فن فیک لیوایهان پارت آخر ♡
فن فیک لیوایهان پارت آخر ♡
هانجی : باشه بابا . مثل اینکه تا نخوابم دست از سرم برنمیداری . خیلی مهربون شدی !
لیوای : تچ . . . فقط نمیخوام خودتو بکشی همین
( وقتی هانجی میخواد بره تا تایتان ها به هواپیما نرسن )
هانجی : لیوای . . . میدونی دیگه ؟ الان نوبت منه ! میخوام تا حد ممکن خفن باشم پس لطفا بزار برم . . .
(همون حرکت معروف )
لیوای : شینزو ساساگیو . . .
( هانجی برمیگرده که بره )
لیوای : ولی قبلش میخوام الان که اینجا خلوته یه چیزی بگم . . .
هانجی : بگو . . . این همه وقت تو به همه ی حرفام گوش دادی الان هم من گوش میدم
لیوای : فقط خواستم بدونی . . . اگه این دیدار آخر ما باشه من منتظر میمونم تا دوباره ببینمت شاید توی دنیای دیگه شاید توی یک زندگی دیگه . . . دوستت دارم بیشتر از یک دوست عادی . . . قلب خودت رو فدا کن ولی قلب من رو هم با خودت ببر بعد از تو دیگه بهش نیاز ندارم . . .
( هانجی لیوای رو بغل میکنه و گریه میکنه )
هانجی : منم دوستت دارم . . . تو زندگی بعدی میبینمت قول میدم اونجا دیگه هیچوقت تنهات نمیزارم
( هانجی میره و میسوزه )
لیوای : بعدا میبینمت یادت باشه بهم قول دادیم
( ۱۰۰۰ سال بعد از رامبلینگ مدرسه ی آزادی )
( حالا تو یه زندگی بعدی تناسخ پیدا کردن و لیوای معلم زیست و هانجی معلم شیمیه ، هانجی از قبل تو این مدرسه درس میداده و الان لیوای تازه اومده )
هانجی : اون . . . اون دیگه کیه جناب مدیر ؟
مدیر اروین : اون معلم زیست جدیده
_ انگار قیافش برام آشناست ! ولی تا حالا ندیدمش !
* شاید تو زندگی قبلیت میشناختیش
( هانجی یهو همه چیز درباره لیوای و زندگی قبلیش یادش میاد سرش گیج میره و میوفته روی صندلی بعد بلند میشه و میدوعه سمت لیوای )
هانجی : لیواییی من رو یادت میاد ؟
لیوای : آره چهارچشمی . . . فکر کنم الان وقتشه به قولت عمل کنی بیا با هم زندگی کنیم . . .
( و اونها بالاخره زندگی شادی داشتن )
☆ پایان ☆
بازم بزارم فن فیک ؟
هانجی : باشه بابا . مثل اینکه تا نخوابم دست از سرم برنمیداری . خیلی مهربون شدی !
لیوای : تچ . . . فقط نمیخوام خودتو بکشی همین
( وقتی هانجی میخواد بره تا تایتان ها به هواپیما نرسن )
هانجی : لیوای . . . میدونی دیگه ؟ الان نوبت منه ! میخوام تا حد ممکن خفن باشم پس لطفا بزار برم . . .
(همون حرکت معروف )
لیوای : شینزو ساساگیو . . .
( هانجی برمیگرده که بره )
لیوای : ولی قبلش میخوام الان که اینجا خلوته یه چیزی بگم . . .
هانجی : بگو . . . این همه وقت تو به همه ی حرفام گوش دادی الان هم من گوش میدم
لیوای : فقط خواستم بدونی . . . اگه این دیدار آخر ما باشه من منتظر میمونم تا دوباره ببینمت شاید توی دنیای دیگه شاید توی یک زندگی دیگه . . . دوستت دارم بیشتر از یک دوست عادی . . . قلب خودت رو فدا کن ولی قلب من رو هم با خودت ببر بعد از تو دیگه بهش نیاز ندارم . . .
( هانجی لیوای رو بغل میکنه و گریه میکنه )
هانجی : منم دوستت دارم . . . تو زندگی بعدی میبینمت قول میدم اونجا دیگه هیچوقت تنهات نمیزارم
( هانجی میره و میسوزه )
لیوای : بعدا میبینمت یادت باشه بهم قول دادیم
( ۱۰۰۰ سال بعد از رامبلینگ مدرسه ی آزادی )
( حالا تو یه زندگی بعدی تناسخ پیدا کردن و لیوای معلم زیست و هانجی معلم شیمیه ، هانجی از قبل تو این مدرسه درس میداده و الان لیوای تازه اومده )
هانجی : اون . . . اون دیگه کیه جناب مدیر ؟
مدیر اروین : اون معلم زیست جدیده
_ انگار قیافش برام آشناست ! ولی تا حالا ندیدمش !
* شاید تو زندگی قبلیت میشناختیش
( هانجی یهو همه چیز درباره لیوای و زندگی قبلیش یادش میاد سرش گیج میره و میوفته روی صندلی بعد بلند میشه و میدوعه سمت لیوای )
هانجی : لیواییی من رو یادت میاد ؟
لیوای : آره چهارچشمی . . . فکر کنم الان وقتشه به قولت عمل کنی بیا با هم زندگی کنیم . . .
( و اونها بالاخره زندگی شادی داشتن )
☆ پایان ☆
بازم بزارم فن فیک ؟
- ۷.۰k
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط