سقوط درخشان یک دیوانه
سقوط درخشان یک دیوانه
پارت ۳۰
مروارید با دهن باز و چشمای گرد نگام کرد. انگار باورش نمیشد.
بعد لبش رو جمع کرد و با اون لحن بامزه اش گفت: عه… سانی بدی…
خندیدم و گفتم: بیا اینم مال تو.
و انگشتم رو زدم تو شکلات صبحانه و سمت دهنش گرفتم.
اینبار با احتیاط جلو اومد و آروم انگشتم رو تو دهنش گرفت.
قلبم یه جوری شد. لعنتی این بچه داره منو دیوونه میکنه.
مروارید با رضایت لبخند زد.
مامان از اون طرف میز گفت: الهی من قربون اون خندهات برم. سانیار درست غذا بدش.
گفتم: چشم ملکه.
بعد نگاهم به رویا افتاد که از اتاقش برگشته بود و با چشمای قرمز و پف کرده گوشه میز نشسته بود.
آهان… یادم رفت. باید از دلش در میاوردم.
نگاهی به مروارید انداختم که داشت با انگشتش رو میز خط میکشید. و شکلات صبحانه میخورد.
گفتم: مروارید یه لحظه بشین اینجا، الان میام.
مروارید سرش رو تکون داد و من بلند شدم رفتم سمت رویا.
کنارش نشستم و آروم گفتم: رویا…
سرش رو برگردوند. معلوم بود ناراحته.
گفتم: ببخشید. شوخی کردم. رضا رو نمیدونم کجاست. جدی.
رویا با بغض گفت: اصلا مهم نیست.
گفتم: معلومه که مهمه. تو خواهرمی.
یهو برگشت و گفت: سانیار تو… تو واقعا با مروارید…
سریع وسط حرفش پریدم: رویا.
ساکت شد.
نگاهش کردم و گفتم: اینا رو ول کن. فعلا مهم تو هستی. چرا گریه کردی؟
رویا شونه بالا انداخت و گفت: هیچی. یه کابوس دیدم. مهم نیست.
خواستم بیشتر بپرسم که صدای مروارید از اون طرف میز اومد: سانیییییییییی!
برگشتم دیدم با لپهای پر باد و قیافه عصبی نشسته.
با خنده گفتم: اومدم اومدم.
بلند شدم و به رویا گفتم: بعدا حرف میزنیم. باشه؟
رویا لبخند کم رنگی زد و سرش رو تکون داد.
برگشتم سر جام و مروارید درجا خودش رو انداخت بغلم و گفت: ولم نکن!
خندیدم و گفتم: چشم ملکه کوچولو.
بابا یهو سرفه ای کرد و گفت: خب… پسرم… در مورد اون دکتر…
مروارید سرش رو از بغل من در آورد و کنجکاو به بابا نگاه کرد.
بابا ادامه داد: برای بعد از ظهر هماهنگ کردم. برای مروارید.
مروارید با گیجی گفت: دُکتُل؟
به مروارید نگاهی کردم و گفتم : دکتر. برای اینکه حالت بهتر بشه.
مروارید اخم کرد و گفت: من حالم خوبه!
بعد دستش رو گذاشت رو سینش و گفت: این… این… این خوبه!
نمیفهمیدم چی میگه. نگاه سوالی به مامان انداختم که مامان با لبخند گفت: فک کنم منظورش قلبشه.
مروارید با هیجان سرش رو تکون داد.
بابا خندید و گفت: باشه دخترکم قلبش خوبه. اما دکتر باید ببینه.
مروارید با اخم گفت: نمیخوام!
و دستاش رو کرد تو بغلش و خودش رو جمع کرد.
دستام رو بالا آوردم به علامت تسلیم و گفتم: باشه باشه. هرچی تو بگی. ولی دکتر فقط یه نگاه میکنه. منم پیشت میمونم. باشه؟
مروارید با شک نگام کرد و گفت: تو پیشم میمونی؟
گفتم: قول میدم.
یه لحظه فکر کرد بعد گفت: باشه… ولی اگه بد بود… میریم!
با خنده گفتم: چشم. هرجا تو بگی میریم.
مروارید راضی شد و دباره خودش رو چسبوند بهم...
شبتون زیبا ✨️🌹
پارت ۳۰
مروارید با دهن باز و چشمای گرد نگام کرد. انگار باورش نمیشد.
بعد لبش رو جمع کرد و با اون لحن بامزه اش گفت: عه… سانی بدی…
خندیدم و گفتم: بیا اینم مال تو.
و انگشتم رو زدم تو شکلات صبحانه و سمت دهنش گرفتم.
اینبار با احتیاط جلو اومد و آروم انگشتم رو تو دهنش گرفت.
قلبم یه جوری شد. لعنتی این بچه داره منو دیوونه میکنه.
مروارید با رضایت لبخند زد.
مامان از اون طرف میز گفت: الهی من قربون اون خندهات برم. سانیار درست غذا بدش.
گفتم: چشم ملکه.
بعد نگاهم به رویا افتاد که از اتاقش برگشته بود و با چشمای قرمز و پف کرده گوشه میز نشسته بود.
آهان… یادم رفت. باید از دلش در میاوردم.
نگاهی به مروارید انداختم که داشت با انگشتش رو میز خط میکشید. و شکلات صبحانه میخورد.
گفتم: مروارید یه لحظه بشین اینجا، الان میام.
مروارید سرش رو تکون داد و من بلند شدم رفتم سمت رویا.
کنارش نشستم و آروم گفتم: رویا…
سرش رو برگردوند. معلوم بود ناراحته.
گفتم: ببخشید. شوخی کردم. رضا رو نمیدونم کجاست. جدی.
رویا با بغض گفت: اصلا مهم نیست.
گفتم: معلومه که مهمه. تو خواهرمی.
یهو برگشت و گفت: سانیار تو… تو واقعا با مروارید…
سریع وسط حرفش پریدم: رویا.
ساکت شد.
نگاهش کردم و گفتم: اینا رو ول کن. فعلا مهم تو هستی. چرا گریه کردی؟
رویا شونه بالا انداخت و گفت: هیچی. یه کابوس دیدم. مهم نیست.
خواستم بیشتر بپرسم که صدای مروارید از اون طرف میز اومد: سانیییییییییی!
برگشتم دیدم با لپهای پر باد و قیافه عصبی نشسته.
با خنده گفتم: اومدم اومدم.
بلند شدم و به رویا گفتم: بعدا حرف میزنیم. باشه؟
رویا لبخند کم رنگی زد و سرش رو تکون داد.
برگشتم سر جام و مروارید درجا خودش رو انداخت بغلم و گفت: ولم نکن!
خندیدم و گفتم: چشم ملکه کوچولو.
بابا یهو سرفه ای کرد و گفت: خب… پسرم… در مورد اون دکتر…
مروارید سرش رو از بغل من در آورد و کنجکاو به بابا نگاه کرد.
بابا ادامه داد: برای بعد از ظهر هماهنگ کردم. برای مروارید.
مروارید با گیجی گفت: دُکتُل؟
به مروارید نگاهی کردم و گفتم : دکتر. برای اینکه حالت بهتر بشه.
مروارید اخم کرد و گفت: من حالم خوبه!
بعد دستش رو گذاشت رو سینش و گفت: این… این… این خوبه!
نمیفهمیدم چی میگه. نگاه سوالی به مامان انداختم که مامان با لبخند گفت: فک کنم منظورش قلبشه.
مروارید با هیجان سرش رو تکون داد.
بابا خندید و گفت: باشه دخترکم قلبش خوبه. اما دکتر باید ببینه.
مروارید با اخم گفت: نمیخوام!
و دستاش رو کرد تو بغلش و خودش رو جمع کرد.
دستام رو بالا آوردم به علامت تسلیم و گفتم: باشه باشه. هرچی تو بگی. ولی دکتر فقط یه نگاه میکنه. منم پیشت میمونم. باشه؟
مروارید با شک نگام کرد و گفت: تو پیشم میمونی؟
گفتم: قول میدم.
یه لحظه فکر کرد بعد گفت: باشه… ولی اگه بد بود… میریم!
با خنده گفتم: چشم. هرجا تو بگی میریم.
مروارید راضی شد و دباره خودش رو چسبوند بهم...
شبتون زیبا ✨️🌹
- ۳۰۶
- ۳۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط