( گناهکار ) ۹۴ part
( گناهکار ) ۹۴ part
شاید از قلب نازوک و شکننده اش بود
قلبی که سالها انتظار ، درد ، حسرت ، و رنج ، کشیده بود
جیمین با داخل شدن به اتاق از حال همسرش نگران به سمتش رفت بلافاصله روی تخت رفت و جلویش نزدیک بهش نشست با نگرانی که در چشم های دیده میشد نجوا کرد : رز چرا اینجوری میکنی یون بیول حالش خوبه فقط یه دعوای ساده بین همکلاسی ها بود
ات نمیخواست گریه کنه اما قبل از اینکه جلوش رو بگیره اشک هایش مانند موجی از دریای بی انتها روی گونه هایش سرازیر شدن کم کم اشک هایش تبدیل به هق هق شد جیمین با شلوار و یه تیشرت راحتی که پوشیده بود با نگرانی بیشتر نزدیکش شد
اما قبل از اینکه بتونه صورت اش را ببینه او سرش را میان زانوهایش مخفی نمود
نمیخواست جیمین اشک هایش. را ببیند هر چند که دیگه فایده ای نداشت
جیمین همسرش را به آغوش کشید و روی پاهایش نشوند دست دورش حلقه کرد و سفت به خودش فشرد به آرومی موهاشو بوسید و گفت : معذرت میخوام باعث این بغض و زود رنجیت منم معذرت میخوام
سرشو روی سینه عشقش گذاشت و بیشتر بهش نزدیک شد گرمای تنش رو حس میکرد آرامشی که توی بغلش داشت رو تا به حال حس نکرده بود
کم کم هق هق هایش آروم و نفس هایش منظم شدن
چشم بست و به صدای قلب جیمین گوش سپرد
حال که دقیقا توی آغوش اش بود احساس خوبی داشت
عطر خنک و ملایمش رایحه دلپذیر و آرامش بخشی را به بینی ات میداد
بعد از چندین دقیقا جیمین بدون اینکه همسرش را از خودش جدا کند بر روی تخت دراز کشید
ات کمی ازش فاصله گرفت و به پهلو سمتش چرخید نگاه کوتاهی با چشم ها و بینی قرمزش به جیمین انداخت با قرار گرفتن لب های جیمین رو لب های خودش چشم هاشو بست
هنوز هم قلبش میریخت با حس کردن لب های مردش دست و پاهاشو گم میکرد
صدای جیمین را در گوش اش شنید: داری یه چیزیو ازم مخفی میکنی
لحظه ای چشم باز کرد و به چشم های جیمین که زل زد در افکارش چرخید
٫٫نه نمیتونم بهش چیزی بگم باید خودش بدونه اگه بهش بگم شاید شکی در دلش بیافته اوفف خدایا..٫٫
نگاهش رو گرفت ازش و نجوا کرد : نه هیچیو مخفی نمیکنم
جیمین : باشه امیدوارم چیزیو پنهون نکرده باشی
...
شاید از قلب نازوک و شکننده اش بود
قلبی که سالها انتظار ، درد ، حسرت ، و رنج ، کشیده بود
جیمین با داخل شدن به اتاق از حال همسرش نگران به سمتش رفت بلافاصله روی تخت رفت و جلویش نزدیک بهش نشست با نگرانی که در چشم های دیده میشد نجوا کرد : رز چرا اینجوری میکنی یون بیول حالش خوبه فقط یه دعوای ساده بین همکلاسی ها بود
ات نمیخواست گریه کنه اما قبل از اینکه جلوش رو بگیره اشک هایش مانند موجی از دریای بی انتها روی گونه هایش سرازیر شدن کم کم اشک هایش تبدیل به هق هق شد جیمین با شلوار و یه تیشرت راحتی که پوشیده بود با نگرانی بیشتر نزدیکش شد
اما قبل از اینکه بتونه صورت اش را ببینه او سرش را میان زانوهایش مخفی نمود
نمیخواست جیمین اشک هایش. را ببیند هر چند که دیگه فایده ای نداشت
جیمین همسرش را به آغوش کشید و روی پاهایش نشوند دست دورش حلقه کرد و سفت به خودش فشرد به آرومی موهاشو بوسید و گفت : معذرت میخوام باعث این بغض و زود رنجیت منم معذرت میخوام
سرشو روی سینه عشقش گذاشت و بیشتر بهش نزدیک شد گرمای تنش رو حس میکرد آرامشی که توی بغلش داشت رو تا به حال حس نکرده بود
کم کم هق هق هایش آروم و نفس هایش منظم شدن
چشم بست و به صدای قلب جیمین گوش سپرد
حال که دقیقا توی آغوش اش بود احساس خوبی داشت
عطر خنک و ملایمش رایحه دلپذیر و آرامش بخشی را به بینی ات میداد
بعد از چندین دقیقا جیمین بدون اینکه همسرش را از خودش جدا کند بر روی تخت دراز کشید
ات کمی ازش فاصله گرفت و به پهلو سمتش چرخید نگاه کوتاهی با چشم ها و بینی قرمزش به جیمین انداخت با قرار گرفتن لب های جیمین رو لب های خودش چشم هاشو بست
هنوز هم قلبش میریخت با حس کردن لب های مردش دست و پاهاشو گم میکرد
صدای جیمین را در گوش اش شنید: داری یه چیزیو ازم مخفی میکنی
لحظه ای چشم باز کرد و به چشم های جیمین که زل زد در افکارش چرخید
٫٫نه نمیتونم بهش چیزی بگم باید خودش بدونه اگه بهش بگم شاید شکی در دلش بیافته اوفف خدایا..٫٫
نگاهش رو گرفت ازش و نجوا کرد : نه هیچیو مخفی نمیکنم
جیمین : باشه امیدوارم چیزیو پنهون نکرده باشی
...
- ۱۹.۶k
- ۲۵ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط