{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اوه،درسته!ناکاهارا چویا،اسمی که به زبون آوردنش قَد قَن بو

اوه،درسته!ناکاهارا چویا،اسمی که به زبون آوردنش قَد قَن بود حتی برای منی که داستان رو براتون تعریف میکنم.

اوسامو بدو بدو به سمت آدرسی رفت که آکوتاگاوا گفته بود. با پای پیاده؟مشکلی نداشت، اوسامو حاضر بود برای اینکه یکبار دیگه چویا اش رو ببینه پا برهنه روی شیشه راه بره تا به ناکاهارا اش برسه،
اصلا مشکلی نداشت که چویا پدر خوانده اش رو کشته بود یا اصلا مشکلی نداشت که چویا به اوسامو دروغ گفته بود.
اوسامو میخواست معشوقه اش رو بعد از هشت سال در آغوش بگیره و ساعت ها لب هایش رو روی لب های ناکاهارا قرار بده.
به آپارتمان رسید،کمی دم در شلوغ بود اما مهم نبود،تنها چیز مهم چویا اش بود!
وقتی به در خانه ناکاهارا رسید،شلوغ بود. خیلی شلوغ بود.
همسایه روبه رویی با حسرت گفت:حیف، پسر جوونی بود مرگ براش خیلی زود بود،کاش خودکشی نمیکرد.

این حرف ها چیه؟نه دروغه همش دروغه تا خود اوسامو معشوقه اش رو نه بینه راضی نمیشه.
رفت سمت فردی که روی تخت دراز کشیده بود، روی صورتش پارچه سفیدی انداخته بودند.
اوسامو خدا خدا میکرد آن فرد روی تخت چویا او نباشد.
و بعد آن پارچه سفید رو کنار زد....

پایان☺️

☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆

آه...بالاخره تموم شدد🎉🎉
هورااا- اهم.
فکر کنم طرز نوشتنم معلوم شد😃
خب...نظر میدین؟🗿🎀
دیدگاه ها (۱۰)

خب...بزارین یکم خودم رو معرفی کنم😃شما میتونین منو یوکی صدا ک...

☆فرشته☆ چشمانش از گریه سرخ و باد کرده بود و با همین چشمای سر...

حرفش با داد اوسامو قطع شد:چی برای خودت داری میگی موری؟داری م...

#Escape_from_death_April29#part3 روز خاکسپاری مدیر اجرایی ما...

[•] عمارت عشق [•] part: 8چویا خشکش زد. ...

بوسه ی اجبار پارت دوم

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

[]عمارت عشق[]Part:7چویا رفت خونه . هیکارو خیلی ازش کار کشیده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط