سناریو مایکی
سناریو مایکی
{ جنگل چشمات}
+ خانم ازتون خواهش میکنم. من مسئولیت این بچه بازیه یونارو گردن میگیرم لطفا با اون کاری نداشته باشید. خواهش میکنم.. لطفا باهاش کاری نداشته باشید
زن سرشو پایین نیاورد یا حتی خم نشد فقط چشماشو تکون داد و به زمینی که شیسه روی اون زار میزد نگاه کرد
... نگران نباش.. باهاش کاری نداریم.. تو فعلا باید نگران خودت باشی حالاهم برو ما دیگه تورو کتک نمیزنیم یونارو هم کتک نمیزنیم
شیسه سرشو آورد بالا. اخماش توهم رفته بود اما نه از سر خشک بلکه از سر گیجی سرشو به دو طرف چرخوند نگاهی ترسیده توی چشماش بود
درحالی چشماش هنوز داشت به چشمای بی رحم ناظم نگاه میکرد از جاش بلند شد
قد ناظم بلند بود و قد شیسه کوتاه تر از همه ی هم سن و سالاش
انگاری کوه بزرگی از یخ روبروش وایساده که گذشتن ازش کاری غیر ممکنه
خانم دوباره چشماشو چرخوند و شیسه برای بار دوم به تنش لرزه افتاد.
زن دوباره با چشماش اشاره کرد که بره به سمت اتاق مدیر
شیسه آروم و لرزون قدماش رو به سمت اتاق مدیر برداشت. هیچوقت از کتک خوردن نمیترسید اما این بار قضیه این نبود.
چشمای ناظم سردی و ترسی وحشتناک برای شیسه ی 12 ساله به ارمغان آورد.
اون دیگه چه حسی بود؟! حس چندش و ترسی بی امان که به جون شیسه افتاد
بدنش میلرزید و دلش از شدت ترس درد گرفته بود. دلش میخواست بالا بیاره. تمام بدنش بی وقفه درد میکرد. آه لعنتی! حالا حتی پاهاش بزور حرکت میکرد..
رسید به اتاق مدیر. پشت در وایساد و تموم اون روزای چندش و عذاب آور رو یادش اومد
از اونروزی که وقتی شکستن گلدون رو انداختن سرش و بردنش تو این اتاق و باهاش کاری کردن که طفلکی نمیتونست صحبت کنه و زبونش از ترس بند اومده بود تا اون روزی که با شلاق سیاه آقای مدیر کمر نازکش تو این اتاق خورد و خاکشیر شد.
حالش بهم خورد و یهو سرشو چرخوند و افتاد روی زمین. دهنشو با دوتا دستش گرفت عرق های سرد دونه دونه از روی پیشونیش میچکیدن. دوباره بهش حمله عصبی دست داده بود. اون خاطرات تک تک شیسه کوچولو رو می شکستن
شیسه دهنشو گرفته بود و پشت سر هم عق میزد. دلش میخواست بالا بیاره اما حس چندش توش بخاطر بد غذایی نبود هرچند که چیزی که میخورد واقعا چیزی به جز آشغال نبود. اما معده اش به اون غذاها عادت داشت دلیلی که میخواست بالا بیاره خاطرات چندش گذشتش بود. خاطرات روزی که وقتی فقط پنج سالش بود آورده شد به این یتیم خونه و تو این اتاق سپرده شد به دست این هیولاها
همیشه به یاد آوردن خاطرات کثیف بچگیش نفرت داشت. آخ که چی می شد اگر آلزایمر میگرفت و تموم این بدبختی ارو فراموش میکرد!
از جاش بلند شد. به هرحال باید می رفت. مجبور بود! این مثل تموم دستورهای دیگه ی آقای مدیر باید سریع اجرا می شد.
اشکای چشماشو با آستین های کثیف و کهن پاکی کرد و دستشو آورد بالا و در زد
کویر با همون صدای رومخ و کلفتش گفت که بیاد تو
شیسه وارد اتاق شد. اتاق برخلاف جاهای دیگه ی یتیم خونه زیبا و شیک بود. چون مدیر همه ی پولای دولت رو طلق معمول خرج خودش میکرد.
صندلی مشکی بزرگی پشت میز قهوه آیه کاریه مدیر بود که مدیر همیشه روش هم میداد
دیوارهای چوبی مانند براق و زمینی با همون چوب براق و صاف. کاشی های مستطیلی روی بعضی از جاهای اتاق قرار داشت گوشه دیوار یه گودی کوچولو داشت که مدیر گاهی بچه هارو برای تنبیه اونجا نگه میداشت.
اتاق جوری شیک بود که اگه میدید باورت نمیشد این اتاق توی این یتیم خونه ی کثیف قرار داره. روی میز مدیر یه تلفن مشکی و یه دفترچه و خودکار مشکی بود.
روی دیوارها قاب عکس هایی از بعضی بچه ها بود که شیسه همیشه از اونا می ترسید.
شیسه صاف وایساد پت میز چوبی مستطیلی شکل وسط اتاق.
دوطرف میز چوبی دوتا مبل مشکی یه نفره بودن که جا برای آدمایی بود که میخواستن بچه هارو بسپارم با این کثافت خونه.
مدیر سیگارش تو جا سیگاری خاموش کرد و خودشو روی مبل جابه جا کرد. دستاشو آورد جلو و گذاشت رو میز، با چشمای خیره و گشاد که زیر چشماش سیاه شده بود به چشمای مهربون و گوگولی شیسه نگاه کرد. و بعدهم به بدنش.
مدیر : شیسه تو باید بری { عکس } بگیری!
شیسه چشماش گرد شد و سیاهی رفت. لحظه ای احساس کرد که دیگه علائم حیات نداره
آخه عکس......... مگه اون چه گناهی کرده بود؟! چرا همه ی این بلاها سر اون میومد؟!
شیسه افتاد روی زانوهاش نتونست گریه هاش کنترل کنه
{ جنگل چشمات}
+ خانم ازتون خواهش میکنم. من مسئولیت این بچه بازیه یونارو گردن میگیرم لطفا با اون کاری نداشته باشید. خواهش میکنم.. لطفا باهاش کاری نداشته باشید
زن سرشو پایین نیاورد یا حتی خم نشد فقط چشماشو تکون داد و به زمینی که شیسه روی اون زار میزد نگاه کرد
... نگران نباش.. باهاش کاری نداریم.. تو فعلا باید نگران خودت باشی حالاهم برو ما دیگه تورو کتک نمیزنیم یونارو هم کتک نمیزنیم
شیسه سرشو آورد بالا. اخماش توهم رفته بود اما نه از سر خشک بلکه از سر گیجی سرشو به دو طرف چرخوند نگاهی ترسیده توی چشماش بود
درحالی چشماش هنوز داشت به چشمای بی رحم ناظم نگاه میکرد از جاش بلند شد
قد ناظم بلند بود و قد شیسه کوتاه تر از همه ی هم سن و سالاش
انگاری کوه بزرگی از یخ روبروش وایساده که گذشتن ازش کاری غیر ممکنه
خانم دوباره چشماشو چرخوند و شیسه برای بار دوم به تنش لرزه افتاد.
زن دوباره با چشماش اشاره کرد که بره به سمت اتاق مدیر
شیسه آروم و لرزون قدماش رو به سمت اتاق مدیر برداشت. هیچوقت از کتک خوردن نمیترسید اما این بار قضیه این نبود.
چشمای ناظم سردی و ترسی وحشتناک برای شیسه ی 12 ساله به ارمغان آورد.
اون دیگه چه حسی بود؟! حس چندش و ترسی بی امان که به جون شیسه افتاد
بدنش میلرزید و دلش از شدت ترس درد گرفته بود. دلش میخواست بالا بیاره. تمام بدنش بی وقفه درد میکرد. آه لعنتی! حالا حتی پاهاش بزور حرکت میکرد..
رسید به اتاق مدیر. پشت در وایساد و تموم اون روزای چندش و عذاب آور رو یادش اومد
از اونروزی که وقتی شکستن گلدون رو انداختن سرش و بردنش تو این اتاق و باهاش کاری کردن که طفلکی نمیتونست صحبت کنه و زبونش از ترس بند اومده بود تا اون روزی که با شلاق سیاه آقای مدیر کمر نازکش تو این اتاق خورد و خاکشیر شد.
حالش بهم خورد و یهو سرشو چرخوند و افتاد روی زمین. دهنشو با دوتا دستش گرفت عرق های سرد دونه دونه از روی پیشونیش میچکیدن. دوباره بهش حمله عصبی دست داده بود. اون خاطرات تک تک شیسه کوچولو رو می شکستن
شیسه دهنشو گرفته بود و پشت سر هم عق میزد. دلش میخواست بالا بیاره اما حس چندش توش بخاطر بد غذایی نبود هرچند که چیزی که میخورد واقعا چیزی به جز آشغال نبود. اما معده اش به اون غذاها عادت داشت دلیلی که میخواست بالا بیاره خاطرات چندش گذشتش بود. خاطرات روزی که وقتی فقط پنج سالش بود آورده شد به این یتیم خونه و تو این اتاق سپرده شد به دست این هیولاها
همیشه به یاد آوردن خاطرات کثیف بچگیش نفرت داشت. آخ که چی می شد اگر آلزایمر میگرفت و تموم این بدبختی ارو فراموش میکرد!
از جاش بلند شد. به هرحال باید می رفت. مجبور بود! این مثل تموم دستورهای دیگه ی آقای مدیر باید سریع اجرا می شد.
اشکای چشماشو با آستین های کثیف و کهن پاکی کرد و دستشو آورد بالا و در زد
کویر با همون صدای رومخ و کلفتش گفت که بیاد تو
شیسه وارد اتاق شد. اتاق برخلاف جاهای دیگه ی یتیم خونه زیبا و شیک بود. چون مدیر همه ی پولای دولت رو طلق معمول خرج خودش میکرد.
صندلی مشکی بزرگی پشت میز قهوه آیه کاریه مدیر بود که مدیر همیشه روش هم میداد
دیوارهای چوبی مانند براق و زمینی با همون چوب براق و صاف. کاشی های مستطیلی روی بعضی از جاهای اتاق قرار داشت گوشه دیوار یه گودی کوچولو داشت که مدیر گاهی بچه هارو برای تنبیه اونجا نگه میداشت.
اتاق جوری شیک بود که اگه میدید باورت نمیشد این اتاق توی این یتیم خونه ی کثیف قرار داره. روی میز مدیر یه تلفن مشکی و یه دفترچه و خودکار مشکی بود.
روی دیوارها قاب عکس هایی از بعضی بچه ها بود که شیسه همیشه از اونا می ترسید.
شیسه صاف وایساد پت میز چوبی مستطیلی شکل وسط اتاق.
دوطرف میز چوبی دوتا مبل مشکی یه نفره بودن که جا برای آدمایی بود که میخواستن بچه هارو بسپارم با این کثافت خونه.
مدیر سیگارش تو جا سیگاری خاموش کرد و خودشو روی مبل جابه جا کرد. دستاشو آورد جلو و گذاشت رو میز، با چشمای خیره و گشاد که زیر چشماش سیاه شده بود به چشمای مهربون و گوگولی شیسه نگاه کرد. و بعدهم به بدنش.
مدیر : شیسه تو باید بری { عکس } بگیری!
شیسه چشماش گرد شد و سیاهی رفت. لحظه ای احساس کرد که دیگه علائم حیات نداره
آخه عکس......... مگه اون چه گناهی کرده بود؟! چرا همه ی این بلاها سر اون میومد؟!
شیسه افتاد روی زانوهاش نتونست گریه هاش کنترل کنه
- ۷۱۰
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط