او به ارامی دستش را دور شونه ی دکو انداخت و اون را به سمت

او به ارامی دستش را دور شونه ی دکو انداخت و اون را به سمت خود متمایل کرد . دکو،بدون هیچ مقاومتی سرش رو روی سینه ی باکوگو گذاشت و چشمانش رو بست
<<ممنونم ،کاتسوکی؛>> و خوابش برد .

و باکوگو هم سرش را روی سر دکو گذاشت و لبخند محوی زد . میدوریا ،خوابش برد و باکوگو هم او را بغل کرد و رو ی تخت گذاشت او خواست بره اتاقش که میدوریا دستش رو گرفت <<خواب نبودی؟>> او دست کاتسوکی رو گرفت و انداخت رو خودش <<کاتسوکی، تا صبح پیشم بمون ،نرو >>
کاتسوکی نیشخندی زد و گفت:<<باشه ،میمونم >> و کنار ایزوکو خوابید و اون رو بغل کرد ‌‌.
فردا صبح ...
نور خورشید از لای پنجره به اتاق ایزوکو میتابید . ایزوکو طبق عادتش زود تر از همه بیدار شد و اولین چیزی که حس کرد سنگی دست باکوگو روی کمرش بود . او از روی تخت بلند شد و رفت اشپز خونه تا صبحانه درست کنه
ببیخشید این پارت کم بود جبران میکنم😉
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲باکوگو که هنوز دستش روی قلبش بود از گردن دکو جدا شد 《ب...

ی خبر بسیار خوب اینکه(سرش عر زدم)باکوگو کاتسوکی یکی از بهتری...

پارت چهارم ❤️ایزوکو هنوز نمی‌توانست نگاهش را از کاتسوکی بگیر...

تناسخ به دنیایی دیگر پارت ۵۲

🥀💚 **عنوان: «آخرین خداحافظی؛ وقتی ایزوکو میدوریا به میدان نب...

رمان یک نیمکت فاصله

ترجمه:"اما ایزوکو میدوریا نمی‌تونه زندگی کردن توی دنیایی بدو...

به نام خدا--سیلام🤓🌚بعد میلیارد ها سال بهار یادش اومد سناریو ...

باکوگو رو بدین ببرم😔🎀✦ ˚₊‧⁺˖⋆。°✩₊˚.⋆。°✩₊˚.⋆。°✩𓂃 ࣪˖ ִֶָ💥 𓈒 𐙚 ...

پارت چهاردهم🧡💚قلبی که به تو تعلق داره باکودکو باکوگو: ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط