{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خسته ام مانند بیماری که جانش می رود

خسته ام مانند بیماری که جانش می رود
جسم او می ماند و، روح و روانش می رود

شاکـی ام مـانند صیـادی که آهـو دیـده و
اشتـبـاهـی ناگـهان تیر از کمانش می رود

من پلنگی عاشقم، وقتی هراسان می شود
نیمه شبـهایی که ماه از آسمانش می رود

از غمم ، هر کـس به لـب نام مـرا مـی آورد
جان به لب میگردد و خون از دهانش می رود

اندکی در خود نظر کن، تا نپرسی بعد از این
این دل بی کس ، چرا تاب و توانش می رود

سالهای عمر من ، در پای چشم روشنت
هم بهارش می گریزد، هم خزانش می رود

عاقبت یک روز ، می فهمی بهای عشق را
روزگـار بـی وفـایـی هـا ، زمــانـش مــی رود
دیدگاه ها (۰)

خسته ام مانند بیماری که جانش میرود....جسم او می ماند و روح و...

خسته ام مانند بیماری که جانش میرود....جسم او می ماند و روح و...

از دشت پربلا و مکانش که بگذریماز ظهر داغ و بحث زمانش که بگذر...

از دشت پربلا و مکانش که بگذریماز ظهر داغ و بحث زمانش که بگذر...

شب جمعه سادات ببخشید ز دشت پربلا و مکانش که بگذریماز ظهر داغ...

منتظر مانده زمین تا که زمانش برسد

چه بهاری بشود.....

عاشقی لایک کن

یک سگ زیادی ولگرد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط