رو به خودش چسبوند و با یه بوسهی عمیق و پر از ولع، تمامِ اون تنشها رو به پایان برد .
**جونگکوک:**
جونگکوک با قدمهای سنگین وارد شد و وقتی تتو رو دید، چشماش از عصبانیت و تعجب برق زد. «این چیه؟ کی این رو برات زده؟»
تو با جسارت گفتی: «اسمت بود... اسم خودت.»
اون یه لحظه ماتش برد، بعد پوزخندِ کجی زد و با نگاهی که انگار میخواست تو رو ببلعه، بهت نزدیک شد: **«پس بالاخره فهمیدی که فرار کردن هیچ فایدهای نداره؟ حالا دیگه حتی اگه بخوای، نمیتونی از من پنهان بشی...»** و با یه بوسهی قدرتمند، تو رو به مالکیت خودش درآورد.
**تهیونگ:**
تهیونگ با اون آرامشِ ترسناکِ همیشگیاش اومد جلو و با انگشتش روی تتو کشید. «این نوشته چیه؟»
گفتی: «اسم توئه، تهیونگ.»
نگاهش تیره و عمیق شد، انگار داشت به روحِ تو نگاه میکرد. با صدایی آروم اما مقتدر گفت: **«خیلی قشنگه... دقیقاً همونجایی که باید باشه. حالا دیگه تو واقعاً مالِ منی.»** و با یه بوسهی طولانی و آرام، تسلیمِ تو شد.
**یونگی:**
یونگی با اون نگاهِ بیتفاوتش وارد شد، اما با دیدن تتو، تمامِ نقابش ریخت. «این... این یعنی چی؟»
گفتی: «اعترافِ من به توئه... اسم خودته.»
اون یه لحظه سکوت کرد، بعد با یه لبخندِ شیطنتآمیز و تاریک گفت: **«پس بالاخره میخواستی به من بگی؟... حالا دیگه دیگه نمیتونم بذارم از من دور بشی.»** و تو رو با یه بوسهی پر از اشتیاق به چنگ آورد.
**نامجون:**
نامجون با اون ابهتِ خاصش ایستاد و با دقت به تتو خیره شد. «این علامت چیه؟»
گفتی: «اسمت، نامجون. روی قلبم.»
نگاهِ سنگینش نرم شد، اما هنوز همون جذبهی مافیایی رو داشت. دستشو پشت گردنت گذاشت و زمزمه کرد: **«این یعنی تو دیگه راه برگشتی نداری... و من هرگز نمیذارم از این لحظه فرار کنی.»** و بعد تو رو بوسید.
در حالی که داشتی لباس عوض میکردی، جیمین با همون نگاهِ نافذ و مقتدرش وارد شد. اما به محض اینکه چشمش به تتو روی قلبت افتاد، جوری خشکش زد که انگار زمان ایستاد. با لحنی تند و پر از تعجب پرسید: «این چیه؟ ، این کارِ احمقانه رو با کی کردی؟»
تو با لرزشِ صدا، مستقیم به چشماش نگاه کردی و گفتی: «این اسم خودته، جیمین... اسم توئه.»
سکوتِ سنگینی اتاق رو پر کرد. جیمین شوکه شده بود؛ انگار تمامِ اون دیوارهای غرور و دوری که بینتون بود، با این جمله فرو ریخت. نگاهِ خشنش ناگهان به یه نگاهِ تشنه و تاریک تبدیل شد. دستشو با لرزش روی تتو گذاشت و با صدایی بم و مالکانه زمزمه کرد:
**«پس بالاخره تسلیم شدی؟... میدونی که با این کار، دیگه هیچ راه برگشتی نداری؟»**
و بعد، بدون هیچ حرف اضافهای، تو رو به خودش چسبوند و با یه بوسهی عمیق و پر از ولع، تمامِ اون تنشها رو به پایان برد .
**جونگکوک:**
جونگکوک با قدمهای سنگین وارد شد و وقتی تتو رو دید، چشماش از عصبانیت و تعجب برق زد. «این چیه؟ کی این رو برات زده؟»
تو با جسارت گفتی: «اسمت بود... اسم خودت.»
اون یه لحظه ماتش برد، بعد پوزخندِ کجی زد و با نگاهی که انگار میخواست تو رو ببلعه، بهت نزدیک شد: **«پس بالاخره فهمیدی که فرار کردن هیچ فایدهای نداره؟ حالا دیگه حتی اگه بخوای، نمیتونی از من پنهان بشی...»** و با یه بوسهی قدرتمند، تو رو به مالکیت خودش درآورد.
**تهیونگ:**
تهیونگ با اون آرامشِ ترسناکِ همیشگیاش اومد جلو و با انگشتش روی تتو کشید. «این نوشته چیه؟»
گفتی: «اسم توئه، تهیونگ.»
نگاهش تیره و عمیق شد، انگار داشت به روحِ تو نگاه میکرد. با صدایی آروم اما مقتدر گفت: **«خیلی قشنگه... دقیقاً همونجایی که باید باشه. حالا دیگه تو واقعاً مالِ منی.»** و با یه بوسهی طولانی و آرام، تسلیمِ تو شد.
**یونگی:**
یونگی با اون نگاهِ بیتفاوتش وارد شد، اما با دیدن تتو، تمامِ نقابش ریخت. «این... این یعنی چی؟»
گفتی: «اعترافِ من به توئه... اسم خودته.»
اون یه لحظه سکوت کرد، بعد با یه لبخندِ شیطنتآمیز و تاریک گفت: **«پس بالاخره میخواستی به من بگی؟... حالا دیگه دیگه نمیتونم بذارم از من دور بشی.»** و تو رو با یه بوسهی پر از اشتیاق به چنگ آورد.
**نامجون:**
نامجون با اون ابهتِ خاصش ایستاد و با دقت به تتو خیره شد. «این علامت چیه؟»
گفتی: «اسمت، نامجون. روی قلبم.»
نگاهِ سنگینش نرم شد، اما هنوز همون جذبهی مافیایی رو داشت. دستشو پشت گردنت گذاشت و زمزمه کرد: **«این یعنی تو دیگه راه برگشتی نداری... و من هرگز نمیذارم از این لحظه فرار کنی.»** و بعد تو رو بوسید.
- ۱۷۷
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط