{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برادران یوسف وقتی می خواستند یوسف رو توی چاه بندازن، یوسف

برادران یوسف وقتی می خواستند یوسف رو توی چاه بندازن، یوسف لـبـخـنـدی زد!
یهودا پرسید: چرا می خندی؟ اینجا که جای خنده نیست!
یوسف گفت:
روزی در این فکر بودم که
چطور کسی میتونه به من اظهار دشمنی بکنه با وجود این که برادران نیرومندی چون شما دارم...
اما حالا می بینم که خدا همین برادران رو بر من مسلط کرد
تا بدونم غیر از خــــدا تکیه گاهی نیست!
و این چاه نشینی ِ
امروز من
تاوان ِ
تکیه
کردن
به
غیرخداست!
دیدگاه ها (۲)

مسیح هم که باشی نمیتوانی دل شکسته را احیا کنیآنچه در دستت ام...

گم شده ام ،میان جمعی آشناکه هیچ کدام بوی صداقت نمی دهند...!

ﺧﺪﺍﯾـــــــــــــــﺎ ... ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸﮑﻨﻨﺪ ، ﮐﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﺭﺍﺿﯽ...

سَلامٺــــــــــے خُودَم ڪِہ هًمــہ گٌفتًڹ مآشاللّه ⇦بیـــــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط