{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شب به گلستان تنها منتظرت بودم

شب به گلستان تنها منتظرت بودم

باده نا کامی در هجر تو پیمودم

منتظرت بودم منتظرت بودم

آن شب جان فرسا من بی تو نیاسودم

وه که شدم پیر از غم آن شب و فرسودم

منتظرت بودم منتظرت بودم

بودم همه شب دیده به ره تا به سحر گاه

ناگه چو پری خنده زنان آمدی از راه

غمها به سر آمد زنگ غم دوران از دل بزدودم

منتظرت بودم منتظرت بودم

پیش گلها شاد و شیدا می خرامید آن قامت موزونت

فتنه دوران دیده تو از دل و جان من شده مفتونت

در آن عشق و جنون مفتون تو بودم

اکنون از دل من بشنو تو سرودم

منتظرت بودم منتظرت بودم

منتظرت بودم منتظرت بودم
دیدگاه ها (۱)

در این سرای بی کسی ،کسی به در نمی زندبه دشت پر ملال ما پرنده...

اشعار یزدان رستمی اصل و محمدمهدی عسگری فکور

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 192♡⁠。⁠)⁩خيلي و...

جمـــع آوری پارچه های عـــزا و سیاه از حـــرم مطهـــر سیدالش...

شب به گلستان تنها منتظرت بودمباده نا کامی در هجر تو پیمودممن...

شبتان خوش دلتان شاد ............. شب به گلستان تنها منتظرت ب...

شب به گلستان تنها منتظرت بودم باده نا کامی در هجر تو پیمودم...

شب به گلستان تنها منتظرت بودمباده نا کامی در هجر تو پیمودممن...

شب به گلستان تنها منتظرت بودمباده نا کامی در هجر تو پیمودممن...

شب به گلستان تنهامنتظرت بودمباده ناکامی در هجر تو پیمودممنتظ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط