مثلا یک روز صبح چشمانم کہ باز میشود، ببینم کنارمی.. بعد ب

مثلا یک روز صبح چشمانم کہ باز میشود، ببینم کنارمی.. بعد بلند شوم چای دم کنم و تخم مرغ ھا را بہ جان ماھیتابہ بیندازم!
تو ھم با صدایم صبحت را آغاز کنی...
کنارم بنشینی و با ھر تکہ نان و مربایی کہ برایت لقمہ میگیرم یاد خاطرات قدیممان بیوفتی..
دست بکشی در موھای نیمہ سفیدم، بگویی یادش بخیر موھای خرمایی زیبایی داشتی..
من اما اون لحظہ از بغض نتوانم واژہ ای از غصہ عشق برایت ھجی کنم... آخر یک زن 40سالہ چہ غصہ ی عشقی بداند!
بلند میشوی تا آمادہ شوی بہ سرکار بروی... دکمہ ھای پیراھنت را مثل ھمیشہ خودم میبندم. لطفا پالتویت را برندار! من مثل ھمہ ی این 20سال آن را بہ تن ات میکنم...
تو ھم مثل ھمیشہ لبخند ھای گرم تحویلم میدھی ..
اما با صدای دخترمان کہ میخواھد بہ دانشگاہ برود صحبتمان قطع میشود..
یادت می آید برای بہ دنیا آمدنش چہ دردھایی کشیدم و تو شبی نبود کہ چشمانت بر ھم برود؟از ھمان جوانی ھم نگرانم بودی..
دخترم بُھت زدہ بہ ما خیرہ شدہ! میگوید: مامان! داری با کی حرف میزنی!
او ھر روز صبح این را میگوید... نمیدانم چرا تو را نمیبیند.. پدرش مرد دیگری ست.. او ھیچ وقت صبحانہ نمیخورد..لباسانش ھم خودش بہ تن میکند. فوتبال ھا ھم برایش جذاب تر از موھای خرمایی ای ھست کہ حالا سفید شدہ اند ...
دخترم میخندد، میگوید دیوانہ شدہ ام! اما ھیچ کس نمیفھمد از خاکستر شدن رویای دختر جوانی کہ ھمہ ی موھای بلندش از غم نرسیدن ھر روز سفیدتر میشود...
.
#پریسا_گلزاری
دیدگاه ها (۴)

debt (part 5)

رومان روز برفی (پارت6)از زبان ات الان یہ حس عجیب داشتم نمیدو...

پرنسس ناخواسته

گاہ تصمیم به رفتن می گیری ،که اتفاقا ھم می روی.می روی و چشمت...

رفتارھای متفاوتت را کمی ھمدست کن.. من بہ گاھی پر بودن ھای جا...

دروغ (ریا)

رومان عشق بینھایت پارت1از زبان ملیسا امروز اولین روز مدرسست ...

راھے‌ نموندھ ، نازنین‌ ! باید بہ‌ دریا بزنیم‌ ! باید از این...

عصرها زندگی شبیه دلتنگیهای عاشقانه ستباید کنار یک فنجان گرم ...

گفتم : خدای من ، دقایقی بود در زندگانیم که ھوس می کردم سر سن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط