{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک تهیونگ درخواستی

فیک تهیونگ درخواستی
لحظه ی دیدار با تو
ایدیتورم : @karlykarly

تهیونگ: نگو که جونگ وو؟ همون پسری که دوست پسرته؟

ا.ت : به تو ربطی نداره بعدشم تو اسم اونو از کجا میدونی .

تهیونگ اومد نزدیک‌تر، جوری که ا.ت نفس‌های

گرمش رو حس کرد

تهیونگ : اتفاقاً خیلی ربط داره. چون

الان هر دوتامون یه مشکل داریم... و اینکه من اسم هرکسی که دلم بخواد رو میدونم

ا.ت چشم‌غره رفت: داری چی میگی؟

تهیونگ: بیا با هم یه قهوه بخوریم. نه برای قرار...

برای یه نقشه که هم از دست جونگ وو خلاص شی ، هم

هانا رو از سر من باز کنی. قبوله؟


تهیونگ همون‌طور که با بی‌حوصلگی به ا.ت نگاه

می‌کرد، یه قدم اومد جلو و به ا.ت نزدیک تر شد و با اون صدای بم و سردش

خیلی بدشانسی ا.ت... آدم هم باید هم‌زمان با

دشمن‌هاش توی دادگاه باشه. ولی یادت باشه، این

حسی که داری، از اون چیزی که تو فکر

می‌کنی خیلی بزرگتره. مراقب خودت باش، چون این

شهر برای آدمای بی‌دفاعی مثل تو خیلی خطرناکه

ا.ت با حرص نگاهش کرد و چیزی هم نگفت ولی نگاهش 100 تا معنی داشت . فقط

یه نگاه تحقیرآمیز به تهیونگ انداخت و بدون اینکه

منتظر جواب اون نگاه باشه از کنارش رد شد و با سرعت از

در دادگاه رفت بیرون. دلش می‌خواست داد

بزنه که من ~~نیازی به نصیحت تو ندارم~~ولی فقط

می‌خواست هرچقدر که شده سریع تر از اون فضا فرار کنه.

ا.ت داشت با سرعت راه می‌رفت و سعی می‌کرد

جلوی اشکش رو بگیره. هم از دست جونگ‌وو خسته

بود، هم از نگاه‌های و خسته کننده ی تهیونگ. یهو احساس

کرد یه نفر داره نگاهش می‌کنه. یه نگاهی که خیلی

سنگین‌تر از نگاه تهیونگ بود؛ یه نگاهی که انگار

داشت تا مغز آدم رو سوراخ می‌کرد.

یه مرد با کت و شلوار مشکی خیلی قشنگ ، با یه

وایب خیلی خاص و یه قیافه که خیلی مغرور

بود، تکیه داده بود به یه ماشین و داشت ا.ت رو

نگاه می‌کرد. این مرد، جین‌ بود؛ یکی از قدرتمندترین

و خطرناک‌ترین مافیاهایی که تهیونگ هم باهاش

درگیر بود و حتی از اون هم بی‌رحم‌تر بود.

ا.ت سعی کرد خودش رو به اون راه بزنه و رد بشه،

ولی جین اومد جلوی ا.ت ایستاد

جین‌وو : شهر عجیبیه... یه دختر معمولی که با

مافیای بزرگ کره‌جنوبی توی دادگاه درگیر شده و

اون مافیا به اون دختر درخواست قهوه داده؟

ا.ت : فضولیش به شما نیومده آقای نامحترم ، لطفاً راه رو باز کنید.

جین‌وو حتی به حرف ا.ت توجه نکرد. اون فقط

داشت اونو نگاه می‌کرد می‌کرد، انگار داشت یه

جواهر رو توی ویترین نگاه می‌کرد و به فکر خریدن

اون جواهر فکر می‌کرد .
دیدگاه ها (۲۰)

فیک تهیونگ درخواستی لحظه ی دیدار با تو ایدیتورم : @karlykar...

فیک تهیونگ درخواستی لحظه ی دیدار با تو ایدیتورم : @karlykar...

من از این بزرگ‌ترا میخوام🛐🛐

فیک تهیونگ درخواستی ادیتورم @karlykarlyتهیونگ : من نگفتم تو ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

پارت 20

نام: قرارداد نفرتPart:⁴²چند ساعت از شروع مهمونی گذشته بود.سا...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏هوا بارونی بود و صدای بارون ...

💜 پارت اول | شبی که همه‌چیز شروع شد صدای موسیقی کل بار رو پر...

نام: قرارداد نفرتPart:³⁷بعد از شام، همه وسایل رو جمع کردن و ...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟻| چرا ناراحتی؟صبح روز بعد، حیاط دانشگاه شلوغ‌تر ...

𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗 𝙿𝚊𝚛𝚝:⁶⁵ا/ت با نگرانی گوشی رو روی میز گذاشت.ا/ت...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟓 ا/ت هنوز به ماشین سیاه خیره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط