{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سلام....میخام براتون از زندگی جوانی بگم که در تاریخ...۱۳/

سلام....میخام براتون از زندگی جوانی بگم که در تاریخ...۱۳/۵/۹۴...به دار اعدام مجازت شد...ماجرا از زمانی شروع میشه که مجید کوهپیماه....در سن ۱۳..سالگی در کنار دایی ناتنی خود...به زندگی شوم خود و سواستفاده جنسی..روحی..رفتاری..در کنار این مرد شیطان صفت..مجبور به زندگی تلخ و مرموز خود میشود..دایی این فرد حق زندگی کردن...مستغل بودن و ادامه تحصیل و زندگی ارام و اسایش را در دل این جوان تا لحظه اخر دقایق پایانی عمرش به دلش میگذارد.....هرروز و هرسال که مجید بزرگتر میشد و عمر خود را سپری میکرد حس انتقام و کینه چندین ساله در روح و جسم این جوان بیشتر و بیشتر رشد میکرد..او تمام این همه زجر را بدون اینکه به کسی بگوید و ترس و تهدیدی که هرروز به او گوشزد میشد تحمل میکرد.او.توسط مجید خودش را ارضا میکرد...با این کار غرور و حیثیت این جوان را زیر سوال میبرد..به او فحشهای رکیک میداد و میگفت حق ترک کردن مرا نداری تا ابد باید روی حرف من حرف نزنی زندگی و اینده تو را من تعیین میکنم..تو حق هیچ چیز نداری در واقع او مجید را برده خود کرده بود.برای رفع شهوت و هوس رانی حق همه چیز در زندگی برای او سلب کرده بود...زمان میگذشتو او بی رحمتر و قصی و قلبتر میشد...مجید برای رهایی از دست این فرد تصمیم به ازدواج با یک دختر اراکی میگیرد با خودش فک میکرد شاید با این تصمیم بتواند از دست داییش رهایی یابد و به رویای زندگی مستغلی که در ذهن خود تدایی کرده بود برسد...گویا بخت با مجید یاری نمیکرد..ولی شانس خود را امتحان میکند وبه خواستگاری دختر مورد علاقه خودش میرود و جواب مثبت را از طرف خانواده دختر میگیرد...مجید و داییش حدود دوماه به شیراز برای کسب کار بهتر و زندگی جدید کنار نامزد خود در شیراز ساکن میشود..ولی افسوس با نامزدی مجید رفتار دایی او از قبل بدتر از گذشته میشود...دیگر مجید کاسه صبرش لبریز میشود...و حس تنفر و کینه ی که تمام وجود اورا بر گرفته بود درمجید بیشتر از همیشه میشود..تجاوز ها و ازار و اذیت و سرخوردگی و تحقیر کردن نبست به مجید دو برابر میکند..که مجید تصمیم قتل اورا میگیرد...و قید جان خود را میزند با وجودی که میدانست چقدر مادرش و خواهرانش را داغدار میکند و باعث یک عمر دل شکستی عزیزترین کسانش میشود..تصمیم خود را علنی میکند...بالاخره در یک شب او را به قتل میرساند...از ازارها و شکنجه هایی که از بچگی به او شده بود توسط دایی ناتنی اش...پرده از راضی که مجید سالها در دل خودش محفوظ کرده بود پرده برداشته میشود...و دچار شوک و ناباوری همه روبرو میشود...گرچه مجید تنها قربانی او در رابطه با تجاوز نبود...او در بازجویی ها یش نکته به نکته زندگیش را در طول زندگی با این مرد لب به اعتراف میگشاید که حتی باعث حیرت افراد زندان عادل اباد شیراز میشود...او تمام فیلم و مدارکی را که داییش بعد از تعرض به انها میشد...میگرفت انها را تعدید به مرگ میکرد که لب به افشای این کار شیطانیش نکنند...متاسفانه مجید بعد از قتل وی موفق به داشتن مدرکی که بتواند با ثابت کردن به همه بفهماند که با چه ادمی زندگی میکرده و چه زجرهایی به او وارده میکرده به اثبات برساند...در حین زندان به سر بردن... مجید به ماموران اگاهی شیراز به انها ادرس یه کیف سامسونت مشکی...یک هفتر کوچک...و مموریهایی که افراد تجاوشده حاکی بر جنابت او بوده...تلاش ماموان و حرفایی که به ازادی مجید خاتمه میداد....به نتیجه نرسید...و اینبار هم بدشانسی با مجید رو به رو شده بود...و مجید را به سمت مرگ ناحق نزدیگتر میکرد....او تا اخر روزهای زندگیش بارها و بارها در اعترافهایش این تجاوز و ازارهایی که در حقش شده بود...میگفت..متاسفانه گویا به استقبال مرگ میرفت....وبالاخره اعدام میشود...توسط برادر مقتول با زدن زیر چهار پایه......با وجود بیگناهی به زندگی خاتمه میدهد...خانواده مجید از پنج صب اعدام عزیزشان درب زندان به شیون و التماس های فراوان که دل هر ادمی را میسوزاند..توجه همه را به خود جلب میکردند...انگار که شیطان در جلد این دو برادر مقتول رفته بود..در ان لحظه دل انها به سنگ تبدیل شده بود...و بعداز اعدام مجید برادر بزگتر یعقوب دچار عذاب وجدان میشود وگریه میکند..چون بدون شک مطمعن بود خون یک جوان بیگناه را پایمال کرده...ولی بعداز اعدام چه فایده پشیمانی..که ببخش و گذشت لایق هر ادمی نیست دل خدایی میخاهد...و مجید با دهن روزه از دنیا به سرای اخرت میرود...روحش شاد و یادش گرامی....ماموران زندان همگی برای این جوان از ته دل ناراحت شدند.....چون ایمان به بیگناهی این جوان داشتند....یکی از افراد زندان به اسم حاج اقا موسوی با کمال تعجب و حیرت میگفت...اولین اعدامی توی این چهارده سال عمرش در خدمت به زندان دیده بود که مجید فقط در ۵ ثانیه دیده از جهان فرو بست....و چهره او
دیدگاه ها (۲۱)

بسلامتی پسری که به عشقش گفت...دیشب با دوستم رفته بودم قلیون...

باهات بخوابہ میشہ

‎‫تو توتخت خودت خوابیدی وراحتی غذات یه وقتی داره وخوابت ساعت...

بنویسین پلیز

پارت نوزده | شک و تردیدجنگکوک هنوز شک داشت که بخواهد نامه را...

♨️اظهارات ترامپ جنایتکار درباره انتقالش با کامیون حمل غذا و ...

🚩 اظهارات ترامپ جنایتکار درباره انتقالش با کامیون حمل غذا و ...

صادق جان تو که داشتی میگفتی خب میگفتی ۱۰۰ درصد ؛ اگر آن ۱۸ د...

𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2𝙋𝙖𝙧𝙩:1اگر داستان طوری پیش برود که هر نفر در ...

🚩سخنان حسن روحانی و مجموعه غربگرایان درباره پایان جنگ، یک قط...

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت اول :این تفکر صحیح نیست، بل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط