غزل بهانه میشود، که با تو گفتگو کنم
غزل بهانه میشود، که با تو گفتگو کنم
برای درد دل فقط به شعر و واژه رو کنم
تمام لحظه ها شود پر از شمیم خاطرت
شبیه غنچه های گل تو را دوباره بو کنم
شکایتی ندارم و گلایه هم نمیکنم
گلایه از تو یا خودم، زمانه یا از او کنم!؟ نمانده راه و چاره ایی، برای دردهای من
بغیر از این که بغض را، شکسته در گلو کنم
هنوز آرزو بدل، نمانده ای و مانده ام
نگو که بی تو مرگ را، دوباره آرزو کنم
تمام روزگار من شبیه شب سیاه شد
چقدر شام تیره را، به گریه شُستشو کنم
به آسمان نمیرسد، دعا و ضجه های من
مگر نماز عشق را، به خون دل وضو کنم
برای درد دل فقط به شعر و واژه رو کنم
تمام لحظه ها شود پر از شمیم خاطرت
شبیه غنچه های گل تو را دوباره بو کنم
شکایتی ندارم و گلایه هم نمیکنم
گلایه از تو یا خودم، زمانه یا از او کنم!؟ نمانده راه و چاره ایی، برای دردهای من
بغیر از این که بغض را، شکسته در گلو کنم
هنوز آرزو بدل، نمانده ای و مانده ام
نگو که بی تو مرگ را، دوباره آرزو کنم
تمام روزگار من شبیه شب سیاه شد
چقدر شام تیره را، به گریه شُستشو کنم
به آسمان نمیرسد، دعا و ضجه های من
مگر نماز عشق را، به خون دل وضو کنم
- ۱.۶k
- ۲۵ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط