{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۶

پارت ۱۶
(صبح)
چشمانم را باز کردم آفتاب از پرده های حریری اتاق رد میشد و داخل اتاق می‌آمد.
با یادآوری ماجرای دیشب سرم رو از خجالت پایین‌ انداختم.
از روی تخت بلند شدم دستگیره را به سمت خودم کشیدم
در قفل بود.
با کف دستم شروع به ضربه زدن به در کردم.
«یووووونگییی....یونگییی...خواهش میکنم...در رو باز کن....یونگییییی»
صدایی نشنیدم ناامید روی تخت نشستم که صدای چرخیدن قفل را حس کردم
بلند شدم گفتم «یونگیی»
با سینی صبحانه وارد اتاق شد سینی را روی میز عسلی گذاشت. و خودش روی صندلی نشست لب زد گفت
«صبحانت‌ رو بخور»
سینی رو روی پام گذاشتم آروم شروع به خوردن صبحانه کردم که با حرفی که زد لقمه توی گلوم پرید
«چرا بهم نگفتی جونگکوک نیستی؟»
«یونگی از...از...کجا...»
با تن‌ صدای بالا تر گفت
«اونش‌ مهم نیست...چرا بهم نگفتی؟؟»
«یونگی ، جونگکوک دوست نداشت سر قرار بره من رو فرستاد برای همون...من...خب...کم‌کم‌ باهات آشنا شدم و بعد هم عاشقت شدم...»
بلند شد با داد گفت
«چطور میتونی همچین چیزی رو بگی؟؟؟ من هفته دیگه که پدر بزرگم مهمونی گرفته بهش چی بگم ها؟؟»
بغضم شکست آروم لب زدم گفتم
«یونگی..هقق...خواهش میکنم..هقق..آروم...باش»
صندلی رو به دیوار کوبید گفت
«نمیتووووونم»
دیدگاه ها (۱۳)

🌹 My Dream 🌹Part ²²ایزابل 🌹 یونگی...یونگی...یونگی...یونگی بل...

چند پارتی (درخواستی)

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_93وارد اتاق که شدیم درو قفل ...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣2۵🦋)✥(ویو جئون جونگ کوک)بیشتر از ۱۰ دقیقه‌ست ک...

چند پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط