part58
part58
.
.
کنار تخت یونجون نشسته بود و دستاشو گرفته بود و پیشونیشو به دستاشون چسبونده بود، الان6ساعت بود که یونجون بیهوش بود و با گذشت هر ساعت قفسه سینه بوم احساس فشار بیشتری میکرد.. بعد اومدنشون به بیمارستان نزدیک پنج بار از اسپریش استفاده کرده بود اما سرفه هاش بازم شروع میشدن.. نگران یونجون بود... خودشو مقصر همه اینا میدید!
+یونجونا.. ببخشید، نباید میزاشتم بفهمی.. باید بیشتر مراقب میبودم
دستای یونجونو رها کرد و بلند شد تا لباسای یون رو ببره خشک شویی که یه دفترچه سفیدرنگ با یه کاغذ از تو جیب یونجون پیدا کرد.. میدونست نباید بازش کنه اما نگران بود پس دفترچرو باز کرد
«شنبه 18اگوست2015:امروز هیونگ برام دو پرس دوکبوکی توی کوله ام گذاشته بود ولی میگفت کار اون نبپد! این پسر واقعا کله شقه!»
(اینا یادداشت های بومگیو ان؟ همونی که اونروز یونجون از دستم گرفت؟ ولی چرا دارم حس خفگی پیدا میکنم؟)
دفترچرو ورق زد و روی صندلی گوشه اتاق نشست
«سه شنبه 2015:اون زیادی بی نقص و خوشگله!»
«شنبه 2023:هروقت تو با کسی میری با خودم میگم چرا من زن نیستم؟؟ میدونی یونجون تو وحشتناک بهم درد میدی ولی چرا وقتی اون از سمت توعه من به درد راضیم؟»
چشماش پر اشک شده بود و تار میدید قفسه سینش درد وحشتناکی داشت، ورق زد.
«سه شنبه 2015:من هر. زم اینو یادت باشه. من یه ه. رزم باید اونو اینطوری راضی کنم، من یه دیوونم یه افسردم من خیلی حرف میزنم هیس نباید سرفه کنم اون خوابه!»
«چهارشنبه 2023:مدت زیادیه درد عجیبی دارم یه چیزی شبیه سل و نفس تنگیه، ولی این عجیبه دکتر بهم گفت چیزی معلوم نیست! چرا پیش تو میام دردش ساکت میشه؟»
سردرد عجیبی داشت و صداها تو سرش قاطی میشدن.. حالا دیگه اشکاش صورتشو خیس میکردن و چشماش با ناباوری به دفترچه خیره بود.. دستاش لرزش بدی گرفته بودن.. داشت سرفه میکرد!
(اینا.. اینا.. چرا همشون برام اشناست؟... یونجون؟)
«پنجشنبه 2023:امروز بیشتر درد داره. و من فکر میکنم اون هاناهاکیه، وقتی دیدم فکر میکردم افسانست ولی داشتم بوی گل رز رو حس میکردم.. حق با اونا بود وقتی بهت نگاه میکردم حسش نمیکردم..»
به ورق آخر رسید
«جمعه: وقتی اینو ببینی دیگه اینجا نیستم و مطمئنم توام حالت خوبه و مثل همیشه اخم کردی، وقتی اینو میخونی میخوام بدونی بخشیدمت یون!»
به خاطر حجم تصاویر و صداهایی که یهویی به مغزش حجوم آورده بودن چشماش تار میدید و گوشش سوت میکشید، به خاطر اشکاش چشم هاش مثل کاسه خون شده بودن سرشو بلند کرد و به یونجونی که بیصدا روی تخت بود نگاه کرد.. یعنی اون همون بومگیوعه؟ یونجون.. چجوری نتونسته بود قلبشو بشناسه؟ چجوری هربار که براش از خاطراتشون میگفت نتونست بشناستش؟ چجوری درد اشنای توی حرفاشو حس نکرد؟
چقدر شکسته دیده میشد.. این همون یونجونی نبود که ترکش میکرد.. این یونجونی نبود که زخم میزد و براش مهم نبود.. این یونجون زخمی بود! یعنی رفتنش این کارو باهاش کرده بود؟ کنترل اشکاش دست خودش نبودن.. تمام اون سال هارو فراموش کرده بود.. روزهایی که توی بغل مامانش گریه میکرد.. با باباش دوچرخه سواری میکرد.. روزی که مامانش رفت و تنها موند.. همش...
این زندگی بود که تلاش میکرد به یاد بیاره؟ زندگی ای که همش گل و بلبل بود؟ با مشت چندباری رو قفسه سینش کوبید، یعنی این درد به خاطر یونجونش بود؟ چرا اروم نمیگرفت؟ حالا که فکرشو میکرد قلبش همیشه یونجونو میشناخت همون وقتایی که خوابشو میدید.. همون وقتایی که با وجود حرفای تندش و سرد بودناش نتونست نسبت بهش بی تفاوت باشه.. همون موقع که با بو. سیدنش قلبش به تپش افتاد.. حالا داشت یونجونشو با درد هاش به یاد میاورد.!
.
.
کنار تخت یونجون نشسته بود و دستاشو گرفته بود و پیشونیشو به دستاشون چسبونده بود، الان6ساعت بود که یونجون بیهوش بود و با گذشت هر ساعت قفسه سینه بوم احساس فشار بیشتری میکرد.. بعد اومدنشون به بیمارستان نزدیک پنج بار از اسپریش استفاده کرده بود اما سرفه هاش بازم شروع میشدن.. نگران یونجون بود... خودشو مقصر همه اینا میدید!
+یونجونا.. ببخشید، نباید میزاشتم بفهمی.. باید بیشتر مراقب میبودم
دستای یونجونو رها کرد و بلند شد تا لباسای یون رو ببره خشک شویی که یه دفترچه سفیدرنگ با یه کاغذ از تو جیب یونجون پیدا کرد.. میدونست نباید بازش کنه اما نگران بود پس دفترچرو باز کرد
«شنبه 18اگوست2015:امروز هیونگ برام دو پرس دوکبوکی توی کوله ام گذاشته بود ولی میگفت کار اون نبپد! این پسر واقعا کله شقه!»
(اینا یادداشت های بومگیو ان؟ همونی که اونروز یونجون از دستم گرفت؟ ولی چرا دارم حس خفگی پیدا میکنم؟)
دفترچرو ورق زد و روی صندلی گوشه اتاق نشست
«سه شنبه 2015:اون زیادی بی نقص و خوشگله!»
«شنبه 2023:هروقت تو با کسی میری با خودم میگم چرا من زن نیستم؟؟ میدونی یونجون تو وحشتناک بهم درد میدی ولی چرا وقتی اون از سمت توعه من به درد راضیم؟»
چشماش پر اشک شده بود و تار میدید قفسه سینش درد وحشتناکی داشت، ورق زد.
«سه شنبه 2015:من هر. زم اینو یادت باشه. من یه ه. رزم باید اونو اینطوری راضی کنم، من یه دیوونم یه افسردم من خیلی حرف میزنم هیس نباید سرفه کنم اون خوابه!»
«چهارشنبه 2023:مدت زیادیه درد عجیبی دارم یه چیزی شبیه سل و نفس تنگیه، ولی این عجیبه دکتر بهم گفت چیزی معلوم نیست! چرا پیش تو میام دردش ساکت میشه؟»
سردرد عجیبی داشت و صداها تو سرش قاطی میشدن.. حالا دیگه اشکاش صورتشو خیس میکردن و چشماش با ناباوری به دفترچه خیره بود.. دستاش لرزش بدی گرفته بودن.. داشت سرفه میکرد!
(اینا.. اینا.. چرا همشون برام اشناست؟... یونجون؟)
«پنجشنبه 2023:امروز بیشتر درد داره. و من فکر میکنم اون هاناهاکیه، وقتی دیدم فکر میکردم افسانست ولی داشتم بوی گل رز رو حس میکردم.. حق با اونا بود وقتی بهت نگاه میکردم حسش نمیکردم..»
به ورق آخر رسید
«جمعه: وقتی اینو ببینی دیگه اینجا نیستم و مطمئنم توام حالت خوبه و مثل همیشه اخم کردی، وقتی اینو میخونی میخوام بدونی بخشیدمت یون!»
به خاطر حجم تصاویر و صداهایی که یهویی به مغزش حجوم آورده بودن چشماش تار میدید و گوشش سوت میکشید، به خاطر اشکاش چشم هاش مثل کاسه خون شده بودن سرشو بلند کرد و به یونجونی که بیصدا روی تخت بود نگاه کرد.. یعنی اون همون بومگیوعه؟ یونجون.. چجوری نتونسته بود قلبشو بشناسه؟ چجوری هربار که براش از خاطراتشون میگفت نتونست بشناستش؟ چجوری درد اشنای توی حرفاشو حس نکرد؟
چقدر شکسته دیده میشد.. این همون یونجونی نبود که ترکش میکرد.. این یونجونی نبود که زخم میزد و براش مهم نبود.. این یونجون زخمی بود! یعنی رفتنش این کارو باهاش کرده بود؟ کنترل اشکاش دست خودش نبودن.. تمام اون سال هارو فراموش کرده بود.. روزهایی که توی بغل مامانش گریه میکرد.. با باباش دوچرخه سواری میکرد.. روزی که مامانش رفت و تنها موند.. همش...
این زندگی بود که تلاش میکرد به یاد بیاره؟ زندگی ای که همش گل و بلبل بود؟ با مشت چندباری رو قفسه سینش کوبید، یعنی این درد به خاطر یونجونش بود؟ چرا اروم نمیگرفت؟ حالا که فکرشو میکرد قلبش همیشه یونجونو میشناخت همون وقتایی که خوابشو میدید.. همون وقتایی که با وجود حرفای تندش و سرد بودناش نتونست نسبت بهش بی تفاوت باشه.. همون موقع که با بو. سیدنش قلبش به تپش افتاد.. حالا داشت یونجونشو با درد هاش به یاد میاورد.!
- ۷۹۰
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط