{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

{محکوم به لمس }

{محکوم به لمس }
part ۵ 杂交种

در میان یه شب تاریک و دلگیر با نگاه سرد و خشک از پنجره ماشین به جاده بی‌ انتهایی که آخرش به قصر خانوادگی اش ختم میشد نگاه میکرد، جایی زندگی صداها نفر به دستش گره خورده بود،
چه جالب کسی که فردا شب مراسم ازدواج بود همین الان بعد از سه سال به پا قصری گذاشته بود که ازش فرار کرده بود
هرچقدر هم فرار میکرد بازم زندگی ادامه داشت و مجبور بود به آنجا برگردد حال فرقی ندارد چند سال از آنجا رفته بود بلاخره آمد....
صدای راننده جوان کت شلوار پوش اش افکارش را تار و پود کرد .. : رئیس رسیدیم
جیمین عمیق به حیاط بزرگ قصر نگاه کرد تا اینکه درب باز شد و پا از ماشین بیرون گذاشت و با همان کت شلوار مشکی اتو کشیده موهای مرتب مانند شاهزاده های فرانسوی
تمام ندیمه ها سرپرست ها نگهبانان افرادی که لباس سنتی و شمشیر در کمرشان بود تمام آنها نود درجه سر خم کرده بودند و احترام به تنها رییس و شیکن آنجا می‌گذاشتند
چشم های طوسی رنگ مرد خالی از هر نوع احساس بود
با بگیم خودش را اینجوری نشان میداد « چقدر زود گذشت سه سال »
با خودش گفت و قدم برداشت اما با حضور مادرش قدم هایش با متوقف کرد مادرش با آن لباس های سنتی ژاپنی
چند قدمی عقب ایستاد جیمین سر خم کرد و ادای احترام گذاشت لحنش جدی ترین صدای بود که تا به حال هیچکس نشنیده بود : از دیدن تون خوشبختم بانو گوان
پشت سرش زن عموی جیمین که نگاهش کم‌تر از عقرب نبود آمد و برای جیمین سر خم کرد : رییس جوان خوش‌ اومدین .. با باد بزن مشکی رنگ به خودش باد زد و همچنان کش دار ادامه داد ..: باید مراسم ازدواجت رو می‌گرفتیم که تشریف می‌آوردی
جیمین خیلی خوب متوجه طعنه زن عمویش شد که مشتاق عروسی و زنش بود آمد جدیتی در صدایش بود که بیشتر خشن بودنش را نشان میداد : هنوزم همونقدر در کار ها دخالت میکنید ؟
زن عمو با اینکه عصبی شد بازم لبخندی زد واقعا فکر میکرد جیمین هیچی نمی‌فهمد از طعنه و آدم ساده و جدیی‌ ایه..
گوان لبخند آرامی زد و گفت : ریس جوان حتما خسته ای اتاقت آماده ست برو استراحت کن
جیمین پلک زد با احترام گفت : چشم بانوی بزرگ
دیدگاه ها (۳)

رقیب کوچولوی جیمین... صبح روز بعد...جیمین روی مبل نشسته بود ...

🖤 قفس سیاهپارت سی‌وششم | راز مادرتاریکی همه‌جا رو گرفت.لانا ...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت دوازدهم 𓆪ات چند لحظه به جیمین خیره مان...

White Lotus | Part 33سه سال گذشته بود.سوآ بعد از پایان تور ج...

پارت ۲۷ 🖤به انبار قدیمی رسیدیم. هوا تاریک بود و صدای باد از ...

👑 پارت پنجم | شام در قصرغروب همان روز، کالسکه‌ی خانواده‌ی کی...

شاهزاده» فصل اول: دختر گمشده... در دل جنگلی سرسبز و دورافتاد...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چــهل‌وپنجم 𓆪 🖤🥀همه برای چند ثانیه ساکت ماند...

جنگل نفرین شده پارت ۱۴

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p85«آشپزخونه هر روز از اینجا سبزی می‌بره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط