رمان سوکوکو _ پارت 20
هوای تو🕯💫✨>>>
#پارت20🍋🟩🌱
~•~•~•20•~•~•
["ویو نامعلوم"]
_: فیو؟ به هوش بیاد به نفعمونه یا بمیره؟
+: فرقی به حالمون نداره.. به هر حال قراره به اون کوتوله بگیم زندس، تا هوایی بشه و بیاد به آدرسی که میدیم.
_: ولی اگه زنده باشه بهتره چون میتونم صدایی عکسی چیزی بش بدیم
با دو انگشتش رو سرم زد و گفت:
+: خنگ بونتم بامزس، همه اینارو میتونیم جعل کنیم، از اینا گذشته اون موشکلاتی خیلی باهوشه... اگه بهوش بیاد ممکنه نقشه ای بکشه.
همونطور که بالای سرم وایساده بود و داشت توضیح میداد یکم از روی صندلی بلند شدم و دستامو دور کـ/ـمرش حـ/ـلقه کردم و گفتم:«عاشقتم موش کوچولو»
***
["ویو سوتا"]
اگه دازای پیدا بشه چویا بازم باهاش مچ میشه و منو به کتفشم نمیگیره. و اگه هم پیدا نشه تو بهترین حالت چویا افسردگی میگیره و در بدترین حالت خودکــ/ـشی میکـ(ـنه. من به هر حال موظفم برای پیدا شدنش صدموبزارم، حتی اگه فقط یه جنازه باشه !
این تنها زمانیه که میتونم وقتمو تمام و کمال بدون وجود مزاحما با چویا بگذرونم... کاش اونم ذره ای به من علاقه داشت !
صداش اومد و گفت:«چی نوشته رو برگه؟؟»
گفتم:«آدرس...» جلو اومد و با همون قیافه بامزش روبروم وایساد:«اونیکی چیه دستت؟»
گفتم:«یه ضبط صوت قدیمیه، رو اپن بود»
دراومد که:«روشنش کن»
سرمو به نشونه (باشه) پایین آوردم و با یکم ور رفتن با دستگاه روشنش کردم. انقدر قدیمی بود که اصن کار نمیکرد !!!
با صدای خِر خِــرش شروع به پخش صوت کرد..
با شنیدن صداش موجی از هیجان به صورت چویا هجوم آورد و من از تعجب شاخ دراوردم !!
صدا،صدای دازای بود. صدای دازای بود که میگفت:«چویاااا حق نداری بیااای، حق نداری بیا، میکشنت، به هیچ وجه اینجا نمیا---و صدا قطع شد...
همزملن با قطع شدن صدای ضبط صوت صدای جیغ چویا بلند شد:«اون زندــــــــــــــــــــــــــــس»
و شروع کرد به بلند خندیدن، دستاشو رو بازوهام گذاشت و تکونم داد:«سوتا سوتا سوتاااا، دازای من زندسسسس، بگو خواب نمیبینم بگوووو»
من انقدری بهم شک وارد شده بود که نمیتونستم از جام تکون بخورم... همچی تموم شد، دازای اوسامو زندس و چویا برای زنده بودنش انقدری خوشحاله که حتی متوجه حال من نشد !
بعد حدود پنج شیش دقیقه که چویا همینجوری میخندید و بالا پایین میپرید،راه میرفت و داد میزد «زندس» سمتم اومد و گفت:«آدرسو بده... بده ببینممم»
بی هیچ حرفی دستش دادم، نگا انداخت و گفت:«همین الان میریم. زود باش»
دستمو گرفت و به سمت در راه افتاد، منم به ناچار ازش پیروی کردم. سوار ماشینم شد و گفت:«برو به این آدرس» پشت فرمون نشستم و راه افتادم.
یکی دو ساعت گذشت و فقط و فقط جاده بود، چویا هنوز امیدش رو از دست نداده بود و منتظر بود برسیم. و بله، پناهگاه دازای یا بهتره بگم دشمنای سوکوکو پیدا شد. از حرکت ایستادم و گفتم:«هوم... یه کلبه متروکه درست وسط ناکجا آباد، جای خوبی واسه زندونی کردن رئیس مافیاست»
با خوشحالی وصف ناپذیری گفت:«اونجارو اعضای مافیا رسیدن»
از لیموزین و ون های مشکی گرفته تا موتور های قرمز همشون اینجا بودن، پنجاه شصت نفری میشد. چویا گفت:«اینا خــبره ترین مامورای مافیان»
گفتم:«آها»
چویا پیاده شد و دورشو چند تا از افرادش گرفتن، تعظیم کردن و شروع به صحبت کردن
_: رئیس همچی آمادس، اگه بخواین کل این خونه رو با خاک یکسان میکنیم.
دختری که پشت همین پسر ایستاده بود گفت:«حق با آکوتاگاوا سنپایه.»
و چند نفر دیگه شروع به صحبت کردن که چویا با دادش همرو خفه کرد
«خفه خون بگیرید ببینید چی میگم» و سکوتشون از روی ترس، واقعا شنیدنی بود.
چویا دستور داد:«رئیستون اون داخله، همونطور که اکثرتون میدونید. به دو گروه تقسیم میشید، یکی اول وارد میشه و حمله رو شروع میکنه. یه گروه هم مسئول پیدا کردن اوسامو سان از این کلبه و حفاظت ازش رو داره.
خطاب به پسری مو قرمزی گفت:«تاچیهارا، تیم بچین»
پسر گفت:«چشم رئیس»
چویا دراومد:«آکوتاگاوا مسئول چیدن گروه B ـه»
و باز همهمه شروع شد ولی بعد چند دقیقه همه به صورت دو صف وایسادن. واو پس این مافیا بود، زیر پنج دقیقه نقشه میکشن، حاظر میشن و در نهایت مثل همیشه پیروز میشن.
چویا شروع کرد به صحبت:«گین و هیروتسو با من بیرون وایمیستید، به بادیگارد ها هم بگید تن لششون و از کنار ماشینا بیارن اینجا، مسئول رسوندن رئیس به مافیا هستید.
اون کلبه حدود صد متری تا اینجا فاصله داشت، طول نمیکشید از اینجا تا اونجا رفتن. چویا داد:«حــ/ـمله»
["شرط پارت بعد: 100 لایک و 100 کامنت_به موقع پارت دادم😐پیشبینی چیزی دارید حتما بگید🌈"]
#پارت20🍋🟩🌱
~•~•~•20•~•~•
["ویو نامعلوم"]
_: فیو؟ به هوش بیاد به نفعمونه یا بمیره؟
+: فرقی به حالمون نداره.. به هر حال قراره به اون کوتوله بگیم زندس، تا هوایی بشه و بیاد به آدرسی که میدیم.
_: ولی اگه زنده باشه بهتره چون میتونم صدایی عکسی چیزی بش بدیم
با دو انگشتش رو سرم زد و گفت:
+: خنگ بونتم بامزس، همه اینارو میتونیم جعل کنیم، از اینا گذشته اون موشکلاتی خیلی باهوشه... اگه بهوش بیاد ممکنه نقشه ای بکشه.
همونطور که بالای سرم وایساده بود و داشت توضیح میداد یکم از روی صندلی بلند شدم و دستامو دور کـ/ـمرش حـ/ـلقه کردم و گفتم:«عاشقتم موش کوچولو»
***
["ویو سوتا"]
اگه دازای پیدا بشه چویا بازم باهاش مچ میشه و منو به کتفشم نمیگیره. و اگه هم پیدا نشه تو بهترین حالت چویا افسردگی میگیره و در بدترین حالت خودکــ/ـشی میکـ(ـنه. من به هر حال موظفم برای پیدا شدنش صدموبزارم، حتی اگه فقط یه جنازه باشه !
این تنها زمانیه که میتونم وقتمو تمام و کمال بدون وجود مزاحما با چویا بگذرونم... کاش اونم ذره ای به من علاقه داشت !
صداش اومد و گفت:«چی نوشته رو برگه؟؟»
گفتم:«آدرس...» جلو اومد و با همون قیافه بامزش روبروم وایساد:«اونیکی چیه دستت؟»
گفتم:«یه ضبط صوت قدیمیه، رو اپن بود»
دراومد که:«روشنش کن»
سرمو به نشونه (باشه) پایین آوردم و با یکم ور رفتن با دستگاه روشنش کردم. انقدر قدیمی بود که اصن کار نمیکرد !!!
با صدای خِر خِــرش شروع به پخش صوت کرد..
با شنیدن صداش موجی از هیجان به صورت چویا هجوم آورد و من از تعجب شاخ دراوردم !!
صدا،صدای دازای بود. صدای دازای بود که میگفت:«چویاااا حق نداری بیااای، حق نداری بیا، میکشنت، به هیچ وجه اینجا نمیا---و صدا قطع شد...
همزملن با قطع شدن صدای ضبط صوت صدای جیغ چویا بلند شد:«اون زندــــــــــــــــــــــــــــس»
و شروع کرد به بلند خندیدن، دستاشو رو بازوهام گذاشت و تکونم داد:«سوتا سوتا سوتاااا، دازای من زندسسسس، بگو خواب نمیبینم بگوووو»
من انقدری بهم شک وارد شده بود که نمیتونستم از جام تکون بخورم... همچی تموم شد، دازای اوسامو زندس و چویا برای زنده بودنش انقدری خوشحاله که حتی متوجه حال من نشد !
بعد حدود پنج شیش دقیقه که چویا همینجوری میخندید و بالا پایین میپرید،راه میرفت و داد میزد «زندس» سمتم اومد و گفت:«آدرسو بده... بده ببینممم»
بی هیچ حرفی دستش دادم، نگا انداخت و گفت:«همین الان میریم. زود باش»
دستمو گرفت و به سمت در راه افتاد، منم به ناچار ازش پیروی کردم. سوار ماشینم شد و گفت:«برو به این آدرس» پشت فرمون نشستم و راه افتادم.
یکی دو ساعت گذشت و فقط و فقط جاده بود، چویا هنوز امیدش رو از دست نداده بود و منتظر بود برسیم. و بله، پناهگاه دازای یا بهتره بگم دشمنای سوکوکو پیدا شد. از حرکت ایستادم و گفتم:«هوم... یه کلبه متروکه درست وسط ناکجا آباد، جای خوبی واسه زندونی کردن رئیس مافیاست»
با خوشحالی وصف ناپذیری گفت:«اونجارو اعضای مافیا رسیدن»
از لیموزین و ون های مشکی گرفته تا موتور های قرمز همشون اینجا بودن، پنجاه شصت نفری میشد. چویا گفت:«اینا خــبره ترین مامورای مافیان»
گفتم:«آها»
چویا پیاده شد و دورشو چند تا از افرادش گرفتن، تعظیم کردن و شروع به صحبت کردن
_: رئیس همچی آمادس، اگه بخواین کل این خونه رو با خاک یکسان میکنیم.
دختری که پشت همین پسر ایستاده بود گفت:«حق با آکوتاگاوا سنپایه.»
و چند نفر دیگه شروع به صحبت کردن که چویا با دادش همرو خفه کرد
«خفه خون بگیرید ببینید چی میگم» و سکوتشون از روی ترس، واقعا شنیدنی بود.
چویا دستور داد:«رئیستون اون داخله، همونطور که اکثرتون میدونید. به دو گروه تقسیم میشید، یکی اول وارد میشه و حمله رو شروع میکنه. یه گروه هم مسئول پیدا کردن اوسامو سان از این کلبه و حفاظت ازش رو داره.
خطاب به پسری مو قرمزی گفت:«تاچیهارا، تیم بچین»
پسر گفت:«چشم رئیس»
چویا دراومد:«آکوتاگاوا مسئول چیدن گروه B ـه»
و باز همهمه شروع شد ولی بعد چند دقیقه همه به صورت دو صف وایسادن. واو پس این مافیا بود، زیر پنج دقیقه نقشه میکشن، حاظر میشن و در نهایت مثل همیشه پیروز میشن.
چویا شروع کرد به صحبت:«گین و هیروتسو با من بیرون وایمیستید، به بادیگارد ها هم بگید تن لششون و از کنار ماشینا بیارن اینجا، مسئول رسوندن رئیس به مافیا هستید.
اون کلبه حدود صد متری تا اینجا فاصله داشت، طول نمیکشید از اینجا تا اونجا رفتن. چویا داد:«حــ/ـمله»
["شرط پارت بعد: 100 لایک و 100 کامنت_به موقع پارت دادم😐پیشبینی چیزی دارید حتما بگید🌈"]
- ۱۱۸.۶k
- ۱۰ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط