پسری دختری رو خیلی دوست می داشت رفت خواستگاریش

پسری دختری رو خیلی دوست می داشت رفت خواستگاریش
دختره ب پسره گفت حقوقی که تو توی یک ماه میگیری برابر خرج یک روز منه پس چطور انتظار داری باهات عروسی کنم
پسره گفت آخه من تو رو دوست دارم و می خوامت
دختر گفت برو یکی دیگه پیدا کن
بعداز ده سال دختره و پسره اتفاقی به هم برخوردن دختره ب پسره گفت الان با یکی عروسی کردم که حقوقش 10برار حقوق توهه پسره با این حرفا اشک از چشاش جاری شد در همین حال شوهر دختر اومد و به پسره گفت رئیس تو اینجایی با زنم آشنات میکنم
شوهره ب دختر گفت این رئیس کار منه خیلی وقت پیش خودش یکیو دوست داشته و الانم ب احترام اونوقت هنوز ازدواج نکرده اگه دختره باش عروسی میکرد خیلی خوشبخت میشد دختره دهنش بند اومد و هیچ حرفی نزد
*پس آگاه باش هوا در حال تغبیر است و همون هوای قبلی نمیمونه
*پسره روزی کارگربوده حالا رئیس شرکت شده
دیدگاه ها (۶)

سناریو قفل آبی

From hate to lovePart::2دیدم همون پسره است که بهم گفت+ پا نش...

تک پارتی»»»وقتی ات خوابه با جنکوک..معرفی کسایی ک داخل رمان ه...

سناریو از کورو

مربی موتور سوار

سناریو قفل آبی

صبح میشه ساکورا پا میشه میره تو حال و میفهمه میزوکی رفته دست...

یک سگ زیادی ولگرد

عشق پنهان در جادویی تاریک پارت ۲پرتش کردم سمت هیولا و رفتم س...

یونگی ویومامان ا/ت که رفت بیرون با صورت خیلی کیوت می خندید و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط