پارت ³⁹
پارت ³⁹
باورش نمیشد وقتی کسی که وارد اتاقش شد رو دید از تعجب چشماش گرد شده بود و فکر میکرد بعد اینهمه مدت طولانی دیدن اون شخص براش غیر قابل بود اما الان وضعیت فرق میکرد سوهو نزدیکش شد و با لبخند ملیحی کنارش نشست"حالت چطوره؟مدت زیادی گذشته"به سختی لب هاش رو از هم فاصله داد و با زبونش لب هاش رو خیس کرد"باورم نمیشه اومدی اینجا..چجوری پیدام کردی؟"سوهو کمی جا به جا شد و دسته گلی که همراهش داشت رو روی میز کنار تخت گذاشت و روی صندلی نشست"منم روشاس خودمو دارم خانم کوچولو"از لقبی که بهش داده بود خجالت زده شد و باعث شد نگاهش رو ازش بگیره سوهو دوباره با همون لحن ادامه داد"نمیدونستم قراره دست به چنین کارایی بزنی البته این مهم نیست بیشتر برای این اومدم اینجا"نگاهش پر از هیجان بود انگار مدت ها برای حرفی که میخواست بزنه لحضه شماری میکرد"میتونم توی این راه کمکت کنم شاید گیج شی ولی دست خودم نیست میخوام کنارت باشم و همینطور مواظبت این کار برات زیادی خطرناکه و تو..."دستش رو سمت موهای دختر برد و نوازشش کرد تو همون حال ادامه داد"تو خیلی شکننده و معصومی بزار کنارت باشم شاید تجربه نداشته باشم اما میتونیم درستش کنیم ا/ت"نمیتونست جلوی خندش رو بگیره و در آخر باعث شد لبخندی از روی خندش بکنه و جوابش رو بده"واقعا فکر کردی انقدر راحته؟برای این اومدی؟من فکر میکردم اومدی حالمو بپرسی"نیم خیر شد تا روی تخت بشینه معدش سنگین بود که خبر از گرسنگیش میداد و دردی توی سرش هر لحضه بیشتر رو مخش بود"اون دختری که توی ذهنت از منه دیگه نیست سوهو ما عوض شدیم هممون نمیدونم چرا میخوای کمکم کنی اما اونقدری قوی هستم که کسی نتونه بهم صدمه بزنه"سوهر به صندلی تکیه داد انگار انتظار این حرفاش رو داشت پوزخندی زد و جواب داد"حتی پارک جیمین؟اونم میتونه بهت صدمه نزنه؟"خندش از روی لباش پاک شد و ذهنش خالی از فکر اون از کجا میدونست؟حتی باهاش در مورد اون صحبتی کرده بود؟مات و مبهوت نگاهش رو بهش دوخت و زمزمه وار پرسید"تو.. چی گفتی؟"سوهو با بی حوصلگی آهی کشید"ا/ت من احمق نیستم فکر میکنی وقتی دستمو گرفتی و رفتی پیشش از نگاهت نفهمیدم چیزی؟"نگاهی به صورت خوشگل دختر انداخت و از جاش بلند شد کت شلوار رو مرتب کرد"نمیخوام زیاد حرف بزنم اما به چیزایی که گفتم فکر کن اون میتونه برات خطرناک باشه"قدم هاش رو سمت در خروجی برداشت ا/ت از روی تخت به سختی پایین اومد ولی برای راه رفتن سرش گیج رفت مجبور شد دستش رو روی میز کنار تخت بگیره و با صدای گرفته ای لب زد"پارک جیمین نمیتونه کاری بکنه اون فقط یه آدم برای من از گذشتس والان خودش و کسی که براش کار میکنه یه رقیب سرسخته"سوهو سمتش برنگشت و همونجور که دستگیره رو پایین میداد با تمسخر جوابش رو داد"کیم تهیونگ به زودی جسد معشوقتو میزاره توی دستات سعی کن ازش دور شی و بزاری مواظبت باشم"گفت و از اتاق خارج شد ا/ت خشکش زده بود چرا میخواست ازش محافظت کنه؟زیادی مسخره نبود؟کسی که مافیای بزرگ توکیو به حساب میومد چرا باید کسی مثل سوهو که شک داشت تا الان اسحله تو دست گرفته باشه ازش مراقبت کنه؟آیا درست میگفت؟تهیونگ اونو میکشت؟البته که کاری براش نداشت ذهنش در گیر شد پاهاش سست شد و روی تخت نشست سرش درد خیلی بدی داشت و معدش در هم پیچید سعی کرد حرفاش رو نادیده بگیره و کمی بیشتر بخوابه چون حضور ذهنی در اون موقعیت نداشت
شب فرا رسیده بود همه نگهبان ها تو محوطه عمارت بودن جیمین اون شب در کنار تهیونگ توی اتاق کارش نشسته بودن و یه سری برنامه هارو مرور میکردند تقریبا کارشون تموم شده بود جیمین بعد از خداحافظی که باهاش کرد از اتاق خارج شد به سمت پله ها بدم برمیداشت صدای پاهایی که تند تند پست سرش شنید سکوت عمارت رو شکست به سمت صدا برگشت و لونا رو دید که با صدای هراسانی پرسید"تهیونگ تو اتاقشه؟"پسرک با تعجب لب باز کرد"آره اما چیشده.."نزاشت حرفش به اتمام برسه و وارد اتاق تهیونگ شد جیمین سعی کرد توجهی نکنه و از عمارت بیرون بزنه وقتی میخواست سوار ماشینش بشه ویبره ی گوشیش رو از توی کتش حس کرد و از کتش بیرونش آورد پیامی که از شماره ی ناشناس براش فرستاده شده بود رو باز کرد و با خوندنش اخماش تو هم رفت(اون زیادی خوشگله دارم ازش لذت میبرم نباید دست یه هیولا باشه)عکسی که با خوندن پیام براش ارسال شد رو باز کرد و با دیدن کسی که دیوانه وار عاشقش بود که فقط یک لباس زیر تنش بود مانندی چکشی بود که همون لحضه به سرش خورد گوشی رو توی دستش فشرد به چه جراتی؟مگه اون محافظا برای چی بودن؟چجوری انقدر راحت میتونستن تو دست خودشون بگیرنش؟در همون لحضه صدای غرش بلند و گوش خراش موتور ماشین شنید..
شرط برای پارت بعد(۲۰لایک-۱۵کامنت)
باورش نمیشد وقتی کسی که وارد اتاقش شد رو دید از تعجب چشماش گرد شده بود و فکر میکرد بعد اینهمه مدت طولانی دیدن اون شخص براش غیر قابل بود اما الان وضعیت فرق میکرد سوهو نزدیکش شد و با لبخند ملیحی کنارش نشست"حالت چطوره؟مدت زیادی گذشته"به سختی لب هاش رو از هم فاصله داد و با زبونش لب هاش رو خیس کرد"باورم نمیشه اومدی اینجا..چجوری پیدام کردی؟"سوهو کمی جا به جا شد و دسته گلی که همراهش داشت رو روی میز کنار تخت گذاشت و روی صندلی نشست"منم روشاس خودمو دارم خانم کوچولو"از لقبی که بهش داده بود خجالت زده شد و باعث شد نگاهش رو ازش بگیره سوهو دوباره با همون لحن ادامه داد"نمیدونستم قراره دست به چنین کارایی بزنی البته این مهم نیست بیشتر برای این اومدم اینجا"نگاهش پر از هیجان بود انگار مدت ها برای حرفی که میخواست بزنه لحضه شماری میکرد"میتونم توی این راه کمکت کنم شاید گیج شی ولی دست خودم نیست میخوام کنارت باشم و همینطور مواظبت این کار برات زیادی خطرناکه و تو..."دستش رو سمت موهای دختر برد و نوازشش کرد تو همون حال ادامه داد"تو خیلی شکننده و معصومی بزار کنارت باشم شاید تجربه نداشته باشم اما میتونیم درستش کنیم ا/ت"نمیتونست جلوی خندش رو بگیره و در آخر باعث شد لبخندی از روی خندش بکنه و جوابش رو بده"واقعا فکر کردی انقدر راحته؟برای این اومدی؟من فکر میکردم اومدی حالمو بپرسی"نیم خیر شد تا روی تخت بشینه معدش سنگین بود که خبر از گرسنگیش میداد و دردی توی سرش هر لحضه بیشتر رو مخش بود"اون دختری که توی ذهنت از منه دیگه نیست سوهو ما عوض شدیم هممون نمیدونم چرا میخوای کمکم کنی اما اونقدری قوی هستم که کسی نتونه بهم صدمه بزنه"سوهر به صندلی تکیه داد انگار انتظار این حرفاش رو داشت پوزخندی زد و جواب داد"حتی پارک جیمین؟اونم میتونه بهت صدمه نزنه؟"خندش از روی لباش پاک شد و ذهنش خالی از فکر اون از کجا میدونست؟حتی باهاش در مورد اون صحبتی کرده بود؟مات و مبهوت نگاهش رو بهش دوخت و زمزمه وار پرسید"تو.. چی گفتی؟"سوهو با بی حوصلگی آهی کشید"ا/ت من احمق نیستم فکر میکنی وقتی دستمو گرفتی و رفتی پیشش از نگاهت نفهمیدم چیزی؟"نگاهی به صورت خوشگل دختر انداخت و از جاش بلند شد کت شلوار رو مرتب کرد"نمیخوام زیاد حرف بزنم اما به چیزایی که گفتم فکر کن اون میتونه برات خطرناک باشه"قدم هاش رو سمت در خروجی برداشت ا/ت از روی تخت به سختی پایین اومد ولی برای راه رفتن سرش گیج رفت مجبور شد دستش رو روی میز کنار تخت بگیره و با صدای گرفته ای لب زد"پارک جیمین نمیتونه کاری بکنه اون فقط یه آدم برای من از گذشتس والان خودش و کسی که براش کار میکنه یه رقیب سرسخته"سوهو سمتش برنگشت و همونجور که دستگیره رو پایین میداد با تمسخر جوابش رو داد"کیم تهیونگ به زودی جسد معشوقتو میزاره توی دستات سعی کن ازش دور شی و بزاری مواظبت باشم"گفت و از اتاق خارج شد ا/ت خشکش زده بود چرا میخواست ازش محافظت کنه؟زیادی مسخره نبود؟کسی که مافیای بزرگ توکیو به حساب میومد چرا باید کسی مثل سوهو که شک داشت تا الان اسحله تو دست گرفته باشه ازش مراقبت کنه؟آیا درست میگفت؟تهیونگ اونو میکشت؟البته که کاری براش نداشت ذهنش در گیر شد پاهاش سست شد و روی تخت نشست سرش درد خیلی بدی داشت و معدش در هم پیچید سعی کرد حرفاش رو نادیده بگیره و کمی بیشتر بخوابه چون حضور ذهنی در اون موقعیت نداشت
شب فرا رسیده بود همه نگهبان ها تو محوطه عمارت بودن جیمین اون شب در کنار تهیونگ توی اتاق کارش نشسته بودن و یه سری برنامه هارو مرور میکردند تقریبا کارشون تموم شده بود جیمین بعد از خداحافظی که باهاش کرد از اتاق خارج شد به سمت پله ها بدم برمیداشت صدای پاهایی که تند تند پست سرش شنید سکوت عمارت رو شکست به سمت صدا برگشت و لونا رو دید که با صدای هراسانی پرسید"تهیونگ تو اتاقشه؟"پسرک با تعجب لب باز کرد"آره اما چیشده.."نزاشت حرفش به اتمام برسه و وارد اتاق تهیونگ شد جیمین سعی کرد توجهی نکنه و از عمارت بیرون بزنه وقتی میخواست سوار ماشینش بشه ویبره ی گوشیش رو از توی کتش حس کرد و از کتش بیرونش آورد پیامی که از شماره ی ناشناس براش فرستاده شده بود رو باز کرد و با خوندنش اخماش تو هم رفت(اون زیادی خوشگله دارم ازش لذت میبرم نباید دست یه هیولا باشه)عکسی که با خوندن پیام براش ارسال شد رو باز کرد و با دیدن کسی که دیوانه وار عاشقش بود که فقط یک لباس زیر تنش بود مانندی چکشی بود که همون لحضه به سرش خورد گوشی رو توی دستش فشرد به چه جراتی؟مگه اون محافظا برای چی بودن؟چجوری انقدر راحت میتونستن تو دست خودشون بگیرنش؟در همون لحضه صدای غرش بلند و گوش خراش موتور ماشین شنید..
شرط برای پارت بعد(۲۰لایک-۱۵کامنت)
- ۲۷۰
- ۳۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط