ابلیس
part 179
تلفنش زنگ خورد و فورا پاسخ داد
" بگو "
" دازای سان از اتاق عمل بیرون اومد...دکترا میگن عملش با موفقیت بوده الان تو بخش ای سی یو بردنش "
" خوبه "
" لوکا مافیا رو چیکار کردی؟ "
" لعنتی ها رضایت نمیدن "
" گفتم که اونا به همین راحتی ها راضی نمیشن...تو فقط میتونی چویا سان رو دور از چشمشون نگه داری تا وقتی دازای سان بلند شه "
لوکا اهی کشید و قطع کرد و نگاهشو به هیرویا داد. توی بغلش گرفت و بلند شد تا به امید اینکه گریه اش بند بیاد
" هیش... "
شیشه شیر رو سمتش گرفت اما نمیخورد
در دفتر باز شد و کویو وارد شدو با دیدن هیرویا چشماش برقی زد
" میتونم از نزدیک ببینمش معاون؟ "
لوکا سرشو به دو طرف تکون داد
" اینجا چیکار میکنی کویو سان؟ "
" صدای گریه شنیدم...خواستم سر بزنم "
پتوی دور هیرویا رو روش کشید و تکونش داد
" در نبود رئیس و مادرش این بچه اذیت میشه...بهتره یه خانوم بالا سرش باشه "
" میدونی که اگه آسیبی بهش برسه اجزای بدنت رو پراکنده میبینی؟ "
" متوجه شدم "
پسر بچه گریون رو در آغوش گرفت و با دیدن چهره معصوم و زیباش متعجب شد...خیلی خوشگل بود!!
" واقعا زیباست...هیرویا ساما زیبایی یه دختر رو داره "
" حواستو جمع کن لعنتی "
از اتاق رفت و کویو روی صندلی نشست و آروم بچه رو تکون داد که کم کم آروم گرفت و دستاشو مشت کردو چشماش گرم شد.
.............................................................
* یک ماه بعد *
روی تخت دراز کشیده بود و موهای کم پشت هیرویا رو نوازش میکرد و زیر لب آهنگی رو زمزمه میکرد...یک ماه از نبود ائویی گذشته بود و تقریبا بهش عادت کرده بود و همینطور خبر نداشت که دازای مرده یا زنده ست...یک ماه تمام داخل یه اتاق لعنتی زندانی بود. روز های اول تو عمارت بود و حالا نمیدونست کجاست اما لوکا میگفت عمارت امن نیست مثل اینکه مافیا دنبالشه...
هیرویا صدایی نامفهوم از خودش در آورد که چویا لبخندی بهش زد.
در به آرومی باز شد و لوکا رو بین چهارچوب در دید
غذا و شیر بچه رو وارد اتاق کرد و گفت
" اینارو بخور بعدشم باهم میریم بیمارستان "
+ بیمارستان چرا؟
" دازای به هوش اومده و میخواد ببینتت "
+ منو ببینه؟
" آره...میخواد هیرویا رو ببری پیشش "
چویا روی تخت نشست و دستاشو وارد موهاش کردو عقب برد
+ باشه
..........................................................
دم اتاق دازای ایستاده بود و صدای سردش رو میشنید. نگهبان ها اسلحه رو سمتش گرفته بودن اما با دیدن هیرویا سریع غلاف کردن و کشیدن کنار و چویا تقه ریزی به در وارد کرد.
با چه رویی داشت میرفت ؟
صدای سرد و دردمندش بلند شد و آروم دستگیره در رو پایین کشید و وارد اتاق شد.
روی تخت بیمارستان نیمه نشسته بود و تا گردنش باند پیچی شده بود و دستش رو گچ گرفته بودن و یه و یه خون بهش وصل بود و ماسک اکسیژن رو صورتش بود که با وجود چویا اونو برداشت و لبخندی بهش زد که چویا از خجالت سرشو پایین انداخت
_ سرتو بالا بگیر
لب هاشو بهم فشرد و دازای دوباره لب زد
_ پسرمو بهم نشون نمیدی ؟
چویا هیرویا رو بغلش داد و دازای گونه نرم پسرشو بوسید
_ دلم برات تنگ شده بود شازده کوچولو
تنش رو بویید و نفس عمیقی کشید
چویا آروم و رسمی گفت
+ من میتونم برم؟
دازای نگاهشو به چویا داد و پشت سر هم پلک زد و گفت
_ میخوای بری؟
نگاهشو دوباره به هیرویا داد و به تلخی گفت
_ اگه میخوای برو!
چویا از در بیرون رفت و نفس عمیقی کشید که اشکاش گونه هاشو خیس کرد.
اکوتاگاوا نگاهشو به دازای داد و گفت
" دازای سان...مافیا! "
_ مافیا چی؟
" قراره بیان ملاقاتتون "
دازای سری تکون داد و موهای هیرویا رو نوازش کرد
_ اکوتاگاوا پسرم بزرگ شده...از کی بیهوش بودم؟
" بیست روز بیهوش بودید "
در به صدا در اومد و دازای اجازه ورود داد و کای ، جیمیز ، انگو ، کویو و رم و لوکا وارد اتاق شدن و تعظیم کردن
جیمیز با شخصیت شوخ طبعی اش گفت
" رئیس میبینم که حالتون خوبه "
دازای پوزخندی زد
_ از بد شانسیته
جیمیز خندید که کای با جدیت همیشگیش گفت
" خوشحالم که سالمید رئیس "
رم نگاهی به بچه انداخت و گفت
" رئیس اون زن اومده اینجا؟ "
دازای سرد نگاهش کرد و گفت
_ اینبار رو نشنیده میگیرم...چویا همسر منه از جونتو دوست داری بهش احترام میزاری
" ولی رئیس بالا دستیا گفتن که اون باید بمیره "
_ هر کی به چویا آسیب بزنه رو به بدترین روش میکشم حواستون باشه چیکار میکنید!
_______________________________________________________
ادامه دارد...
تلفنش زنگ خورد و فورا پاسخ داد
" بگو "
" دازای سان از اتاق عمل بیرون اومد...دکترا میگن عملش با موفقیت بوده الان تو بخش ای سی یو بردنش "
" خوبه "
" لوکا مافیا رو چیکار کردی؟ "
" لعنتی ها رضایت نمیدن "
" گفتم که اونا به همین راحتی ها راضی نمیشن...تو فقط میتونی چویا سان رو دور از چشمشون نگه داری تا وقتی دازای سان بلند شه "
لوکا اهی کشید و قطع کرد و نگاهشو به هیرویا داد. توی بغلش گرفت و بلند شد تا به امید اینکه گریه اش بند بیاد
" هیش... "
شیشه شیر رو سمتش گرفت اما نمیخورد
در دفتر باز شد و کویو وارد شدو با دیدن هیرویا چشماش برقی زد
" میتونم از نزدیک ببینمش معاون؟ "
لوکا سرشو به دو طرف تکون داد
" اینجا چیکار میکنی کویو سان؟ "
" صدای گریه شنیدم...خواستم سر بزنم "
پتوی دور هیرویا رو روش کشید و تکونش داد
" در نبود رئیس و مادرش این بچه اذیت میشه...بهتره یه خانوم بالا سرش باشه "
" میدونی که اگه آسیبی بهش برسه اجزای بدنت رو پراکنده میبینی؟ "
" متوجه شدم "
پسر بچه گریون رو در آغوش گرفت و با دیدن چهره معصوم و زیباش متعجب شد...خیلی خوشگل بود!!
" واقعا زیباست...هیرویا ساما زیبایی یه دختر رو داره "
" حواستو جمع کن لعنتی "
از اتاق رفت و کویو روی صندلی نشست و آروم بچه رو تکون داد که کم کم آروم گرفت و دستاشو مشت کردو چشماش گرم شد.
.............................................................
* یک ماه بعد *
روی تخت دراز کشیده بود و موهای کم پشت هیرویا رو نوازش میکرد و زیر لب آهنگی رو زمزمه میکرد...یک ماه از نبود ائویی گذشته بود و تقریبا بهش عادت کرده بود و همینطور خبر نداشت که دازای مرده یا زنده ست...یک ماه تمام داخل یه اتاق لعنتی زندانی بود. روز های اول تو عمارت بود و حالا نمیدونست کجاست اما لوکا میگفت عمارت امن نیست مثل اینکه مافیا دنبالشه...
هیرویا صدایی نامفهوم از خودش در آورد که چویا لبخندی بهش زد.
در به آرومی باز شد و لوکا رو بین چهارچوب در دید
غذا و شیر بچه رو وارد اتاق کرد و گفت
" اینارو بخور بعدشم باهم میریم بیمارستان "
+ بیمارستان چرا؟
" دازای به هوش اومده و میخواد ببینتت "
+ منو ببینه؟
" آره...میخواد هیرویا رو ببری پیشش "
چویا روی تخت نشست و دستاشو وارد موهاش کردو عقب برد
+ باشه
..........................................................
دم اتاق دازای ایستاده بود و صدای سردش رو میشنید. نگهبان ها اسلحه رو سمتش گرفته بودن اما با دیدن هیرویا سریع غلاف کردن و کشیدن کنار و چویا تقه ریزی به در وارد کرد.
با چه رویی داشت میرفت ؟
صدای سرد و دردمندش بلند شد و آروم دستگیره در رو پایین کشید و وارد اتاق شد.
روی تخت بیمارستان نیمه نشسته بود و تا گردنش باند پیچی شده بود و دستش رو گچ گرفته بودن و یه و یه خون بهش وصل بود و ماسک اکسیژن رو صورتش بود که با وجود چویا اونو برداشت و لبخندی بهش زد که چویا از خجالت سرشو پایین انداخت
_ سرتو بالا بگیر
لب هاشو بهم فشرد و دازای دوباره لب زد
_ پسرمو بهم نشون نمیدی ؟
چویا هیرویا رو بغلش داد و دازای گونه نرم پسرشو بوسید
_ دلم برات تنگ شده بود شازده کوچولو
تنش رو بویید و نفس عمیقی کشید
چویا آروم و رسمی گفت
+ من میتونم برم؟
دازای نگاهشو به چویا داد و پشت سر هم پلک زد و گفت
_ میخوای بری؟
نگاهشو دوباره به هیرویا داد و به تلخی گفت
_ اگه میخوای برو!
چویا از در بیرون رفت و نفس عمیقی کشید که اشکاش گونه هاشو خیس کرد.
اکوتاگاوا نگاهشو به دازای داد و گفت
" دازای سان...مافیا! "
_ مافیا چی؟
" قراره بیان ملاقاتتون "
دازای سری تکون داد و موهای هیرویا رو نوازش کرد
_ اکوتاگاوا پسرم بزرگ شده...از کی بیهوش بودم؟
" بیست روز بیهوش بودید "
در به صدا در اومد و دازای اجازه ورود داد و کای ، جیمیز ، انگو ، کویو و رم و لوکا وارد اتاق شدن و تعظیم کردن
جیمیز با شخصیت شوخ طبعی اش گفت
" رئیس میبینم که حالتون خوبه "
دازای پوزخندی زد
_ از بد شانسیته
جیمیز خندید که کای با جدیت همیشگیش گفت
" خوشحالم که سالمید رئیس "
رم نگاهی به بچه انداخت و گفت
" رئیس اون زن اومده اینجا؟ "
دازای سرد نگاهش کرد و گفت
_ اینبار رو نشنیده میگیرم...چویا همسر منه از جونتو دوست داری بهش احترام میزاری
" ولی رئیس بالا دستیا گفتن که اون باید بمیره "
_ هر کی به چویا آسیب بزنه رو به بدترین روش میکشم حواستون باشه چیکار میکنید!
_______________________________________________________
ادامه دارد...
- ۱۹.۵k
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط