هیچ وقت بهترین دوست کسی نبودهام. حتی بهترین دوست بهترین
هیچ وقت بهترین دوست کسی نبودهام. حتی بهترین دوست بهترین دوستانم. حتی بهترین دوست کسی که خیلی دوستش دارم. من از آن دسته آدمهایی نیستم که ماندگار میشوند، میچسبند یک جایی گوشهٔ ذهن شما و کنده نمیشوند. بامزه نیستم، یکجوری که از خنده دل و رودهتان بپیچد به هم و وقتی نیستم بگویید جای فلانی خالی، اگر بود چقدر خوش میگذشت. آن قدری کتاب نخواندهام، فیلم ندیدهام، سفر نرفتهام، تجربههای جالب انگیزناک نداشتهام یا موسیقیشناس نبودهام که بشود باهام حرفهای این شکلی زد. کلمات منحصر به خودم ندارم که به واسطه یشان یادم بیفتید. لحنم، قیافهام، لباس پوشیدنم و حرفهایی که میزنم خیلی معمولی هستند. همیشه تنها بودهام و عمق این تنهایی را آنچنان دوست دارم که آن را با هیچ چیز دیگری عوض نمیکنم چون خودم را در آن خیلی معمولی یافتم. شاید تنها چیز غیر معمولی که در خودم سراغ دارم این است که ساعتم را دست راستم میبندم ...!
من هیچ ایدهای ندارم برای نجات دادن دنیا. خیالپرداز خوبی نیستم. همه چیز را همان شکلی میبینم که هست و همه را همان جوری میپذیرم که هستند. کسی را سؤال پیچ نمیکنم اصراری ندارم که کسی خودش، دنیای شخصیاش یا گذشته و حالش را تمام و کمال برایم توضیح بدهد. فکر میکنم اگر لازم باشد چیزی را بدانم آدمها خودشان میآیند و همان قدری که لازم است در موردش برایم حرف میزنند.
بله. من مدتهاست که هیچ اصراری ندارم به هیچ چیزی. اصراری ندارم به برآورده شدن خواستههایم. اصراری ندارم به اینکه اگر خیلی دلتنگش میشوم، خیلی دلتنگم شود. اگر خیلی دوستش دارم، دوستم داشته باشد. اصراری ندارم به فهمیده شدن، به درک شدن، به اینکه یکی گوش باشد برای غصههای کوچکم. اصراری ندارم به غافلگیر شدن، به عوض کردن اطرافیانم، به اثبات درست بودن عقایدی که خودم هم هیچ اطمینانی ندارم به درست بودنشان. حتی اصراری ندارم به زنده بودن، به زنده ماندن.
من معمولیام و معمولی بودن هیچ غمگین نیست به نظرم. معمولی بودن فقط خیلی معمولی ست. معمولی بودن شاید همان دلیلی ست که باعث میشود بهترین دوست کسی نباشم. کسی که وقتی از هم پاشیدهای بهش زنگ بزنی و بگویی: بیا جمعم کن.
شاید این معمولی بودنم خوب باشد برای بقیه. یکجوری که جای خالیام نه به چشمشان بیاید، نه بگذارد هیچ دردی بپیچد توی دلشان.
من هیچ ایدهای ندارم برای نجات دادن دنیا. خیالپرداز خوبی نیستم. همه چیز را همان شکلی میبینم که هست و همه را همان جوری میپذیرم که هستند. کسی را سؤال پیچ نمیکنم اصراری ندارم که کسی خودش، دنیای شخصیاش یا گذشته و حالش را تمام و کمال برایم توضیح بدهد. فکر میکنم اگر لازم باشد چیزی را بدانم آدمها خودشان میآیند و همان قدری که لازم است در موردش برایم حرف میزنند.
بله. من مدتهاست که هیچ اصراری ندارم به هیچ چیزی. اصراری ندارم به برآورده شدن خواستههایم. اصراری ندارم به اینکه اگر خیلی دلتنگش میشوم، خیلی دلتنگم شود. اگر خیلی دوستش دارم، دوستم داشته باشد. اصراری ندارم به فهمیده شدن، به درک شدن، به اینکه یکی گوش باشد برای غصههای کوچکم. اصراری ندارم به غافلگیر شدن، به عوض کردن اطرافیانم، به اثبات درست بودن عقایدی که خودم هم هیچ اطمینانی ندارم به درست بودنشان. حتی اصراری ندارم به زنده بودن، به زنده ماندن.
من معمولیام و معمولی بودن هیچ غمگین نیست به نظرم. معمولی بودن فقط خیلی معمولی ست. معمولی بودن شاید همان دلیلی ست که باعث میشود بهترین دوست کسی نباشم. کسی که وقتی از هم پاشیدهای بهش زنگ بزنی و بگویی: بیا جمعم کن.
شاید این معمولی بودنم خوب باشد برای بقیه. یکجوری که جای خالیام نه به چشمشان بیاید، نه بگذارد هیچ دردی بپیچد توی دلشان.
- ۲.۶k
- ۱۳ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط