{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابلیس

part 185
در عمق تاریکی نشسته بود و تنها چراغ قرمز ضعیفی بالای سرش خودنمایی می‌کرد...زن با نگاهی سرد بهش خیره بود در صورتی که دستاش بسته بودن و دهنش با چسب بسته شده بود
_ چخبر بانو!
از رو صندلی بلند شد و روی میز خم شد و ناگهانی چسب رو از دهنش کشید که زن آخ بلندی گفت
_ حالا بگو برادرم چه نقشه ای برام داره؟
" اون لعنتی هیچی رو به زیر دست هاش نمیگه "
دازای نیشخندی زد
_ انتظار داری باور کنم؟
دستاشو پشت گردنش قلاب کرد و سرشو بالا گرفت و با تن صدای بلند گفت
_ خودتو بزار جای من...آیا همچین چیزی قابل قبوله؟ اگه از نظر تو منطقی باشه باید بگم یه کودن بی مغزی
زن از توهینی که بهش شده بود اخم کرد...این مرد...
" هیچ چیزی مفت نیست آقای اوسامو "
دازای لبش کش اومد و یهو سمت زن خم شد و دستاشو زیر چونه اش گذاشت و مشتاق نگاهش کرد
_ خوشم اومد...اهل معامله ای...فقط بدون چون زنی باهات ملایم رفتار نمیکنم
زن ریز خندید
" تو یه حرو&مزاده ای "
دازای لبخند چشم بسته ای زد و بعد به پشتش تکیه داد و اینبار با نگاهی سرد و جدی و لحن سوز نا و پر از ابهت گفت
_ اسمتو بهم بگو
زن تچی زیر لب گفت
" بدون تحقیق اومدی سراغم؟ از دازای اوسامو بعیده "
_ بانمک بود...جواب سوالمو بده تا پیشمون نشدم از موافقت معامله مون
" یوری "
_ چی میخوای...یوری!
" دستامو باز کن مرتیکه اینطوری بهت بگم؟ "
_ مزخرف ترین موجودات دنیایید...دست این عجوزه رو باز کنید
دستش رو باز کردن و حالا یوری دست به سینه جلوی دازای نشسته بود و با یه نیشخند شروع کرد
" میخوام که استخدامم کنی رئیس! "
دازای هومی کشید و به چشماش زل زد
_ دلیلی نمیبینم...به یه زن احتیاج ندارم
" ولی مجبوری...چون اطلاعات برادرت دست منه و منم میخوام که تو مافیا درجه داشته باشم "
_ به عنوانه؟
" مدیر! "
دازای خندید و سمتش خم شد
_ تورو؟ شاید بتونی قانع ام کنی که بدردبخوری اما مدیر اجرایی...نه فکر نکنم من زنا رو به اون درجه نمیرسونم
یوری بلند شد و کراوات دازای رو تو مشتش گرفت و با نگاه سردش آروم و کلمه به کلمه گفت
" یا منو استخدام میکنی و مدیر اجرایی میشم...یا حالا حالا ها باید عین یه سگ ولگرد دنبال اطلاعات نابودی کریس بگردی...یادت نره که اون...یکی نسخه ی خودته شکست دادنش راحت نیست "
دازای دست ظریف اما قدرتمندش رو کنار زد و تو چشماش خیره شد
_ باید جاسوس من بشی...لو بری خودم میکشمت
" مدیر اجرایی...من درجه میخوام رئیس "
بلند شد و دستاشو وارد جیبش کرد و با چشمای سرخ بهش نگاه کرد و سرشو کمی بالا گرفت
_ اطلاعات...جاسوسی مساوی درجه ی تو
زن لبخند رضایت بخشی زد و روی یکی از زانو هاش نشست و سرشو پایین آورد
" قسم میخورم که در اختیار شما باشم...رئیس "
_ تو یک هفته وقت داری خودتو بهم ثابت کنی یوری
روی پاشنه پاش چرخید و از اتاق بیرون رفت و به اکوتاگاوا گفت
_ آزادش کن...اما چهار چشمی حواست بهش باشه
اکوتاگاوا سری تکون داد و داخل اتاق رفت.
دازای از مافیا خارج شد و نفس عمیقی کشید...
سمت عمارت رفت و وقتی رسید هیرویا رو روی زمین دید که داشت تلوزیون نگاه می‌کرد و دازای تصمیم گرفت مزاحمش نشه...خوشبختانه اخلاق پسرش به خودش رفته بود و دازای ازش راضی بود اما چویا از خونسردی هیرویا نگران میشد.
روی مبل لم داد و کتش رو روی دسته مبل انداخت و آستین هاشو بالا زد و از پشت هیرویا رو بلند کرد و روی پاش گذاشت که هیرویا برگشت و نگاهش کردو دوباره حواسشو به تلوزیون داد
موهای نارنجی رنگش رو نوازش کرد و سرشو بالا برد و داد زد
_ چویا هنوز نیومده؟
" نه دازای ساما...ایشون گفتن که شب میان "
دازای سری تکون داد و گونه پسرش رو بوسید.
هیرویا رو روی مبل نشوند و بلند شد سمت اتاقشون رفت و لباس هاشو در آورد و سمت حموم رفت...داخل وان که نشست نفسش رو تخلیه کرد و چشماش رو بست...آب حس خوبی داره و همین حس خوب خستگی هاشو کاهش میده...
....................................................
در رو باز کرد و عصبی پا به خونه گذاشت و داد زد
+ من با اون روانی کار نمیکنم!!!!
دازای پوفی کشید و خونسرد و سرد گفت
_ باید کنار بیای
+ داری با من لج میکنی؟ کای یه احمقه...اون مرتیکه جیمیز هم کارو جدی نمیگیره
_ پس ادمشون کن
+ داری با من شوخی میکنی؟
_ بهت هزار بار گفتم وقتی میای خونه داد بی داد نکن بچه رو میترسونی
+ ببند دهنتو
روی مبل خودشو انداخت و کفش هاشو در آورد و کنار انداخت و دستشو به مبل تکیه انداخت
+ پیش روانشناس رفتی؟
_ نه
+ لشتو جمع کن برو پیشش مگه بهت نگفت مرتب باید بری به دیدنش؟
_________________________________________
________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۵)

ابلیس

ابلیس

بهار بدون تو

𝐸𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝑜𝓃 𝓈𝓉𝒶𝑔𝑒|𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁷وارد داروخانه شد و به سمت پیشخوان رفت...

تکه ای از تو 2

[•] عمارت عشق[•] part ②③نگاهی به جمعیت انداخت، خیلی زیاد بود...

پارت شیش اون اون یوری نبود ولی انگار میخواست خودکشی کنه رفتم...

پارت ۷که وقتی وارد آشپزخونه شدن ات چشماش برق زد... خیلی خوشگ...

سناریو مایکی { جنگل چشمات} + خانم ازتون خواهش میکنم. من مسئو...

او به ارامی دستش را دور شونه ی دکو انداخت و اون را به سمت خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط