رمان عشق بی مقدمه
رمان عشق بی مقدمه
فک کردی من خواستگار ندارم آقا..؟...
واقعا که...
خب تو چزا از دخترا بدت میاد؟؟به همون دلیل منم از پسرا بدم میاد...
-خب خب باشه...جوش نیار حالا..
...
وای خیلی تشنم بود...
-ارتین ..من خیلی تشنمه...
-وایسا چی میخوای؟
-نمیدونم هرچی ..فقط یه چیز باشه ..تشنگیم برطرف شه
یه نگاه کرد به گارسون...
انگار میشناختش از قبل...
یه کارکنایه دیگه...یه آبمیوه مانندی اورد...
منم زود برداشتمش...
-نه مهتابببب وایسا وایسااا
ولی کار از کار گذشته بود...
چی بود من خوردم...چقدر تلخ بود...چرا گلونو سوزوند ..وای گلوم داره اتیش میگیره
ـ....وای چرا انقدر سرفه کردم.......
ارتین هی میزد پشتم...منو برد توی دستشوییش..آب زد صورتم ....
وای خدا این چی بود...
چرا تو حاله خودم نبودم...چرا سرم داشت بدجور گیج میرفت...
یهو دادش رفت بالا
-تو چرا دقت نکردی اون کوفتی چیه؟؟..
من نمیفهمیدم چی میگفت..
یهو با عصبانیت پاشد رفت طرفه مدیریت کافه...
منم دنبالش رفتم...
صداش داشت کافرو میزاشت روی سرش
-اقا شما چقدر بی فکرید...اخه نمی بینید چی دارید میدید به مشتری...
پسره هم گفت
-ببخشید ارتین خان..اشتباهی اوردیم سره اون میز...
...
خیلی سرم گیج میرفت...یهو افتادم ...ارتین اومد بغلم کرد...چشام باز بود..ولی هیچی نمیفهمیدم...داشتم میلرزیدم...
رسیدیم دمه ساحل...چقدر صدای آب ارامش بخش بود
..
ارتین کتشو دراوردو انداخت روی بدنه من...
یهو اشک از چشمام سرازیر شد ارتین گفت
-باز چیشده؟؟.چرا همش گریه میکنی؟؟..
یکم آب زد به صورتم باز
-آخه یاده یه چیز افتادم...
هنوز مست بودم...نمیدونستم چیکار میکنم...و چی میگم..
-یاده چی؟؟
-وقتی تو بغلم کرده بودی واسه اولین بار ..احساسه امنیت کردم...یاده مادرم افتادم..بغله اون بهم احساسه ارامش میداد..
یهو نمیدونم چش شد که..پیشونینو بوس کردو گفت
-اون از اون بالا مراقبته...توکاری نکن که..روسیاه شه..
-دلم براش تنگ شده دوس دارم فقط یه بار دیگه ببینمش...فقط یه بار....فقط یه بار بیاد توی خوابم...من با نبود مادر ...نصف زندگیم تباه شد...خیلی سختی کشیدم..
محکم بغلم کرد...موهامو بو کرد...اشکامو پاک کردو گفت
-مهتاب نامید نشو..خیلیا پشتتن...تو نگران نباش..
منو اروم بلند کرد ...اشکامم دوباره پاک کردو گفت
-بریم هتل دیگه...
نمیدونم ارتین چش شده بود...شاید بخاطر اینکه حالم بد بود...
از پشت محکم بغلم کرده بود..دستمو هم گرفته بود..
رسیدیم به دره اتاق...درو باز کرد..
دیگه داشت خوابم میبرد...مانتومو دراورد..
خوابوند منو رو تخت..به بوسه ی کوچیک از پیشونیم کردو....خوابم برد...
ـ...
وای صدای زنگه گوشیم دیوونم کرد..
چشمانو به سختی باز کردم...یکم چشمامو مالوندم...
ساعت چند بود؟...۸صبح بود...
کی بود داشت زنگ میزد...سحر بود
-علو
-کجایی الاغه....چرا جواب نمیدی انقدرزنگ زدم ...هلاک شدم
-بگو کارتو
-زود بیاید پایین میخوایم بریم ...بازار..
-بازار؟؟؟...باشه میایم..
گوشیو قطع کردم...
تازه چشمم افتاد به ارتین...چرا لخت بودـ.
چرا من از دیشب چیزی یادم نمیاد...دیشب..چه اتفاقی افتاده بود...
واییی ارتین پیرهن نداشت...خداروشکر شلوارو داشت...
نکنه بلایی سرم آورده...
پاشدن یکم راه رفتم....مطمئن شدم که...چیزیم نیس..
عجب هیکلی داشت لامصب...
چه ناز خوابیده بود...دوس داشتم لپشو بوس کنم...
اروم رفتم سمتش باید بیدارش میکردم...
دستمو گذاشتم روی شونش..
وای یه حسی بهم تلقین شد...
-آرتین...ارتین
چشماشو اروم باز کرد
-جانم...
چی جانم؟؟؟این ارتینه واقعا....این که با من لج بود...پس چی شد یهو اینو گفت...
چشمش که افتاد به من...گفت
-چیشده؟
-هیچی بیدار شو...سحر زنگ زد گفت زود بریم پایین سه ساعت منتظره ماعن...میخوان برن بازار..
-خب میگفتی برن....من خوابم میاد...
-آرتین اذیت نکن...پاشووو..حالا فکر میکنن ما میخوایم چیکار کنیم که..نمیخوایم بریم...
یه نیشخندی زدو گفت
-خب بزار فکر کنن..
سرش جیغ کشیدم گفتم
-ارتیننننن.....پاشووووووو..یعنی چی بزار هرچی میخوان فکر کننن..عه پاشو
لج کرد به منو گفت....
-من خوابم میاد...توهم نرو...
-آرتین پاشو اول لباستو بپوش...
تازه چشمش افتاد به خودش...من کی لخت شدم...?
-ارتین چرتو پرت نگو من از کجا بدونم...خودت لباستو دراوردی...اصن چرا دراوردی؟؟
-گرمم بود...
-پا نمیشی دیگه نه...
با خنده گفت
-نه😄
خدایا این ارتین چش شده بود....
راحت گرفت خوابید...
منم رفتم تو آشپزخونه..آب پر مردم تویه پارچ...ابه یخخخ...
اومدم گرفتم بالا سرش...خیلی روانو خوب ریختم روش....
صدمتر پرید بالا...
-روانی چرا اب میریزی رو من؟مگه درد داریییی....
یهو منو پرت مرد روی تختو....
خودش افتاد روم...
از حرکاتشو رفتارش شوکه شده بودم...یه حوره خاصی داشت به صورتم نگاه میمرد...اول چشمان...بعد
فک کردی من خواستگار ندارم آقا..؟...
واقعا که...
خب تو چزا از دخترا بدت میاد؟؟به همون دلیل منم از پسرا بدم میاد...
-خب خب باشه...جوش نیار حالا..
...
وای خیلی تشنم بود...
-ارتین ..من خیلی تشنمه...
-وایسا چی میخوای؟
-نمیدونم هرچی ..فقط یه چیز باشه ..تشنگیم برطرف شه
یه نگاه کرد به گارسون...
انگار میشناختش از قبل...
یه کارکنایه دیگه...یه آبمیوه مانندی اورد...
منم زود برداشتمش...
-نه مهتابببب وایسا وایسااا
ولی کار از کار گذشته بود...
چی بود من خوردم...چقدر تلخ بود...چرا گلونو سوزوند ..وای گلوم داره اتیش میگیره
ـ....وای چرا انقدر سرفه کردم.......
ارتین هی میزد پشتم...منو برد توی دستشوییش..آب زد صورتم ....
وای خدا این چی بود...
چرا تو حاله خودم نبودم...چرا سرم داشت بدجور گیج میرفت...
یهو دادش رفت بالا
-تو چرا دقت نکردی اون کوفتی چیه؟؟..
من نمیفهمیدم چی میگفت..
یهو با عصبانیت پاشد رفت طرفه مدیریت کافه...
منم دنبالش رفتم...
صداش داشت کافرو میزاشت روی سرش
-اقا شما چقدر بی فکرید...اخه نمی بینید چی دارید میدید به مشتری...
پسره هم گفت
-ببخشید ارتین خان..اشتباهی اوردیم سره اون میز...
...
خیلی سرم گیج میرفت...یهو افتادم ...ارتین اومد بغلم کرد...چشام باز بود..ولی هیچی نمیفهمیدم...داشتم میلرزیدم...
رسیدیم دمه ساحل...چقدر صدای آب ارامش بخش بود
..
ارتین کتشو دراوردو انداخت روی بدنه من...
یهو اشک از چشمام سرازیر شد ارتین گفت
-باز چیشده؟؟.چرا همش گریه میکنی؟؟..
یکم آب زد به صورتم باز
-آخه یاده یه چیز افتادم...
هنوز مست بودم...نمیدونستم چیکار میکنم...و چی میگم..
-یاده چی؟؟
-وقتی تو بغلم کرده بودی واسه اولین بار ..احساسه امنیت کردم...یاده مادرم افتادم..بغله اون بهم احساسه ارامش میداد..
یهو نمیدونم چش شد که..پیشونینو بوس کردو گفت
-اون از اون بالا مراقبته...توکاری نکن که..روسیاه شه..
-دلم براش تنگ شده دوس دارم فقط یه بار دیگه ببینمش...فقط یه بار....فقط یه بار بیاد توی خوابم...من با نبود مادر ...نصف زندگیم تباه شد...خیلی سختی کشیدم..
محکم بغلم کرد...موهامو بو کرد...اشکامو پاک کردو گفت
-مهتاب نامید نشو..خیلیا پشتتن...تو نگران نباش..
منو اروم بلند کرد ...اشکامم دوباره پاک کردو گفت
-بریم هتل دیگه...
نمیدونم ارتین چش شده بود...شاید بخاطر اینکه حالم بد بود...
از پشت محکم بغلم کرده بود..دستمو هم گرفته بود..
رسیدیم به دره اتاق...درو باز کرد..
دیگه داشت خوابم میبرد...مانتومو دراورد..
خوابوند منو رو تخت..به بوسه ی کوچیک از پیشونیم کردو....خوابم برد...
ـ...
وای صدای زنگه گوشیم دیوونم کرد..
چشمانو به سختی باز کردم...یکم چشمامو مالوندم...
ساعت چند بود؟...۸صبح بود...
کی بود داشت زنگ میزد...سحر بود
-علو
-کجایی الاغه....چرا جواب نمیدی انقدرزنگ زدم ...هلاک شدم
-بگو کارتو
-زود بیاید پایین میخوایم بریم ...بازار..
-بازار؟؟؟...باشه میایم..
گوشیو قطع کردم...
تازه چشمم افتاد به ارتین...چرا لخت بودـ.
چرا من از دیشب چیزی یادم نمیاد...دیشب..چه اتفاقی افتاده بود...
واییی ارتین پیرهن نداشت...خداروشکر شلوارو داشت...
نکنه بلایی سرم آورده...
پاشدن یکم راه رفتم....مطمئن شدم که...چیزیم نیس..
عجب هیکلی داشت لامصب...
چه ناز خوابیده بود...دوس داشتم لپشو بوس کنم...
اروم رفتم سمتش باید بیدارش میکردم...
دستمو گذاشتم روی شونش..
وای یه حسی بهم تلقین شد...
-آرتین...ارتین
چشماشو اروم باز کرد
-جانم...
چی جانم؟؟؟این ارتینه واقعا....این که با من لج بود...پس چی شد یهو اینو گفت...
چشمش که افتاد به من...گفت
-چیشده؟
-هیچی بیدار شو...سحر زنگ زد گفت زود بریم پایین سه ساعت منتظره ماعن...میخوان برن بازار..
-خب میگفتی برن....من خوابم میاد...
-آرتین اذیت نکن...پاشووو..حالا فکر میکنن ما میخوایم چیکار کنیم که..نمیخوایم بریم...
یه نیشخندی زدو گفت
-خب بزار فکر کنن..
سرش جیغ کشیدم گفتم
-ارتیننننن.....پاشووووووو..یعنی چی بزار هرچی میخوان فکر کننن..عه پاشو
لج کرد به منو گفت....
-من خوابم میاد...توهم نرو...
-آرتین پاشو اول لباستو بپوش...
تازه چشمش افتاد به خودش...من کی لخت شدم...?
-ارتین چرتو پرت نگو من از کجا بدونم...خودت لباستو دراوردی...اصن چرا دراوردی؟؟
-گرمم بود...
-پا نمیشی دیگه نه...
با خنده گفت
-نه😄
خدایا این ارتین چش شده بود....
راحت گرفت خوابید...
منم رفتم تو آشپزخونه..آب پر مردم تویه پارچ...ابه یخخخ...
اومدم گرفتم بالا سرش...خیلی روانو خوب ریختم روش....
صدمتر پرید بالا...
-روانی چرا اب میریزی رو من؟مگه درد داریییی....
یهو منو پرت مرد روی تختو....
خودش افتاد روم...
از حرکاتشو رفتارش شوکه شده بودم...یه حوره خاصی داشت به صورتم نگاه میمرد...اول چشمان...بعد
- ۹.۳k
- ۳۰ فروردین ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط