پارت 71
امی: چیییییییی
*هیمل زد زیر خنده*
هیمل: چی شده..انقد تعجب برانگیزه..؟
امی: ارههه.. منظورم اینه که مگه گاد اونو به سرزمین مرگ نفرستاده بود..پس چطور..
*لبخندش یه مقدار کمرنگ شد ولی دوباره به حالت قبل برگشت*
هیمل: میدونی.. اون موقع من..کوچیکترین فرشته مقرب بودم.. و خب همه سرشون شلوغ بود و مسلما من تنها بودم.. حتی یه بار سرش گریه کردم..
*یه تکخنده از سر خجالت زد*
هیمل: ولی بعد.. تو اوج تنهاییم.. عزی اومد پیشم و بعد از اون..مهم نبود چجوری..همیشه برام وقت میذاشت.. واسه همین من به عزی نزدیکترم.. و عملاً با اون بزرگ شدم..
*لبخند ملایمی میزنم..میتونم درک کنم که چه حسی داشته*
هیمل: برا همینه که میگم..عزی شاید یه کم زود از کوره در بره..ولی.. اون واقعا دوستون داره..و هرکاری میکنه تا براتون بهترین باشه.. الان چون تازه تاج گذاری کرده، مسئولیتاش سخت تر هم شده..واسه همین..فعلا سخته براش تا بتونه تعادل ایجاد کنه..
*کمی بهش فک میکنم و میبینم حق با هیمله..شاید یه کم به عزی سخت گرفتم.. ولی خب..دست خودم نیست..بخاطر حاملگیمه*
امی: که اینطور.. فک کنم..منم یه مقدار مقصرم..
هیمل: خوبه که متوجه شدی..حالا...دو دستشو بهم زد و با لبخند بلند بالا نگام کرد*
هیمل: میخوای یکم تو آهنگ جدیدم کمکم کنی..؟
امی: اما من..من زیاد بلد نیستم..
هیمل: اشکال نداره.. همینکه نظر بدی هم کافیه..
*سریع به سمت سازش رفت و دوباره شروع به خوندن کرد*
هیمل:
باشند که باد ها~ ببرند روحم را~
باشند سختی ها~ همچون طوفان، پایان~
روند پرندگان~ هر جا که باید~
باشد زمین و آسمان~ پر از آزادی فراوان~
*واقعا قشنگ میخونه.. آزادی.. موقع خوندن نسیم خنکی تو اتاق میپیچه.. پس این فرشته ی آزادیه..*
هیمل: خب..چطوره؟
امی: محشره.. این تابلو ها..همه ی اینها کار توعه؟
هیکل: آره..همشون.. و به زودی میخوام تو رو هم به خانواده اضافه کنم..
امی: عالیه..
*هیمل زد زیر خنده*
هیمل: چی شده..انقد تعجب برانگیزه..؟
امی: ارههه.. منظورم اینه که مگه گاد اونو به سرزمین مرگ نفرستاده بود..پس چطور..
*لبخندش یه مقدار کمرنگ شد ولی دوباره به حالت قبل برگشت*
هیمل: میدونی.. اون موقع من..کوچیکترین فرشته مقرب بودم.. و خب همه سرشون شلوغ بود و مسلما من تنها بودم.. حتی یه بار سرش گریه کردم..
*یه تکخنده از سر خجالت زد*
هیمل: ولی بعد.. تو اوج تنهاییم.. عزی اومد پیشم و بعد از اون..مهم نبود چجوری..همیشه برام وقت میذاشت.. واسه همین من به عزی نزدیکترم.. و عملاً با اون بزرگ شدم..
*لبخند ملایمی میزنم..میتونم درک کنم که چه حسی داشته*
هیمل: برا همینه که میگم..عزی شاید یه کم زود از کوره در بره..ولی.. اون واقعا دوستون داره..و هرکاری میکنه تا براتون بهترین باشه.. الان چون تازه تاج گذاری کرده، مسئولیتاش سخت تر هم شده..واسه همین..فعلا سخته براش تا بتونه تعادل ایجاد کنه..
*کمی بهش فک میکنم و میبینم حق با هیمله..شاید یه کم به عزی سخت گرفتم.. ولی خب..دست خودم نیست..بخاطر حاملگیمه*
امی: که اینطور.. فک کنم..منم یه مقدار مقصرم..
هیمل: خوبه که متوجه شدی..حالا...دو دستشو بهم زد و با لبخند بلند بالا نگام کرد*
هیمل: میخوای یکم تو آهنگ جدیدم کمکم کنی..؟
امی: اما من..من زیاد بلد نیستم..
هیمل: اشکال نداره.. همینکه نظر بدی هم کافیه..
*سریع به سمت سازش رفت و دوباره شروع به خوندن کرد*
هیمل:
باشند که باد ها~ ببرند روحم را~
باشند سختی ها~ همچون طوفان، پایان~
روند پرندگان~ هر جا که باید~
باشد زمین و آسمان~ پر از آزادی فراوان~
*واقعا قشنگ میخونه.. آزادی.. موقع خوندن نسیم خنکی تو اتاق میپیچه.. پس این فرشته ی آزادیه..*
هیمل: خب..چطوره؟
امی: محشره.. این تابلو ها..همه ی اینها کار توعه؟
هیکل: آره..همشون.. و به زودی میخوام تو رو هم به خانواده اضافه کنم..
امی: عالیه..
- ۱۹.۶k
- ۲۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط