دریاچه خونین :
دریاچه خونین :
پارت 19
چویا با صدای دختر مو بنفش به خودش آمد...
مشت هایش را شل کرد و با صدایی ارام گفت : نه چیزی نیست...
هانا : نفر بعدی...
چویا آهسته قدم بر میداشت پابندی که به پایش بسته شده بود باعث میشد حرکاتش اهسته شود...
مدتی بعد*
همه خدمتکار ها کارت و پابند مخصوص شان را گرفته بودند...
هانا: خیلی خب همگی شما ها پابند و کارتتون رو گرفتيد... روی کارت های شما اسم اتاق و طبقه ای که قراره اونجا استراحت کنید نوشته شده و وقتی به اتاق تون رفتید اونجا روی تختون اسم و عکس شما زده شدهه.. اما در مورد کارت... باید همیشه اون کارت رو به سینه هاتون بزنید... و نمره ای که در طول روز میگیرین روی کارت نشون میده... خیلی خب میتونید برید...
ویو چویا :
طبقه دوم... اتاق b5 قفل در رو چرخوندم وارد اتاق شدم... چقدر تخت!
کل اتاق پر بود از تخت های دو طبقه...
ناکاهارا چویا... ناکاهارا چویا... اها پیداش کردم...
خودش را روی تخت پرتاب کرد و در ذهنش گفت: باید اینجا رو بهتر بشناسم... نباید کسی بفهمه که میخوام از کی انتقام بگیرم... مامان.. بابا... دلم واستون خیلی تنگ شدهه
چیزی گلوی چویا را چنگ میزد کمکم داشت چشمانش پر میشد که...
چویااا!
صدایی اشنا تمام رشته افکارش را برید...
(سوفی: حعییییییییی الان درست ساعت 1 و نیم هست واقعا خیلی خستم ببخشید اگه کم شد)
پارت 19
چویا با صدای دختر مو بنفش به خودش آمد...
مشت هایش را شل کرد و با صدایی ارام گفت : نه چیزی نیست...
هانا : نفر بعدی...
چویا آهسته قدم بر میداشت پابندی که به پایش بسته شده بود باعث میشد حرکاتش اهسته شود...
مدتی بعد*
همه خدمتکار ها کارت و پابند مخصوص شان را گرفته بودند...
هانا: خیلی خب همگی شما ها پابند و کارتتون رو گرفتيد... روی کارت های شما اسم اتاق و طبقه ای که قراره اونجا استراحت کنید نوشته شده و وقتی به اتاق تون رفتید اونجا روی تختون اسم و عکس شما زده شدهه.. اما در مورد کارت... باید همیشه اون کارت رو به سینه هاتون بزنید... و نمره ای که در طول روز میگیرین روی کارت نشون میده... خیلی خب میتونید برید...
ویو چویا :
طبقه دوم... اتاق b5 قفل در رو چرخوندم وارد اتاق شدم... چقدر تخت!
کل اتاق پر بود از تخت های دو طبقه...
ناکاهارا چویا... ناکاهارا چویا... اها پیداش کردم...
خودش را روی تخت پرتاب کرد و در ذهنش گفت: باید اینجا رو بهتر بشناسم... نباید کسی بفهمه که میخوام از کی انتقام بگیرم... مامان.. بابا... دلم واستون خیلی تنگ شدهه
چیزی گلوی چویا را چنگ میزد کمکم داشت چشمانش پر میشد که...
چویااا!
صدایی اشنا تمام رشته افکارش را برید...
(سوفی: حعییییییییی الان درست ساعت 1 و نیم هست واقعا خیلی خستم ببخشید اگه کم شد)
- ۱۹۱
- ۰۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط