{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪

پارت ششم | «پسری که هیچ‌کس بهش نزدیک نمی‌شد»

صبح روز بعد، حیاط بلک‌وود مثل همیشه شلوغ بود.

ا/ت کنار لیا قدم می‌زد و سعی می‌کرد مسیر کلاس رو یاد بگیره.

لیا ناگهان ایستاد.

ـ وایسا.

ـ چی شده؟

لیا به سمت ورودی مدرسه نگاه کرد.

ـ اونجاست.

ـ کی؟

لیا با چشم به جمعیتی از دخترها اشاره کرد.

ـ همونی که همیشه همه دورشن.

ا/ت نگاهی انداخت.

پسری با لباس مشکی، موهای مرتب و صورتی کاملاً بی‌حالت از دروازه وارد شد.

چند دختر همان لحظه شروع کردند به پچ‌پچ.

ـ اومد...

ـ امروز حتی از همیشه بهتره.

ـ فکر می‌کنی با کی حرف می‌زنه؟

یکی از دخترها حتی جلو رفت.

ـ صبح بخیر...

پسر بدون توقف فقط گفت:

ـ صبح بخیر.

همین.

دختر با ذوق برگشت سمت دوستاش.

ـ باهام حرف زد!

ا/ت با تعجب به لیا نگاه کرد.

ـ فقط گفت صبح بخیر.

لیا خندید.

ـ برای اون دخترا همینم خیلیه.

ـ چرا؟

ـ چون اون جینِ.

ا/ت اسمش رو برای اولین بار شنید.

ـ جین؟

ـ آره. خون‌آشامه.

ا/ت دوباره نگاهش کرد.

جین از کنار جمعیت رد شد.

دخترا هنوز نگاهش می‌کردن.

یکی‌شون گفت:

ـ جین، امشب مهمونی میای؟

جین ایستاد.

ـ نه.

ـ چرا؟

ـ حوصله ندارم.

و بدون هیچ توضیح دیگه‌ای رفت.

ا/ت زیر لب گفت:

ـ چه آدم گرمی.

لیا خندید.

ـ گفتم که. کلاً همین‌طوریه.

ـ پس چرا همه این‌قدر دوستش دارن؟

لیا شونه بالا انداخت.

ـ نمی‌دونم. شاید چون دست‌نیافتنیه.

ا/ت بی‌تفاوت گفت:

ـ خب، دست‌نیافتنی بمونه.

و راه افتاد.

اما درست همان لحظه...

جین که چند متر جلوتر بود، برای یک ثانیه ایستاد.

سرش را کمی چرخاند.

نگاهش افتاد سمت ا/ت.

فقط یک نگاه کوتاه.

سرد.

بی‌احساس.

بعد دوباره راهش را ادامه داد.

ا/ت حتی متوجهش نشد.


---

سر کلاس، یکی از دخترها کنار ا/ت نشست.

ـ تو تازه اومدی، درسته؟

ـ آره.

ـ پس یه نصیحت بهت می‌کنم.

ا/ت نگاهش کرد.

ـ چی؟

دختر آهسته گفت:

ـ دور جین نپلک.

ا/ت خندید.

ـ من اصلاً نمی‌دونم جین کدومه.

دختر با ناباوری نگاهش کرد.

ـ جدی؟

ـ آره.

ـ همونیه که همه‌ی دخترا دنبالش‌ان.

ا/ت خیلی خونسرد گفت:

ـ خب دنبالش باشن. من کار دیگه‌ای دارم.

دختر با اخم نگاهش کرد و رفت.

لیا از صندلی کناری خنده‌اش گرفت.

ـ تو واقعاً نمی‌فهمی چرا همه ازت بدشون میاد، نه؟

ا/ت لبخند زد.

ـ نه.

ـ چون هیچ‌وقت مثل بقیه رفتار نمی‌کنی.

ا/ت سرش رو روی دستش گذاشت.

ـ خب قرار نیست برای خوشحال کردن بقیه خودمو عوض کنم.

آن طرف کلاس، جین ساکت نشسته بود.

نه به دخترهایی که دورش بودند توجه می‌کرد...

نه به حرف‌های بقیه.

فقط یک لحظه نگاهش روی ا/ت ماند.

دختر جدید.

همان دختر انسانی.

چیزی درباره‌اش عجیب بود.

اما جین هنوز نمی‌دانست چیست.

و فعلاً هم قصد نداشت بفهمد.

حداقل خودش این‌طور فکر می‌کرد. 🖤
دیدگاه ها (۳)

بذار اون قسمت رو درست کنیم و ادامه بدیم:𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪...

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت چهارم | «تقریباً لو رفت»روز بعد، ا/...

𓆩 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 𓆪پارت اول | «دخترِ انسانی»ا/ت از همون لحظه‌...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۰ شب، وقتی نامجون لیا رو جلوی خونه پیا...

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت سوم | «نشانی که نباید دیده می‌شد»زن...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 3 | یک میز مشترکزنگ پایان کلاس که خورد، ا/ت تق...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 10 | وقتی نبودنش فرق داشتصبح روز بعد، سوکجین ب...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 11 | جزئیات کوچکصبح روز بعد، ا/ت کمی زودتر از ...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 2 | اولین روز دانشگاهصبح سئول با صدای زنگ گوشی...

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط