{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𓆩 پارت ۶۸ 𓆪 🖤

𓆩 پارت ۶۸ 𓆪 🖤

ات با ناباوری به مرد خیره شد.

— تو از کجا منو می‌شناسی؟

مرد لبخند کجی زد.

— چون قبل از اینکه جیمین وارد زندگیت بشه، من اونجا بودم.

جیمین اسلحه‌اش رو بالا آورد.

— اسمش رو نیار.

مرد خندید.
— هنوزم فکر می‌کنی می‌تونی همه‌چیز رو ازش پنهون کنی؟

ات به سمت جیمین برگشت.
— چه چیزی رو ازم پنهون کردی؟

جیمین سکوت کرد.

همین سکوت کافی بود تا قلب ات فرو بریزه.

— جیمین... جوابم رو بده!

مرد پاکتی رو روی میز انداخت.

— همه‌ی جواب‌هات توی این پاکته، هوانگ ات.

ات دستش رو به سمت پاکت برد، اما جیمین مچش رو گرفت.

— بازش نکن.

ات با چشمانی پر از اشک بهش نگاه کرد.

— چرا؟ از چی می‌ترسی؟

جیمین آهسته گفت:
— از اینکه بعد از خوندنش، دیگه هیچ‌وقت نتونم توی چشم‌هات نگاه کنم.

ات دستش رو از دست جیمین بیرون کشید و پاکت رو برداشت.

اما به‌محض دیدن اولین عکس، رنگ از صورتش پرید.

عکسی از پدرش بود...

در کنار جیمین.

با تاریخی که مربوط به شب ناپدیدشدن پدرش می‌شد.

ات زیر لب زمزمه کرد:

— جیمین... تو اون شب کجا بودی؟
دیدگاه ها (۰)

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت شانزدهمساعت ده شب، ماشین تهیونگ ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p45درست...به سمت همون جایی که نینا پشت پر...

🖤 پشت نیمکت آخر ادامه پارت از ۱۰: «پدری که برگشت...»ناگهان ص...

Part 3

پارت ۱۴ 🖤همه ساکت شده بودیم. جیمین با دقت به اطراف نگاه کرد....

Last leaves/رمان جیمین

dark life = 28

contact 🍷#contract𝑃𝑇9ویو هویج:صدای شکستن فنجون هنوز توی سالن...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت بیست‌وچهارم 𓆪 🖤🥀اسما نفسش بند آمده بود.ـ «با...

╭─────────────── 🌷 ───────────────╮✦ پارت ۸ | حسی که نمی‌شد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط