P15
(دو روز بعد)
ریچارد امروز برای یه سفر کاری یک هفته ای رفت . این زمان برای اینکه بتونی به حالت سابقت برگردی و ماجرای پیش اومده رو فراموش کنی ، کافی بودش
امروز یه روز بهاری و افتابی بود . همیشه عاشق قدم زدن زیر نور خورشید و بین گلهای بهاری بودی . این بهترین راه برای داشتن حس خوب بودش . می تونستی چندتا طرح جدید هم بکشی
تیشرت سفیدت رو با کت خردلی و شلوار خاکستریت پوشیدی و بعد از برداشتن دفتر و وسایل طراحی ، آماده رفتن شدی
حدودا نیم ساعت بود که داشتی داخل پارک قدم میزدی . دنبال جایی برای نشستن بودی که متوجه یک درخت کراباپل با نیمکتی که زیرش قرار داشت شدی . به نظر خیلی خوب بود
راهت رو به سمتش کج کردی و وقتی رسیدی ، روی نیمکت نشستی . این منظره واقعا عالی بود! رو به روت گل ها و درخت های زیادی اطراف مسیر وسطشون بودن و چند نفر داشتن توی اون مسیر قدم میزدن یا ورزش می کردن
وسایلت رو آماده کردی و شروع به طراحی کردی . ناخودآگاه خاطرات توی ذهنت شکل گرفتن و داخل خودشون غرقت کردن
(فلش بک ، ۸ سال پیش)
《بابایی ببین چقدر سریعم !》
و دوید و رفت چند متر جلوتر
《 آفرین فلکیس ! خیلی خوب بود》
فلکیس راه رو برگشت و سمت تو اومد و توی بغلت پرید . همه با هم می خندیدین
《 اینجا بستنی داره! میخواممم》
《 ولی چند دقیقه پیش شکلات خوردی》
《 بستنی که نخوردم 》
《 از دست تو! باشه بیا بریم بخریم》
از بغلت پایین اومد و سمت بابات رفت . این همه علاقه اش به شیرینی واقعا جالبه . درحالی که به غروب خورشید چشم دوخته بودی ، آروم دنبالشون رفتی
(زمان حال)
اون دوران واقعا خیلی خوب بود . حیف که هیچ وقت قابل برگشت نیستن
متوجه نشده بودی ولی انگار دو ساعت گذشته بود و ظهر شده بود . هوا داشت گرم میشد . بهتره برگردی خونه
دو تا پارت نسبتا طولانی رو دیروز و امروز صبح براتون نوشتم . اگه وقت کنم بازم امروز یا فردا میزارم 😁
راستی من قبلا چندتا شعر و داستان کوتاه هم نوشتم . نظرتون چیه که اون هارو هم بزارم؟
ریچارد امروز برای یه سفر کاری یک هفته ای رفت . این زمان برای اینکه بتونی به حالت سابقت برگردی و ماجرای پیش اومده رو فراموش کنی ، کافی بودش
امروز یه روز بهاری و افتابی بود . همیشه عاشق قدم زدن زیر نور خورشید و بین گلهای بهاری بودی . این بهترین راه برای داشتن حس خوب بودش . می تونستی چندتا طرح جدید هم بکشی
تیشرت سفیدت رو با کت خردلی و شلوار خاکستریت پوشیدی و بعد از برداشتن دفتر و وسایل طراحی ، آماده رفتن شدی
حدودا نیم ساعت بود که داشتی داخل پارک قدم میزدی . دنبال جایی برای نشستن بودی که متوجه یک درخت کراباپل با نیمکتی که زیرش قرار داشت شدی . به نظر خیلی خوب بود
راهت رو به سمتش کج کردی و وقتی رسیدی ، روی نیمکت نشستی . این منظره واقعا عالی بود! رو به روت گل ها و درخت های زیادی اطراف مسیر وسطشون بودن و چند نفر داشتن توی اون مسیر قدم میزدن یا ورزش می کردن
وسایلت رو آماده کردی و شروع به طراحی کردی . ناخودآگاه خاطرات توی ذهنت شکل گرفتن و داخل خودشون غرقت کردن
(فلش بک ، ۸ سال پیش)
《بابایی ببین چقدر سریعم !》
و دوید و رفت چند متر جلوتر
《 آفرین فلکیس ! خیلی خوب بود》
فلکیس راه رو برگشت و سمت تو اومد و توی بغلت پرید . همه با هم می خندیدین
《 اینجا بستنی داره! میخواممم》
《 ولی چند دقیقه پیش شکلات خوردی》
《 بستنی که نخوردم 》
《 از دست تو! باشه بیا بریم بخریم》
از بغلت پایین اومد و سمت بابات رفت . این همه علاقه اش به شیرینی واقعا جالبه . درحالی که به غروب خورشید چشم دوخته بودی ، آروم دنبالشون رفتی
(زمان حال)
اون دوران واقعا خیلی خوب بود . حیف که هیچ وقت قابل برگشت نیستن
متوجه نشده بودی ولی انگار دو ساعت گذشته بود و ظهر شده بود . هوا داشت گرم میشد . بهتره برگردی خونه
دو تا پارت نسبتا طولانی رو دیروز و امروز صبح براتون نوشتم . اگه وقت کنم بازم امروز یا فردا میزارم 😁
راستی من قبلا چندتا شعر و داستان کوتاه هم نوشتم . نظرتون چیه که اون هارو هم بزارم؟
- ۹.۴k
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط