{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برادران يوسف وقتی می خواستند يوسف رو توی چاه بندازن، يوسف

برادران يوسف وقتی می خواستند يوسف رو توی چاه بندازن، يوسف لـبـخـنـدی زد!
يهودا پرسيد: چرا می خندی؟ اينجا که جای خنده نيست!
يوسف گفت:
روزی در اين فکر بودم که
چطور کسی ميتونه به من اظهار دشمنی بکنه با وجود اين که برادران نيرومندی چون شما دارم...
اما حالا می بینم که خدا همين برادران رو بر من مسلط کرد
تا بدونم غير از خــــدا تکيه گاهی نيست!
و اين چاه نشينی ِ
امروز من
تاوان ِ
تکيه
کردن
به
غیرخداست!
دیدگاه ها (۴)

اينم يه مناجات بسيار زيبا نيايش زيبا از امام سجاد:الهيدردهاي...

p

سلام حاج همت عزیزماین روزا،خیلی جات خالیه سردار عشق..جات خال...

مصر ازهم پاشیده!یمن بهم ریخت..ملک عبدالله نیست..عراق و سوریه...

پارت ششم: در پسِ اعداد و ارقاماتاق دوباره در سکوت فرو رفته ب...

شهر در دست قاتلان است‌از دیشب تا حالا که خبر کشته شدن حمیدرض...

007-آلما ویسکی - پارت ۴۳

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁸. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.(فلش‌بک __پنج سال...

فیک : بین راندها

I can be myself with himPart⁹⁷[ویو نیلسو]سریع از اتاق رفتم ب...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۴۶ صبح با صدای آرام ...

برادران یوسف وقتی می خواستند یوسف رو توی چاه بندازن، یوسف لـ...

برادران یوسف وقتی می خواستند یوسف رو توی چاه بندازن، یوسف لـ...

برادران یوسف وقتی می خواستند یوسف رو توی چاه بندازن، یوسف لـ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط