{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یوسف(ع) خواب دو زندانی را تعبیر کرد وفرمود یکی از شما به

یوسف(ع) خواب دو زندانی را تعبیر کرد وفرمود یکی از شما به زودی آزاد خواهید شد و ساقی پادشاه میشود، و وقتی پیش سلطان رفتی ، داستان مرا برایش تعریف کن تا من آزاد شوم. زندانی به امر خدا فراموش کرد که این مطلب را به سلطان بگوید.
جبرییل در زندان نزد یوسف آمد و گفت: ای یوسف که ترا زیباترین مردم قرار داد؟ خدایم!
گفت : که ترا نزد پدر محبوب ترین فرزندان قرار داد ؟ خدایم!
گفت : چه کسی کاروان را به سوی چاه کشانید ؟ خدایم!
گفت : چه کسی سنگی که اهل کاروان در چاه انداختند از تو باز داشت ؟ فرمود : خدایم!
گفت : چه کسی از چاه ترا نجات داد ؟ فرمود : خدایم!
گفت : چه کسی ترا از کید زنان نگه داشت . فرمود : خدایم!
اینک خداوند می فرماید : چه چیز ترا بر آن داشت که به غیر من نیاز خود را باز گویی ، پس هفت سال در میان زندان بمان به جرم اینکه به ساقی سلطان امید بستی و گفتی : مرا نزد سلطان یاد کن!
یوسف آن قدر در زندان ناله و گریه کرد که اهل زندان به تنگ آمدند ، بنا شد یک روز گریه کند و یک روز آرام بگیرد!
یکصد موضوع 500 داستان/ علی اکبر صداقت / ص 106
دیدگاه ها (۱)

یوسف پیامبر

یوسف پیامبر

یوسف پیامبر

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۲۰: «پای...

خسف | قصه بیست و سوم: حضرت زینب (س) بخش دوم (قسمت پایانی)

#ماه_شعبان_و_گریزی_به_مناجات_شعبانیه✍برای روشن شدن مطلب به م...

#داستان_زیبامی گویند آن گاه که یوسف در زندان بود، مردی به او...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط