گفتم : خدای من ، دقایقی بود در زندگانیم که ھوس می کردم سر

گفتم : خدای من ، دقایقی بود در زندگانیم که ھوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه های دیروز بود و       ھراس فردا ، بر شانه ھای صبورت بگذارم و آرام برایت بگویم و بگریم ، در آن لحظات شانه ھای تو کجا بود ؟
گفت: عزیزتر از ھر چه ھست ، تو نه تنھا در آن لحظات دلتنگی ، بلکه در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی ،           من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه ھستی .
من ھمچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم .

گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن ھمه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟
گفت : عزیزتر از ھر چه ھست ، اشک تنھا قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند ،اشکھایت به من رسید
و من یکی یکی بر زنگارھای روحت ریختم تا باز ھم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنھا اینگونه          میـشود تا ھمیشه شاد بود .
دیدگاه ها (۱)

debt (part 5)

گفتم : خدای من ، دقایقی بود در زندگانیم که ھوس می کردم سر سن...

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگی...

خدای من…کجا هستی... گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که...

گفتم : خدای من ، دقایقی بود درزندگانیم که هوس می کردم سرسنگی...

مثلا یک روز صبح چشمانم کہ باز میشود، ببینم کنارمی.. بعد بلند...

چرا قیامت را نمی‌بینیم؟

۶_ فلسفه زیر لحاف

احساس پوچی در زناشوئی(خودشناسی جنسی)

صبر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط