{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باز باران ، میچکد از چشم خیسم

باز باران ، میچکد از چشم خیسم

با گهر های فراوان ، قصه ام را مینویسم

میخورد بر بام گونه ، اشکای بی درنگم

میچکد بر روی کاغذ ، لحظه های رنگ رنگم

یادم آرد روز باران ، چشم در چشم سیاهش

گردش یک روز شیرین ، در بلندای نگاهش

شاد و خرم نرم و نازک عاشقی دیوانه بودم

توی جنگل ها پر احساس از نگارم می سرودم

می دویدم همچو آهو ، گرد قلب مهربانش

می پریدم از لب جوی بلند گیسوانش

می شنیدم از پرنده ، قصه های مرگ فرهاد

از لب باد وزنده ، عشق های رفته بر باد

داستان های نهانی ، گشت بر من آشکارا

راز های زندگانی ، کرده بودش سنگ خارا

پیش چشم روزگاران ، دستش از دستم جدا شد

قصه ی عشق من و او خاطراتی برفنا شد
دیدگاه ها (۳)

ﺍﯾﻨﺠﺎ ...ﺁﺭﺍﻣـــــﮕـــﺂﻩ ﺑـــﻐــــﺾ ﻫــــﺂﯼﻛــــﻬــــﻨــــﻩ ...

ســــڪوتسڪوت حرفیست براے؛دیدن و ندیدن..!خواستن و نخواستن..!ب...

ﺭﺍﺑﻄﻪﻫﺎ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﺗﻤﺎﻡ ﻛﻨﻴﺪ ؛ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﻧﻤﯽﺷﻮﺩ ﻛﻪ ﺧﻮﺏ ﺗﻤﺎﻡ ﺑﺸﻮﻧﺪ …...

ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺷﺒﯿﻪ ﻫﻢ ﻋﻤﺮ ﻧﻤﯿﮑﻨﻨﺪﯾﮑﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﯾﮑﯽ ﺗﺤﻤّﻞﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

سایه‌های کلاغپارت چهلم | وقتی کلاغ‌ها پرواز کردندباد سرد از ...

باز باران میچکد از چشم خیسمبا گهر های فراوان قصه ام را مینوی...

باز باران میچکد از چشم خیسمبا گهر های فراوان قصه ام را مینوی...

باز باران میچکد از چشم خیسمبا گهر های فراوان قصه ام را مینوی...

🌻🌻 باز باران میچکد از چشم خیسمبا گهر های فراوان قصه ام را می...

باز باران میچکد از چشم خیسمبا گهر های فراوان قصه ام را مینوی...

باز باران میچکد از چشم خیسمبا گهر های فراوان قصه ام را مینوی...

باز باران میچکد از چشم خیسمبا گهر های فراوان قصه ام را مینوی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط